… پای تا سر شکمان

هوشنگ , سارنج

گفته بودند روزی می رسد که اندامهای رنج آور آدمی آب و بجایش همه تن سر می شود با دست و پاهای روییده بر کدوی هستی او. و روزگاری رسید که ما همه کله نخودی شدیم و از درد, سر گرفتاری ساز رهیدیم. آغاز , دیدن , ما از سفر, ” الموت ” سر گرفت.
دانشکده های مهندسی که متر و ابزارهای اندازه گیری را از درسها بیرون فرستادند و پزشکی به دستان, افسونگران باز گشت و خوراکشناسی پیش زمینه ی تمامی رشته ها شد و زمین یابی و باغسازی بی آبیاری و چشمان دیده ور؛ زمینه ی کشاورزی بر لایه های بتونی روایی یافت ؛ همگان در راستای زیستن روی سبزه رنگ ؛ کشتزارهای آبیاری شده با نفت؛ خو گرفتند و خاک مزه ی خربوزه ی ” قطری ” و استکان مزه ی گلابی چینی بخود گرفت.
در دالان, بلند , تاریکی ؛ ایستاده بودم و به دبلیو سی همگانی و بی در, خانه داران, آن دالان فکر می کردم. و بی چراغی . یکی از روبرو پیش می آمد. با شتاب, گردش, زمین بر گرد, خورشید. به من که رسید چنان درودی گفت که هوای خیلی گذشته را در دلم بیدار ساخت. مرا از بویم شناخته بود. گفت برایتان مهمان آمده . دختر دختر خالتان با شوهر ودو فرزندش. که یاد, کشتزار, کدو تنبل افتادم. تا ته, سیبه ی تاریک خود را کشیدم. به پیشخان, سرا که پا نهادم؛ اتاخهایش همه پر بودند. از کدوهای کله نخودی ریز و درشت زردنبو و درشت یا سیاه سوخته های رنگ باخته. کنار, هم گرد کشیده بودند. پا بر پله ها نهادم و خود را با لا کشاندم . بیاد ندارم ؛ من می لرزیدم یا پله ها. نیم جامه ای تا سر زانوانم به بر داشتم؛سپید که بوی گلاب می داد .در گوشه ای از اتاخ , سر سامی دختر, دختر خاله ام را شناختم که چهره ی مهتابی رنگش از میان, قاب, روسری آبیش ؛. پس از زمانی دو سه نسلی ؛ آشنا می زد. مرا که دید؛ در هرم , سیاهرنگ, چادرش ؛ تکانی خورد که دستان و پاهای مینیاتوریش ؛ آشکار نشود. در پسماند, موژ, جنبش او ؛ دو کدوچه هایش هم دیده شدند مشکی درخشنده . بمانند, ماهی های از آب وامانده ی کپور که برکف, سیمانی دمکوبه داشتند. و مردش با دو چشم, گشاد, هاج و واج مانده مرا می نگریست .او هم نیم تکانی بخود داد. دو دستش همچنان بمانند, دو پایه ؛ کدوی تنش را نگهداری می کرد. پرسیدم ماشینتان چیست ؟ گفت پیکان از نفس افتاده. برای گرفتن کجا بایستی رفت؟ گفتم : سه گروه بودیم .دماوندیها که گرفتند کویریها و الموتیها ؛ که ما چون ریشه مان به حسن صباح میرسد الموتی شدیم.
همان راهی سبز از جنگلهای آهنین و سیاه از سایه های بلند تیغه های برفگیر پلاستیکی پر آواز, ریزش, آبشارهای بطریهای خالی نشکن .جایی که یکبار کبرایی تشنه را دیدم آب, راستین می نوشید. برفابی خنک سرش را که به درود فرستادن به صاحب آب بلند کرد؛ اینک و سر کفچه ایش را دیدم و در خود یخ بستم.
برای خرید به تکیه سرای برزنمان رفتم. کسی یقه ام را چسبید و پاره کاغذی را در چشمانم فرو کرد و پرسید؛ خشن. این ازتو است با لکنت گفتم نه و به سرتا پیش که پوشیده از آهنهای تیز شده بود نگریستم و به تیر بارش. بالای سرم یک رج دکه بود با فروشند گانی از جنم, کله نخودیهای بی دل و خون . سر تا پای ؛ شکم چند گونه نان دآشت ؛از دست, آجری تیره تا نازک, سپید . مرا که دید. دسته ای سپید نازک پیش, من بر چهار پایه ریخت . پرسیدم چه نا سا نی بینشان هست؟ اینها شما خور است آنان که فلوس, بیشتر می پردازند. فلوسها پشت, سرش؛ تلنبار شده بود نه می شمرد و نه چیزی پس می داد . می گرفت و پرت می کرد. دسته ای فلوس که داشتم پرداختم؛ دستش را کوتاه نکرد و گفت خودت را بی دراز گوشی مزن ؛ باز هم بپرداز. همه چیزها انعامی شده است و خنده ای هیولایی سر داد .
مورچگانی و خاندانی به سوی الموت و دریافت, بخشش راه افتادیم. به دره ای خشکیده از آب رسیدیم ؛ که زمینهایش را به پاره های هزار متری بخشبندی کرده بودند هرکه از راه می رسید به شرط باغسازی رایگان می دادند. بجای سهمی از یکمیلیون و ششصد هزار رفته و هنگام, گور فروشی تلافی شونده . آب که نبود بجایش از نفت بایستی آبیاری بشود تا گیاهان سنگی از جنس, گوگرد برویاند .زمینهای دورتر به افتخار, هزاره ی اهورایی بمنظور باغسازی برای کوره پز ها؛ رانندگان, بیابانی ؛خشت مالها؛ کنا سها و معلمها سند می زدند. بجایی رسیدیم که با آن سر های نخودی آنان و چشمان, مرکب, ما سرآمد شدیم. ما در کوران, کار در یافتیم؛ هر جای باغ هزار متری بیل تا کلنگی می زدیم نفت می جوشیدبه ر نگ, جگری ؛و هر کجا دست می کشیدیم؛ بوی گوشت, شیشک می داد. و لاد بن, جدا کننده ی هزاری ها از جمجمه هایی بود که خنده های جاودانه داشتند.

۱۴ ژانویه ۲۰۲
تورنتو