سیزده بدر پیش به سوی در و دشت و سبزه زاران

هوشنگ, سارنج

ایرانیان باستان ؛ خدا باوران, دیرین؛ برای هر روز, هر ماه, خورشیدی ؛ نامی داشتند. که روز, سیزدهم؛ تیر روز ؛ نام داشت. و در زبان, اوستایی؛ “تیشتر “گفته می شد. همنام, ایزد, باران. که نمادی از بخشش, پروردگار بود. برای تیر یا تشتر؛ در روز, همنامش در ماه, تیر؛ جشنی بزرگ با نام, “تیرگان ” بر پا می داشتند. این ایزد؛ همواره با دیو, خشکسالی ” اپوش ” در ستیز می بود. مردمان نیازمند به آب در سر زمینی کم آب هماره در پی دست آویزی به خوا هش بخشش, خداوندی می گشتند. بهمین روی در سیزدهمین روز, جشن, نوروزی ؛ به آرزوی بارش, , بارانهای بیشتر ؛ به دعای باران ؛سوی در و دشت و کرانه های آبراهها ؛از خانه و کاشانه های خود ؛ بیرون می رفتند و اکنون هم خداباوران, مانده از تاریخ؛ بامداد, روز, تشتر؛ (تیر)خوان, برکت خواهی نوروزی را بر می چینند و به دل, طبیعت می روند و سبزه ی هفت چین, خانواده را به دست, آب, روان می سپارند و آرزوی سالی پر فراوانی و رهایی از چنگال, نداری ؛ از خداوندگار, هستی می کنند.

و در شهر, پر زحمتکش ما ؛ که در پی راهکارهایی برای گرفتاریها ؛ هیچکس جز نیروهای وابسته به آسمان را نداشتند؛ سیزده به در ؛ دست آویز, ریشه در تاریخ , دلانگیزی دآشت و باورمندانه سیزده به در ؛ کاربری . چنانکه سر سختانه به دشت و آبکنار و کشتزارهایی می رفتند. و روزی را به امید, رفع گجستگی به خوشی و شادخواری ؛ به روزهای ساده و پاک و پر کارشان پیوند می زدند.
زنده رود جان می گرفت؛ تند آبی می شد؛ و هر چه بر سر راهش بود را از جا می کند و می برد از بچه های کشتورزان تا کا شانه های رقصنده بر آب و گاو ها و گوسفندان, روزی ده, آنان . تا بنماید که در آب چه نیرویی نهفته است.کسانی بودند که خودروهای اربابانشآن را فرش می کردند و با همه ی بستگان و همسایگان در چهار دیواری چوبین آواز خوان و بالا و پایین افتان ؛ به سوی کشتزاری رهسپار می شدند.بیشه های دو کرانه ی زاینده رود جشنگاهی می شد زهره ای. دود و دم , کباب و آوای تنبک و تار ؛ گوش, افلاک را کر می کرد.
تا جاییکه ؛ از بازیهای میدانی الک دولک و باقالی به چند من ؟ و شاه و بلی و سیاهبازی حاج آقا و نوکرش و چوببازی و کشتی و وزنه پرانی به شرط بندیهای پولی و گاه هم با نوشیدن نوشابه های خیلی قدیمی ؛ سر می کشید. و در تاریکی شام کسانی با سر و دست, خونین از زورورزی یا شنای در آب سرد , زنده رود خسته به خانه ها باز می آمدند .
و سیزده امسال ؛ دخترم تینا و خانواده اش میزبان ما بودند به ستایش ایزد, مهر ؛ در شهر, نیاگارا . زیر, فروغ, خورشید و سرمای “زم “.آبی در پهنایی یکهزار متری ؛غلتان بر آبگذری دریایی. رودخانه ی ” نیاگا را “از آغوش , دریاچه ی ” اریه ” به دامن, دریاچه ی ” انتاریو ” می شتابید . با رنگ, زنگاری نرم وخمیری زمردین با کاکلهایی سپید از موژ های بسیار . تا بامداد کنار, پنجره نشستم و در قاب آن شگفتی را اندیشیدم. آب با تمامی هیمنه اش سر بر خرسنگهای پیر, ملیون سالی می کوفت. آرزو کردم آبسالی به سر زمین, ما باز گردد .چه دردناکست گربه رقصانی ؛ آنانکه ؛ مهربانی را با بی مهری پاسخ می دهند. “…پس از این آب در برابر,نفت …”زنجموره در برابر, نا دانسته ها ؛ لایه ای از اندیشه های ته نشین شده است. که با پاک اندیشی می توان ره بجایی برد.
هنوز آفتاب از کرانه ی خاوری سر بر نکشیده بود که آسمان با هفت رنگ, از سرخابی تا زرد و از خاکستری و آبی تا سرمه ای روز را فریاد می زد؛ در هرای از هم دریدن, آب و افشانه شدنش بازار, گلهای از خاک جهنده دیدنیست. گلهای ” حسرت” با رنگهای زرد و بنفش و سپید؛ غزلهای بر جای جای خاک, خیس نشسته اند و خرمن, نرگسها. و گلهای مگنولیای در راه . برای فرو دادن اینهمه زیبایی گسترده در آواز, آب و جوش, بخار, آن ؛ فراز, قندیلهای یخی ؛ بر دیواره های سنگی بیرون مانده از توده های زجاجی ؛ آرواره هایی می خواهد از جنس, حس و درک, زیبایی که آدمیان دارند.

چهارم آوریل ۲۰۲۱
تورنتو