دشت لاله

اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۹ توسط Houshang

هوشنگ سارنج

با گشودن دویست کیلومتر ابریشم راه ،  از اصفهان و پیمودن بسیاری تخته کشتزارهای سبز و دارستانهای پر میوه و دیدار گذرای شهر کرد آرام و بی برجهای سایه انداز ، یکسره ، زیر پرنیان آبی آسمان و آرامش کوهساری  <<  چلگرد  شوراب >> رها می شوی.

شولای آفتابی درخشان ، بر دوش کوهرنگ ، افتاده است و روستا هم. دلبخواه راه می روی ؛ بی ترس از سنگینی ی ازدحام ، یا، یورش نابهنگام هر باید شهر های بزرگ.

آب چشمه ی  ” کرند ” پر خشم و کف بر دهان ، نعره کش، بر سر کوبان از دهانه ی تونل کوهرنگ، آن زخم آرمانی هزاران ساله، می تراود؛  تا با زهاب چشمه مروارید و دیگر چشمه ساران، زنده رود را بسازد. برای رسیدن به   ” چشمه دیمه ی تنگ گزی ” چندان راهی نیست.  چشمه در میانه ی خرمدره ی کم بلندای چند بیشه ای، از سپیدارهای نقره ای و بیدستانهای تنک بوته ای، با زلال آبی کم همتا و پاکی ناب می جوشد و می جوشد. سنگ بر سر آب قرار ندارد. شکوه سلطنت برفاب است و آبروی چشمه ساران و یکدستی و پیوند؛ در رقص گیاهان آبی با حرکتی نرم و ملایم بر سیلان حیات، همراه نبض سرد تپش طراوت زیبایی. دیدن کم می آورد؛ در شنیدن ترانه ای که از حلقوم طبیعت، همنوایی می شود.

آن آب آهنگین و نجیب ، آن سرود سرور، در هر گام نواختش، بزرگتر می شود و نیرومندتر.  آب آرمیده، آینه ی آبی آسمانست و سبزه و گیاه.  بید زلف می شوید، آفتاب تن و آلاله های زرد آبی، پای.

برگتسمه های پهن لویی ( روخ ) فرخندگی زایش آب و جریانش را به شادباش، کف می زنند و بی دهان فریادی، آواز می خوانند.

به سختی، باید؛ جام درک زیبایی را فرو نهاد و پای کشید و رفت؛  چه راه ، کشدار است و دیگر تابلوهای نگارگرطبیعت فراوان.

دشت لاله، بازمانده ایست از لاله زارهایی که با دست آدمیان، بر همه جای جهان، خفه شد. از جایی که از روزگاری که ، چنگال تیز را بر گلوگاه زمین خوب خدا ، فرو برد.

دشت سبز است از بوته های ترشک، خوشبو از شیرابه ی گونزار های کتیرا و گز.  سایه ور از چهلچراغهای بلند پایه ی لاله های واژگون ، رشته رشته از خاکشیر های سر بهم و رنگین از خون گل. گلایولهای وحشی ی نازک ساقه ی گلور، قد بر افراشته، تا زانوان گز بوته ها سرک میکشند.

در شیارهای لیسیده از باران ، جنتیاناهای آبی گل دست در دامن پنیرکها و گاوزبانهای برگ تیغاله ای ، چشم به راه بذرند.

خاک و سنگپاره ها ، در کمند گیاه، ضجه می زنند. کاکلی چکامه می سراید و تغزل بهار، درقصیده ی فصل، رو به مقطع  دارد.

مارپیچ راه، فراز دره ی زنده و رنگی، تا آسمنکرانه می خرامد.  دید تا پای دیواره های کوهین دژدره ی قلمرو گلهای خونرنگ، پیش می تازد. خطه، خطه ی سکوت است و خلوت آدمی.  صحرای آرامش است و تفکر و نگریستن.  تختگاه خلوص است و تنهایی. گرداگرد آدمی را با اندیشه های نارسایش، یگانگی و عظمت آفرینش، می گیرد.

پرندگان، که شاد می خوانند.

زنده رود، گاه آهسته و گاه شتابنده، پیش می رود. با دست مهر، بر کرانه ها می کشد. همه را سیراب می کند. می خرامد و بیریا، داد و ستد می کند؛ اشگ ناب می دهد و زهره می ستاند. در شهر از پای می افتد؛ نفسگیر، می شود؛  به پهنای هر پل می گسترد. پیشتر که می رود؛ چرکابه ای بویناک و عفن می شود. پس از  چهار صد کیلومتر، به سختی پای کشیدن، بر شنهای صیقلی و تحلیل رفتن، با نفرت از گند ناکی خویش، بیمار گونه، لابلای گیاهان نیممرده، همراه با چاووش مرغان تشنه ی آبی و بدرقه ی لاشه های گندیده، در تالاب گاوخونی، به گلابی تیره فرو می رود.

اصفهان دهم اردیبهشت ۸۹

ارسال شده در نوشته‌ها

یک نظر

  1. ماسیس در ماردیروسیان

    اگر یادت باشه پائیز سال ۱۳۶۸ بعد از نوش جان کردن بریانی که قبلاٌ نخورده بودم و خیلی خوشمزه بود، رفتیم پارک و روی برگهای رنگارنگ پائیزی خش خش کنان یادی از روزهای خوش گذشته را کردیم. اینجا بود که تو زیبائی سرچشمه زاییده رود را برای من توصیف کردی و ما قرار گذاشتیم که روزی از روزگار با هم به سرچشمه زاینده رود برویم و از آنجا پیاده رودخانه را دنبال کرده به اصفهان بر گردیم. افسوس که موفق نشدیم. اکنون که وصف گردش پر پیچ و خم این آبهای جان بخش را می خوانم باور کن که از شادی هم می خندم و هم گریه می کنم که چیزهای پر ارزش را از دست داده ام. ماسیس

نظر شما



درباره گلهای کاکتوس


گلهای کاکتوس مجموعه ایست از نوشته های پراکنده هوشنگ سارنج که به ضرورتِ تعهد نویسنده نسبت به آموزشِ زبانِ فارسی از طریق اینترنت در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.

نویسنده باور دارد؛ راه یابی به رسانه های نوشتاری، پیوندی با خوبی و هنرمندانه بودنِ اثر ندارد؛ پشتوانه ای دوستانه می خواهد و آشنایی با راه کارهای نوینِ - جهانِ اقتصادی - که یگانه سود، در کفه ی سنگینترِ شعورِ شاعرانه نیست.

امروز، به یمنِ اینترنت، بی بازدارنده ای، همچون میهمانِ ناخوانده، آرام، از لایِ در به جهانِ بی مرزِ دانشِ گسترده به شاگردی آمده است.