آغا زرا

هوشنگ, سارنج

طاهر همیشه مرا یاد چهره ی اشقیای د اخل پرده های پرده گردانهای سوگواری آیینی می انداخت. کلاه نمدی سیاه و لبه قیماقی را به کله اش می گذاشت و دو چشم, درشتش ؛ زیر ابروهای پر پشت؛ دو کاسه ی خونبار بود. سیاهی قیرگون بر زمینه ی سپیده ی خونرنگ ؛ مرغانه ی لق نیمرو شده را می مانست. کر بود و کم سخن و تا بخواهی پر اولاد. ” آغا زهرا ” همسر یتیم او از خانواده ای پر برادر و رند ؛ میآمد. برادر کوچکش ” علی زا غو ل “همکلاسی ناتوی من بود. چشمان ازرقی؛ کله ی چارگوش ؛ پس سری پهن ؛ آزار رسان آب زیر کاه ؛ درس نخوان, نخاله. که بیشتر بامدادان دبستان ؛ کار درس های شبانه ی همدرسانش را برای خود می ربود.
آغا زرا ؛ تنها خواهر آنهمه برادر که با خفت, بی پدری و کناره نان و جامه ی دست دوم گشاد ؛ بد جوری در قفس تنگ, خانه ی طاهر گرفتار آمده بود ؛ با ژ گونه ی طاهر و برادرانش ؛ زنی خوش نهاد و خوش رفتار بود. ” از آقا ولی “برادر بزرگ آموزگارش؛ با یک چشم,چپ و یک پای لنگ که کفش, پاشنه بلند, نمایان می پوشید و با چوبدستی خود را می کشید ؛ هم؛ کمکی به او نمی رسید. کوتاهی آقا ولی از سنگدلی نبود که از کم توانی و نا رسایی پیشه ی وی بود.
طاهر ؛ بیش از هر چیز از کار دلزده بود ؛ دوست داشت از این بامداد تا بامدادی دیگر بخوابد. دست کج یا تریاکی هم نبود . آن دوره نقاشهای ساختمانی ؛ رنگ را خود می ساختند ؛ با ” گل سپید ” و ” سریش ” و ” جوهر رنگ ” . همیشه ی خدا ؛ دستهای طاهر تا آرنجها ؛ ته رنگی داشت ؛ آبدست هم کارا نبود. دور, ناخنها را هم؛ مگو که رنگهای هفتگانه پاک شدنی نبود. زه, هر انگشت ؛ پروانه ای رنگین را یاد می آورد.
زمستانها ؛ غر بال, کاشانه ی آنان از پشت, درگاه تک خانه تا لب, بام, کوتوله شان ؛ از برف پر می شد. طاهر خواب آلود ؛ در بیدار باش نماز ؛ پشت, در و سفره ی کوچک, بامشا ن را پارو می کرد و از فراز, بام به کوچه می ریخت. طاهر پس از هر بارش و برف روبی ؛ روز های بسیاری زیر, کرسی کم گرما ؛ می خوابید و آغا زرای کم خواسته ؛ در آن شل و گل, استخوانسوز با پای افزارهای آبکشی ؛ برای خرید به برفابهای برنده و خلنده می زد. تا در گوشه ی چادرش ؛ نانخورش , بچه ی ریشدار و دیگر عر عرو ها را به خفتگان آورد.
آغا زرا ؛ برای همسایگان گرفتار ؛ دست, خیر داشت ؛ برای کودکان, بیمار تخم مرغ سیاه می کرد؛ تا چشم زخم را از آنان دور سازد. تخم, مرغی را بدست می گرفت و با تکه زغالی نرم آرام آرام بر پوسته اش چهار خا نه هایی نقش می زد؛ سپس بچه ی تبدار از دیفتری یا کزاز یاحصبه را کنار خود می خوابانید و با سکه ای بر سر تخم, مرغ فشار می داد و نام آشنایی را در چهار خانه ای به زبان می آورد؛ هنگامیکه تخم, مرغ به نام, کسی می ترکید ؛ چشم زخم زننده آشکار می گشت وتندرستی کودک امید می رفت. پس از آن تخم, مرغ, شکسته را در خاکاندازی پر آتش می ریختند و زیر, ناودانی خالی می کردند. در شهر یک بیمارستان, مسیحی از میسیونرهای انگلیسی یا فرانسوی با گروهی بهیاران, تارک دنیا ی پرت شده به این گوشه ی خراب آباد, زمین ؛ بیمار پذیر بودند. بهیاران زن یا دختران, خدا ؛ لباسی بلند , آبی نفتی تا زمین ؛ همراه, سربندی گردن و سینه پوش می پوشیدند. کلاهی در اندازه ی یک سینی بزرگ ؛ پارچه نخی آهار زده بر سر ؛ یار , مهربان, بیماران می شدند.
…و یک زایشگاه, کازرونی که درمانگری هم می کرد و آ مپول,آ نتی بیوتیک زنی هم در کارشا ن بود. بلدیه(شهرداری )هم در چند برزن, خود؛ یک معین پزشک یا کارورز ؛ در اتاقی درمآنهای سر پایی انجام و دارو های فله ای دست پیچ ؛ همه رایگان ؛ به بیماران می دادند.
روزی از روزهای کاری طاهر به رنگکاری کارگاهی بلند آسمانه می رود و از بالای چوب بستی نا پایدار می افتد و خیلی سا ده بی غوغا و دلسوزی می میرد . من ندیدم کسی بر او جامه دراند؛ گریه کند ؛ شیون بر آورد. کسی برای طاهر بی باغ و باربند حلوایی نپخت. زن و فرزندانش مات مات می نگریستند . زمینه ی برخورد و نا سازواری هم ؛ بجا نمانده بود ؛ چه جای خواب مادر و بچه ها در فضای گور آسا گسترده شده بود و در به روی نان , گدایی بازتر.

هجدهم ژ انویه ۲۰۱۹
تورنتو