شکوفه باران, سپید جامگان.

هوشنگ, سارنج

…روز آمده بود. برف, نو می بارید و آرام بر یال, تلبرفهای یخ بسته می نشست. آفتاب هم؛ ترمه ی زر بفتش را بر گرده ی ابرهای ستبر؛ گرما می داد . زیر, آن توده ی سیاه ؛ دانه های درشت, برف ؛ چونان پیاله های و ا ژ گون ؛ یا توپکهای قاصدکها ؛ چتر باز وار ؛ به سوی زمین شیرجه می رفتند.
در پستی ؛ کارهایی چند از ” ونسان ” نشان داده می شد. در آن کارهای جادوگرانه غرق شده بودم. در تنم گرمایی تندی گرفت. و از میان, رگ و پی ها؛ پخش شد انگار سرب یا آهن, گدازان در قالب, ریخته گری می ریختند. دیدم یک تابلو به اندازه ی شهری بر دوش, تابلو کشان, جامه ی جشن پوشیده سوار بود. همه با لبان, گچی و چشمانی شیشه ای با سپیدی باریک و سیاهی پهن.ها ج و واج به آ سمانکرانه ی دور دست نگران .از هر پلکی گلفشهنگی آ ویخته . آن تندیسه ها به کجا میرفتند ؛ نشانی نبود. یاد, یخزده ام از گونه ی کار کرد, چرخدنده های کوکی کار می کرد. نگرش هم از گون, شنیدن بود. یا گفتار که هواسان ؛ برتن؛ می نشست. برفاب ؛ از لای مو های سر فرو میرفت تا به ریشه ها برسد. به سان, پیاله های قهوه در دالان, گلوهای نبریده. هر سر تا پا سیا ه پوشیده؛ پرچمی سپید هم در دستی داشت که با رنگ, سپید چیزی بر آن نبشته بودند. نویسیده بودند که شاید کسی بخواند. تندیسواره ها ؛ از سنگ برون جسته می نمودند. که تنها از زخم, تیغه های بران و خوناب, پولاد سازی ؛ هستی گرفته بودند. می شد که شده باشد. با آن رنجنامه ایکه با خود می بردند. بادی می وزید خاکناک ؛ در رنگهای سپید و سیاه و بر پوستهای جوان و قوام نه یا فته ؛ تبیره می نواخت. بادی که از سر توپ, شال, گداز بریده شده بود. یا از نیستان, بیزاری ؛ تا باز گشتشان به نیزار, نیزاریان . ” ونگوگ ” هم از بیمارستان , شهر , ” ارل ” زهر خند ها را شنیده بود . و تمامی پیوند ها ی هستی را در کشیده ی وا ژ ه های گسستگی دار , خمیده و مار پیچی نگاریده بود. تمامی کشتزار های زرد و تمامی دهانهای خشکیده ؛ سرو های تا شده ؛ و فریاد های در باد. و فرورفتن در آب یا هم خا ک . و جا یی هم افشاندن, دانه های سرب از لوله ی تفنگ, خود بر تن, بی لاله اش.کولبران, تا بلو کش ؛ در راهرفتن نبودند . سر انجام به سپید جامگان رسیدند. که در کنار چالکند هایی تازه کند ؛ جام در دست پایکوبی می کردند. و رامشگران نیز بوی خوش , نواختن را از تا رهای در بند, دیوار, زندانهای موزه ها آزاد ساخته بودند. و بر پوستهای فراورده های توپوز سازان استاد ؛سخت می کوفتند. و موژی ز نواخت , بو و رنگ و سبکسری سنگ؛ بر پوستها می خلید. و آوازی نرم؛ از جنم, کرباسهای بومی از تاریکی می ترا وید. سرماهم پشت, دروازه های دریده نشسته بود بر شاخ , هر خاکریز , بلند, گوری شماله ای پیلی (باتری ) می سوخت. با روشنی مرگی . در سماور ها سرب های اstehsaly می جوشید و در قو ری ها ؛ خون؛ دم می کشید . گنجایی در گور خوابی ارز یابی می شد. بجز مس و آهن و سرب ؛ گوشت هم؛ چکش خوری دانشی ؛ پیدا کرده بود. سپید وسیاه در هم شدند رنگهای سبز و سرخ, پرتو های زبر آ سی (شفق قطبی )یا تخته شستی ؛ یا ؛ یالهای بلند, سمند های رها ی سر کش؛ سمکوبه های سندانشکن؛ آ ذر خشی همه بانگ؛ ابرهای سیاه ؛ رگه ای از آ تش, توفنده ؛ یک پیکر, همه اندیشه؛ وهمناکتر ازرسر خی خاور ی باختری ؛ آپاختری ؛ نیمروزی.
ه-س
ششم, فوریه ۲۰۲۶
تورنتو