کشتار آ یین آزادگان نیست

هوشنگ سارنج

هر آن کشور , که در چرخشت, نا توانی پدافندی در افتد واز پشتیبانی نیرووران, مردمی خود واماند؛ آماج, چشمداشت, اهریمنی دیگران می گردد. مرزهایش در هم می آشوبد ؛ مردمانش از گرسنگی می میرند و کرکسان, لاشه خوآر ؛ پروار می آیند. آنگاه آتش, آزمندی سروران, جنگ افروزی ؛ همه ی بودها و باور ها و یادها را ریشه سوز می کنند. ” پشنگ ” نواده ی تورانی فریدون ؛ هموراه با سری پر کین , در پی یافتن, دست آویزی به یورشی و جنگی نو بنیاد و ویرانگرانه به ایرانزمین بود و بارها و بارها به سر زمین ما ؛ تا خت و تاز آورد. و بی دستاوردی پیروزمندانه ؛ شرمناک به ” توران ” باز گشت. و بسیاری جوانان ایرانی و تورانی را در آتش, آزمندی خودکامانه زندگانی سوز ساخت.

زال؛ سپهسالار, جنگجویان ایرانزمین؛ رستم, نو جوان و جنگ نا دیده را به البرز کوه در پی آوردن, ” کیقباد ” برای جانشینی پادشاه, در گذشته می فرستد. نخستین روزهای پادشاهی کیقباد ؛ سپاهیان تورانی بخش هایی از ایران را در چنگال گرفت و گیر دارند. جشن, تاجگذاری کیقباد نو تخت؛ بسی تند انجام می گیرد. و سپاه, ایران جنگ با تورانیان به فرماندهی افراسیاب را بسیج می شوند. ایران سپاه را ” رستم ” در نخستین جنگ آزمون, خود ؛ رهبری می کند و جنگاورانی بزرگ چونان مهراب , کابلی -قارن -کشواد- خراد – گستهم نیز در کنار, رستم ؛زیر, سایه ی درفش, کاویانی پیش میروند و در خوآر, ری دو سپاه, بزرگ ؛ یکدیگر را در می یابند.

در آغاز جنگ ؛ قا رن ؛ در هر تازش؛ ده جنگنده ی تورانی را بر خاک می افکند. ونیز ؛ شما ساس ؛ پهلوانی از دشمن را با زخمه ی شمشیر شیر کش ؛ به چنگال, مرگ می سپآرد . در گیر و دآر, جنگ ؛رستم ؛ پیش زال می رود و از پدر نشانی های افراسیاب را می پرسد. دستان سام – زال- می گوید: افراسیاب, پژنگ ؛ بسی آسیب ساز است. او در خفتان و درفش و با هوبند, سیاه ؛ چون اژدرماری گزنده در شب نهفته است. افراسیاب پس از شناخت, رستم ؛ به جنگ با وی می تازد. رستم؛ زخمی جانانه و جانکاه بر گردن, افراسیاب فرو می کوبد. افراسیاب از آن زخم ؛ جان در می برد. رستم می خواهد تا او را با کمربندش از خانه ی زین بر کند و به پیش, کیقباد ببرد که از سنگینی آن پاره کوه دوال, کمر, افراسیاب می گسلد و سواران تورانی گرد, او را فرا می گیرند و جانش را از خواری مرگ می رهانند. سپس افراسیاب از پشت, پرده ی غبار, رزمگاه با اسبی باد پا ؛ از مرگ گاه می گریزدو رستم از اندوه این گریز پشت, دست, خود را می گزد. سر انجام کیقباد ؛ تاختن به سپاه, افراسیاب را فرمان می دهد. رستم با یارمندی دیگر رزمندگان ایرانی هزار و صد و شست گرد دلیر به یک حمله شد کشته بر دست شیر … سپاه, شکست خورده ی تورانی به سوی ” دامغان ” باز می گردند و در پی آن هم افراسیاب, سپهسالار دل آزرده و دردمندو سرافکنده خود را به کرآنه های جیحون می رساند و روز, هشتم به دیدار , پشنگ شاه می رسد و گزارش دردناک شکست را باز می گوید.

