بازیچه های خنده ساز

هوشنگ, سارنج

شب ؛ همه شب ؛ تا بامدادش نواخت,اره های موتوری خواب,جنگل را ربوده بود. درارهای جنگلی هرچه تناورتر به تندیسه های خنده سازی بیشتر پابر می شد. برای کار بانی شهر در بارو. …همه ی گلگشتها ؛ سوزانده و سیمان مرگ. دشتها فرو خفته در خود ؛ چنبره در پی چنبره ای دیگر. بمانند,چهره ی ماه از دید, دوربین, اختر شناسی . آدمهایی سپید پوست بر آمده ی نژاد هایی مانده در استخوان؛ از دامنه های پامیر تا پشت, دروازه های ایرلند وتا ربع الخا لی . که در دود زدگی زماندار ؛ قهوه ای تیره گشته بودند؛ با پا های نازک, بی ما هیچه ؛ تراشیده و کارتنکی ؛ در کارگاه ها ؛ سری سازی می کردند. با چرخهای چوب تراشی ؛ هزارها هزار.
دستگاهی به سر تراشی ؛ دستگاه ی دیگر به پا تراشی؛ و… جاهایی هم پیوند گران آدمکهای چوبی را سر همسازی می کردند. سرتاسر, شهرها پر از آن چوبینهای بی در خواست بود و هیچگاه نه سر درد می گرفتند و نه در بنددرد, سر گرفتار می آمدند. جویندگان زر هم با جنگ افروزیها و کاویدن زمین ؛ همه جا را پر سوراخ و تاریکخانه های دیو سپیدی ساخته بودند. از کتابخانه و مدرسه و دانشگاه یا هنرکده ردی یافت نمی شد. بازیچه های خنده ساز با جامه های بلند از هر دستی ساخته می شد ؛ فیلسوف ؛تاریخدان ؛ استاد بازیگر ؛ سرباز ؛ آموزشگر ؛ بچشک ؛ راننده ؛ زندانبان ؛ نویسنده؛ فیلمساز ……کارگاه های شبانه روزی آ سا یشباش نداشتند. چه در پایانه ی بوستان بی گل ؛ در آغو ش, باروی بلند؛ آتشگاهی داشتند چند دوزخ. از هیمه ی مسخ شدگان و چربی دم به تله نادیدگان. که دوران, سوزاندن تندیسهای برنزی گذشته بود؛ آدمکهای هیزمی ؛ دغدوکهای دستساز بی درد, سر در آتش می سوختند و برنزیها؛ مانند, نیمرو بر ماهیتابه ؛ ملغمه ای پهن بجا می ماند.
من با یک قوری بر کف دست ترسان از سوختن, ساقه های نیلوفر خزنده گرد, تنه اش در پی جایی در خور ؛ به دم آوردن, آشامی ؛ می گشتم که هیزمی هم؛ داشته باشد. به سختی از روی آ وار های بر هم انباشته خود را به تلی از خانه های ویران و شیشه های خونین رساندم. همینکه دستم به پاره چوبی خشک, هزار ساله رسید؛ کسی با فریادی به خلندگی ترکش, گلوله آتشباری همیشه روشن؛ گفت دست نزن. همانجا رهایش کردم بر گشتم با لرزه از روی شانه ی چپم ؛ نگریستم؛ گونه هایش را ریشی به سیاهی بیزاری پوشانده بود و با دو چشم پر ستیز؛مرگدارو می افشاند. دورتر در چالکند, بمبی ؛ گهواره ای می سوخت ؛ خود را قوری بدست آنجا رساندم. کنار, زبانه اش چمباتمه زدم. دیدم ؛ از دروازه ی مانده بر ویرانه جا ؛ زندگانی در جامه هایی با نگاره های سوگسازی تلخ ؛ و مندیلهای لبه خمیری ؛ به گونه ی خرمن ماه گرد, سرشان فتیله شده بود به خرابه یورش آوردند. نا خود آگاه گفتم : اهلا و سهلا . که در پاسخ ؛ زهر خندی هراس آفرین زدند. در جستجوی شاخه ی باریکی بجای چمچه ی چایخوری پرداختم؛ برای بهمزدن, , شکر ؛ در بی استکانی آ شا می که نبود. در پی شاخه یابی انگشت, نشانه ام در جا دگمه ی پیراهنی بلند دامن گیر افتاد. پر چرک مردگی و لکه های زخمهای بسیار و پاره پوستهای بجا مانده از دوران, تنپوشی. در خرابه ی کناری ؛ قمه دارانی پاس می دادند ؛ و می شد از میان پنجره ای کسانی را دید که گرد, تابوتی؛ در گذشته ای را می نگریستند. خرابه ها ؛نفرین می فرستادند. سر بازان, گآرد ؛ سیخ ایستاده مرگ را بو می کشیدند. و در سر داشتند جسد به باغ, یادمانها کاشته شود ؛ بپاس, کشتارها و بخیه بر دهانها کشیدن و به مزد, چپاول, آب و خاک سوختاری سر زمینشان مگر از گورش؛ چیزی بروید. دردمندانه می رفتم و نواختهای در قوری گامهایم را می شمرد. من به زهزادی می اندیشیدم که بر آن دورها جا خوش کردند تا با دانشنامه های چند گانه مانند, ” موگابه ” بازگردند و در نمایشخانه های استانی کمدی بازی دهند.

۲۸سپتامبر ۲۰۱۹ تورنتو