دیدار

هوشنگ, سارنج

خیابان آب, ۲۵۰ روبروی ” فرایبورک “بسیار زیباست . با د رختان, توت, هر دو کرآنش و سیلوی بلند انبار و معماری چندین مناره ی مسجد مصلی ؛ تکیه داده بر دیار, خاموشآن, ” تخت, پولاد ” و تکیه های ارزنده ی میراث فرهنگی آن.
دیماه, گذشته؛ روزی از آنجای بشکوه؛ در اصفهان ؛ می گذشتم ؛ روبروی فروشگاه, ” هایپر می ” چسبیده به مسجد مصلی زمینی را دیدم پارکینگ, خود روهای پیشه وران و همسایگان شده است. بر پلاک, شهرداری ” بن بست, عبدالحسین,سپنتا ” خوانده می شود. _ وی پدر, سینمای ناطق ؛کارگردان ؛ بازیکن؛سناریست ؛مترجم؛ روزنامه نگار؛ ….بوده است. زادروزش ۴ خرداد, ۱۲۷۶ تهران و مرگ روزش ۸ فروردین , ۱۳۴۸ در اصفهان رخ داد؛ وی را در آرامگاه, خانوادگی ؛ در تخت, پولاد بخاک سپردند . پهنه ی زمین ,سد متری آنرا بلدوزر کشیده بودند ویک تابلوی آهنی نزدیک, سه کنجی باختری- جنوبی سر پا بود که رویش نوشته؛ آرامگاه, استاد عبدالحسین, سپنتا؛ و دیگر هیچ . شش آرامجای دیگر هم؛ زیر, سنگهایی ترکیده با نام و نشان در سایه ی زباله های کارگاهی نزدیک, نیم دیوار, خاوری ؛ نهفته اند که دانایی گفت؛ یکی از آنها ؛ از مادر, سپنتا ؛ می باشد.
یکباره دلم خواست باری دیگر در سالن تا بستانی ” سینمامایاک” فیلم, دختر, لر ” یا جعفر و گلنار, سپنتا را می دیدم. و بدنبال در کوچه های کودکی رها شدم. دلم خواست باری دیگر ؛ در ” مادی فدن ” یا ” فرشادی ” یا ” لت, ممدوسین بک “یا ” نیاصرم یا پای برج,گنجعلیخان یا گرداب مثقالی زاینده رود با همکلاسی های در رفته از مدرسه ؛ شنا می کردم.یا باری دیگر با ” محمد,حقوقی ” ” فریدون, مختاریان ” ” هوشنگ, گلشیری ” ” سیف الله قیصری ”
” احمد گلشیری ” و…و … کنار, آسیاب خرابه ی ” پل, زمانخان ” پشه بند مادر دوزم را بر پا می کردیم و تا بامداد, خا کستری در آن رود کنار پردیسی ؛ به آواز, کله زدن, آب که از دو دهانه اش فریاد می کشید ؛ گوش می دادم.
دلم خواست دوباره ؛پای پیاده از “تکیه ی میر ” تا دور دستها؛ی رسیدن به ” میدان,طیاره ” روی زمینهای گر گرفته ی بی سایه می دویدم تا شاید طیاره ؛ ببینم. و باز ؛ در سرکه دانی خانه ی پدری فریدون؛ پای خمره های بلندتر از قد, آدمی می نشستم و همراه, او کتاب می خواندم و گپ می زدم.
دلم خواست؛ با موتور چوپا _ هنگام, جنگ و بی بنزینی _ دخترم را ؛ باری دیگر؛ به کلاس, زبان, ” پویش ” می بردم و دورتر از چشم, همکلاسیها؛ پیاده و سوارش می کردم . دلم خواست باری دیگر فیلم, زندگانی خودم را باز بینی کنم. دلم خواست ؛ با موتور هوندا ۱۳۵ به مرغداریها می رفتم ؛ گونی خالی می خریدم و به کارخانه ی آرد, “گل ” می فروختم . و نیمروز با دانشجو خا وندان, ” مرغداری ابوذر ” ناهار می خوردم و در باره ی دور ی از پیشه ی خودم و کتاب و کارسخن می گفتم و گاه ؛ در آب, نیمه شور , استخرش شنا می کردم.
دلم خواست سری به تکیه میر می زدم و زیر , سایه سار, درخت, بلند, کاج, خشکیده آرام جای پدرم را می دیدم که چگونه همسان, زندگانی بی سخن از دید من پنهانست . و مادرم را در ” باغ, رضوان ” دورتر از پهنای یک شهر .
و باری دیگر ؛ در روز ها ی یخزده که جز تلخی ؛ مزه ای ندارند ؛ راه بروم. ناگاه در, دژ, خشکیده پا؛ بر گودال, پایه هایش ؛ جیغ زنان چرخید. و آوری از نگاه های پرسنده و آشنا _ بچه های دانشسرای پسران, چهل و شش سال, پیش _بر سر, من, میخکوب, تنهایی در خود فرو ریخت. مردانی روزگار دیده ؛ و آزموده ؛ نامه ی پر برگی از یادها را ؛ به من آوردند. همه مرا می شنا ختند و من بیگانه با خود. از روزهایی سخن رفت همه با مهربانی خام و تند خوییهای نا پختگی و نا رس. و من یاد می آوردم آنهمه پاک ا ندیشیها و پندارهای بیگناه و تاوان دادنها را. یادها و یادگارها و روزهایی که زیر, آسمان, مهربانیهای ناب به چند سفر رفتیم. ” بار ده ” ” شهر, کرد ” “جرقویه ” ” مسجد سلیمان ” مرا از رخوت, در خود بودن؛ تا اوج بردند. روز های مانده ام را معنی (چم ) بخشیدند. بیادم آوردند که هنوز آدم مداری نمرده؛ می توان با اندکها؛ سر بلند زیست. و با سرشتی الماسگون ؛ شایستگیهای پنهان در آدمیان را آشکار ساخت ؛ تا دودمانی ؛ آزاده و بدور از نا بکاری ها ؛ و نان به نرخ, روز خورها به اداره ی مردمان بپر دازند.
۳۰ اکتبر, ۲۰۱۸
تورنتو