فرتوره ها می مانند.

هوشنگ, سارنج

پدر با چهره ای استخوانی و کشیده ؛ روی پله ی پیش اتا خ ؛ ایستاده ؛ دست بر سینه؛ دخترش هم یک پله پایینتر . ما چهار برادر نیز ؛ زیر, نگاره ای از یک روستای کاهگلی تا خ خر پشته ای بر آمده در رنگهای کویری ؛ سخن ماسیده در کاسه ی دهان؛ سیاه و سپید , ۶ در ۱۰ عکسی کهنه ؛ چسبیده بهم نشسته ایم. آن سوتر؛ فرای آبگیر, سنگی ؛ مادر با موهای مشگی تابدارش ؛ ایستاده و به تارای درخشان؛ بیرون از لایه ی دید, ما ؛ می نگرد. اکنون دور از بازه ی فرتوره ی گرفته شده ؛ من به آن زمان میخکوب در آن آمیختگی سیاهی و سپیدی بر کاغذ مانده از هستی را می نگرم. مات, مات ؛ با گردنی به باریکی بندی از ریسباف و بازوانی یخین , مشت زیر, کتف پنهان واویختگی پا هایی که فاصله ها را در نمی یابند. در فرتوره ؛ گلدانهای شمعدانی ؛بر دیواره ی سنگی آبگیر نشسته اند. رنگ باخته ی خا کستری ؛ نرمتر از کهنگی .

از کوچه های خاکی؛ بخاری یخبسته ؛ بیرنگ و جدانشدنی ؛ بر می خا ست . با گلما یه ی های روندی پخته که از دهان, تنوری گدازان در هم پیچیده بجوشد. در فرتوری به پهنا وری چشمی نه بینا در تاریکی شبی بی ستاره ؛ آب نا یابتر از خا ک و خاک در ویرانگی شنا وری ماهی خاکی .یا ؛ آجر تر از خشت های هزاران ساله ی با بلی . بوی تریاک, اوباریده (بلعیده )از دهانهای گرسنگان, شنزاری بویناکتر از پشت, انباشت, دیوارهای خفته بر هم از توفند, شنهای روان و تشنگی .هلهله ای از زیر و زبر آمدگی ی همه چیز ؛ بر می جست بی در هم فرو رفتگی یا؛ چسبندگی. ومن به هوا می جستم ؛ چون غبار و فرود می آمدم جان وار. نه سرد و نه گرم. بالاتر و فرا تر از کویر. خانه های مانده از فر مانی ؛ اشکوبهای ششبر ؛ زیر, بامهای کوتاه و بی کف؛ چرخ دولابی به سوی آسمان و ژرفای زمین, شنی ؛ می چرخیدند لایه های خشتی گلی ؛ با سر و کو لهایی بی لب و دندان بی شکستن و درا نش یا خونریزی بر استخوانبندی های پرا کنده می پا شید. دشمنی ؛ پروانه وار ؛ پر می زد. و بی آوایی جان خراش ؛ یخ آسا ؛ بجای لایه های ریخته می نشست.
با دو کف, دستانم پروانه ای را به دام انداختم. سردی بالهایش ؛ تا پوستهای بی حس, پاهایم نشست. در میان, باغچه ی دروا ی زیرو رو شده ؛ تک در خت, گل ابریشم؛ پا یا نیترین دم رویانشی را می کشید. و بذرهای خود را تیر اندازی می کرد . گلهای رز که هر دو دست, پدر را ریش کرده بودند با تیغاله ها ؛ هنوز بوی خا کستری تر و تازه ی باغ, کشاورزی دستگرد را می دادند و همچنان دست های خواهرمان بوی سبز و گلسا ری و خستگی .
بی سترسایی (بی حسی )تا زیر, زانوانم بالا آمد. مرگدارویی فرتوری در کار بود می گفتند شهر را بایستی رهاکرد و رفت. کویر, سگزی که خود پایانش ستاره ای بود ؛ نزدیکتر آمده بود . تا زیر, سایه های گنبدهای پیروزه ای ؛ آن ما لیده ها در کاشیهای باورمندی و خشکانده شده در آتش بیدادگری ی ی ها.
پدر چه را می نگریست ؟ رو به آسمان با سبیل های تا گوشه ی دهان کشیده. او به سنگ شدن, آب در آسمان و آبگیر, دیواره سنگی پیش پایش ؟چه گردن باریکی چه گودال ژرفی ؛ زیره خرخره دارد. چه مهر بانی جاودانه خشکیده ای ؟ چه ها ژ, (تحیری )بی زبانی . چه سایه های فراوانی میان, موهای خا کستری اش.چه چا نه ی سپید ریشی ؟ گویا سر, سخنگویی ندارد.
همه در فرتور, خا کستری ؛ ماسیده خنده؛ میخکوب, زمان شده ایم. یکی پیش از فرو پاشی, پایی زنده را بر سر, زانوی چپ نهاده هنوز ؛ نشسته است.

ه.س دوم سپتامبر ۲۰۲۵
تورنتو.