پشنگ ؛ راه کار رهایی را در آشتی می یابد. به کیقباد می نویسد که منوچهر شاه با کشتن, سلم و تور خونخواهی ایرج را بجای آورد … ایدون توران و فرا سوی آمو دریا – جیحون – ما را و ایرانزمین, بزرگ هم شما را باشد…..و به دنبال نامه می آورد …تو دانی که سر انجام, آدمیزادگان مرگ است و هر جانباخته ؛ با هر زیاد یا کمش ؛ تهیدست در بستر خاک می آرامد. …پس پادشاهی هم چندان ارزی ندارد. ….نبایستی خون, بیگناهان در جنگ, ما ریخته شود. نامه ی پشنگ با ارمغانهای گرانسنگ به پیشگاه, کیقباد می رسد . قباد پس از خواندن نامه ؛ فرستاده را می گوید : گناه شما تورانیان بسیار است .

نخست ؛ تور ایرج را کشت. سپس افراسیاب به ایران تاخت و نوذر شاه, سالمند و زندانی را کشت. اغریرث برادر خردمندو رهنمای خود را بیجان کرد. … با اینهمه ما به آشتی تن می دهیم چه کین توزی و جنگ و خونریزی آیین, آزادگان نیست……رستم به شاه می گوید درخواست, آشتی آنان از درماندگی شکست می باشد ؛ ما نبایست به آرزوی آن فریبکاران گردن نهیم و به آشتی و دوستی روی آوریم. کیقباد به رستم می گوید : …سزد گر هر آن کس که دارد خرد به کژی و نا راستی ننگرد……. در پایان, گفتگوها قباد فرمان, فرمانروایی بر زابلستان تا سند را به نام, رستم می نویسد و پادشاهی کابلستان را هم به مهراب می دهد تا به دادگری و بخشندگی در آنجا ها فرمانروایی کنند. ……آنگاه رو سوی بزرگان و سران, سپاه می گوید : بی هستی زال پادشاهی من بی ارز است و بهایی ندارد پس جامه ای زربفت گوهر دوخته بر پیکر, کوهین, زال می پوشانند و او را در هودجی گوهر آجین بر پشت, پیلی می نشانند. به رستم – قآرن -کشواد-خراد -برزین- و پولاد هم تنپوشهای بها مند می بخشد و خود با سپاه بزرگش ؛ روانه ی پارس می شود تا ” استخر ” را به پایتختی سامان بدهد.

کیقباد بسی روزها بی درگیری در آشوب و جنگ یا ستیز به جهانگردی پرداخت و شهر های آبادان ساخت و بیرون, شهر, ری سد ( ۱۰۰) روستای خرم هست کرد و همواره با دانشمندان نشست دآشت و همه کارگزاران لشکری وکشوری را به داد و دهش رهنمون شد. چون سد سال از پادشاهی قباد گذشت ؛ نزدیکی مرگ خود را در یافت . کیکاووس پسر بزرگ, خود را فرا خواند و به او و دیگران گفت : چیزی بر تر از راستی نیست . که خداوند بر نا راستان خشم می آورد. همگان در پناه, یزدان و خردمندی و بی آزاری باشید. کسانیکه توش و توان, کار و زندگانی ندارند از بارگاه من نان خورش دارند . سپاهی و شهری یکسان ارزند. آنان که در سپاه منند و به دادگری و بخشندگی رفتار می کنند ؛ آبادگران, راستین, جهانند. او کاووس را به دادگری و دهش سپا رش کرد و به او گفت من رخت, زندگانی را فرو نهادم تو برای من تابوت آماده ساز و خود تخت, پادشاهی را بر گزین. تو اگر پاکدامن و دادگستر باشی همه کس ترا می ستاید و اگر آزمندی دامن ترا گرفت ؛ تیغ مردمکشی از نیا م,آرامش و آسایش؛ بیرون کشیده می شود. پس از آن سخنان ؛ جان داد و دیگر شایسته ی فرمانفرمایی ؛غرور بلند پروازی و کوچک نگری دیگران نبود. او را بر اسب چوبین, تازنده به سوی گورخا نه سوار کردند.

**********
۸/۷/۲۰۱۶ برابر با ۱۸ امرداد ۱۳۹۵
تورنتو