(برگی از یک سفرنامه ) غار,نرخا

هوشنگ, سارنج

نرخا ؛بر دامنه ای از رشته کوه, “سیرا نوادا ” پا سوی مدیترانه دراز کرده است. خانه ها همه سپید؛ کوچه ها باریک؛ کف, هرکوچه به شیوه ای دلنواز با ریگهای دریایی نگار آرایی شده است. بر دروازه ی هر سرا ؛ گلدانهای رنگین با گلهای گونه گون ؛ از چنگکهای گلاویز؛ آویخته. صد ها درختچه از کوزه های سفالین , خمره ای ؛ سر کشیده اند. سازه ها ؛ بجای گسترش بر خاک؛ رو سوی آسمان دو یا سه اشکوبه ؛ بالیده اند. آبی آب, مدیترانه ؛ به پاکی اشک ؛ سخت نگهداری می شود. این پاک نگهبانی آب و خاک و شهر و روستا ؛ در منش, مردمان ؛ نهادینه شده است چه دیگر از پاسداری وتا وان گرفتن ؛ گذشته اند و هر کس خود آموزنده ی پاکداریست.
غار بالای شهر, نرخا از استان, ما لا گاست. در میان, تپه زاران, کوهی از زیر آب بر آمده در هشتاد میلیون سال پیش. نشانه های زیست, انسان و حیوانهای کوچک اندام , پیش از تاریخ در زمینه های استخوان و دیوار نگاری و سنگواره ها یافته شده است. غار در دو بخش همگانی و ویژه ی کار شناسان ؛ کار بری دارد. غار در سال, ۱۹۵۹ با کنجکاوی پنج دوست, گردشگر یافته شد. ” لامینا ” از سوراخی که کبوتران به آن رفت و آمد داشتند؛ وارد بزرگترین زیباترین غار اسپانیا شد. امروزه برای بازدید غار , نرخا سر مایه گذاری و کارهای کارشناسانه ی فراوانی به کار رفته است. راهسازی ؛ جانپناهسازی و نورپردازی دارد. گالری نخستین ؛ فراخنایی به اندازه ی ۱۰۰۰۰۰ متر,شش پهلو دارد گالری دوم؛ از سال, ۱۹۶۹ گشوده شد و سال ۲۰۱۲ کار شناسان گفتند در بخشی از این غار در پیوند با انسان نیواندرتال ؛ دیوارنگاره هایی از ۴۲۰۰۰ سال پیش ؛ شناسایی شده است.
در میدانچه ای سیمانی هر ساله موزیک اجرا می شود وتنها می توان شور و غوغای آن اجرا ؛ زیر, آن آسمان, یکتا و پژواک, هر دم و کوبه را از ریز دانه های گل فشهنگی با کهنسالی زمین یا هر ستاره ی دیگر ؛ انگاشت.
بیننده در گردشی یکساعته ؛در نوری چیدمانی و پردازشی؛ به جهانی راز آمیزپای می نهد و بهت زده و منگ؛ سترگی را می ستاید. بی از خود وسر مست از ربودگی؛ ایستاده بر جا ؛ سیارگانیرا می نگرد که از دیواره ی بهم ریخته ی هستی نا چیزش بی برخودی می گذرند ؛ گویا؛ در خواب راه می رود یا بر ابرهایی از جنم, خیال؛ یا گامهای سنگین و آهنربایی بختک زدگان . پاک ؛باخته از خردو گیج؛ به درون, زهدان, مادر, آفرینش ؛ کشیده می شویم. در کندی بی زمانی ؛دمی در سالی نوری؛ در آن سرای تاریکی سنگ آرام آرام؛خوی اثیری می گیریم. و در استحاله ای پیش از بستن, چشمان ؛ خود را در آینه ی سنگ؛ چون ماهی دوران, نخستین می بیند. میان, آبهای گرم و مرجانهای رنگین که می چرخی ؛ می چرخی و از لابلای خرسنگهای پرده پوش, مرمرین ؛در بافتی میلیونسالی ؛شناوری. شناوری در سبکی ؛ سبکتر از خواب . سبکتر از گازهای میان, خرده های هستی. یا در رنگهای یاکندی ؛ زمردین ؛ کهربایی . یا پرواز کنی از کرانه های دیوار هایی بلند و بهم پیچیده با خمیر مایه ی مرمر های مرجانی. که به گرد, ستون های استلاگمیتی یا استالاکتیتی نشسته اند. سر را از بالا سویی نمی توان بر گرفت. تمامی ستارگان پریانی ؛ به ستایش ایستاده اند. شهابهای تیزتک.با دنباله های درخشنده ؛ افشانه های هوروش, در بندان سنگ؛ که به دیده می نشینند; تا سنگینی رخوت, حیرت را بچشانند؛ و آنی بودن, یکمیلیون سال نوری را پاسخی بدهد. دست کشیدن بر تاقدیسی ؛ پسودن, پوسته ای از هستی می باشد. و هنگام بخود آمدگی ؛ ماهی کوچکی از سفری به آغاز, آفرینش؛ شگفتزده و لرزان ؛ باز آمده باشی .