سنگگل

هوشنگ, سارنج

بر کویر می رفتیم . برادرم جمشید پیشتر از ما ؛ گام بر می دآشت . تا قوزک پا در شن. روی بر گرداند و بما نگاه کرد تا به او رسیدیم. گرد, نمک ؛ سپید بر مژگانهایش نشسته بود. جویباری باریک میان, جا پایها ؛ خود را می کشید. پا بر هر دیوارک, چالخاکها ی نمکی می نهادیم؛ هوفکی می زد و غباری سپید بر می خاست . خشک برفی چسبناک .پا از هر گودالی بر می کشیدیم ؛آبی نازک به رنگ, هاله ای گلبهی ؛به جای پا می دوید; آرامتر از دویدن, خون به جای خارش , پوست.
حاج حسین ؛ با شناخت, روشنی که از کویر داشت رهنمای ما بود. من در کنار, گامهای بلند و استوار ایشان می جهیدم؛ چون زآغچه ی دستآموز ونا توان. بود, من , گوشان , نیوشا بود و چشمان,نگرنده به آن بزرگ, ناب . از گیتایی کویر می فرمود . هر نماد, کویری در بینش وی غزلی بلند و تابناک به سرودن می نشست. از آن بهشت, خشک و آب, شور ؛ و سایش , باد و سنگ . از آنهمه بی سایگی ی جوشنده و رگهای دالانی زیر, پوسته ای لغزان .از سنگ و جویدن, باد. از اینکه ما کویریان بهشت, خود را اینجا ساختیم. با چیرگی بر قهاریت. بر زمانه و جلوه های آن. آب را از ژرفای سنگها بر آوردیم . کاریزهای چپ و راست, دو اشکوبه ساختیم. و اشک, سنگ را تا پای نخلستانها و باغهای بهشتی آوردیم .ایشان از باغهای انار قصیده های بلند سرود و من روزی را به یاد آوردم که در یکی از آن مینو سراهای بوستانی سر کرده بودم. انارستانی که کا شا نه ای آجر ساز به سبک معماری یگانه ی کویری بر تختگاهی بلند پایه را در آغوش گرفته داشت و آبی از هفت آب, آبپخشگان اردستان ؛ نزدیک, زیباترین سازه ی نیایشگاهی ازپای دیوارش می گذشت. و در آن روز از خاکی بی نم ؛ پنجه کش ؛ انار هایی باخون , تازه ی ارغوانی پس از روزهای چند ماهه بیرون کشیدیم و مزه ی شیرین, شربت, خاک را در مهربانی میزبان بزرگوار, اردستانی ؛ آزمودیم.
بر رد, پا ها می رفتیم. تا پای کاشانه های در شن خپه . نگرنده بر کاکل, خرمابنان, سر از گور, شنی خود بر آورده. تا پای خرسنگهای سرمه ای در همسایگی ی گیاهان, مکیده از آب. و زمینهای مرگ پذیر در پیشگاه, سیاه باد های بیقرار. و سوخته از؛ داغدم خورشیدی.
در چاه, کاشانه ی حاج حسین ؛ بوته ای سنگگل روییده بود به رنگ , شیرین, انگورهای سیر آب در باغ, نمک. برگهایش سبز, آوازه خوانی که نرمش, نور داشت.و موژ های آهنربایی. گلبرگهایش ؛ آتشین سرد.از پسودن ساقه اش ؛ آ وا ی مانده در پیکر, تارهایی بر می آید. پسا آن ؛ آرامشی جادویی دست می دهد؛ که بین؛ ستارگان, کهکشانی نظمی گیهانی می آورد.
ازان سالار خواستم در سفری دیگر به کویر مرا به دیدار, آن گل ببرد. من بودم و آن دو و دانه های برف, داغ و شور.

ه.س
۵/جون/۲۰۲۴
تورنتو