سه چرخه

بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸ توسط Houshang

…جمشیدی آدمی برشته بود و لهیده، سیاه از آفتاب و شوره بسته ی تن. خاموتی پولادین، در هم پیچیده و سفت. همه ی تن ،دستانی بود قوی و گردنی نیرو ور.  سر پا راه نمی رفت ؛می خزید،با پنجه های ببر. بیشتر یک سنگپشت غول آسای دریایی را می مانست . راه مانده تا دبیرستان را بچه ها ، با دوچرخه هاشان ،او را می بردند.

یکسال ، او را دیدم؛ و دیگر هرگز نه.

راه از لبه ی پرتگاهی بلند می گذشت، بر کمرکش تپه ای که نوکش ، چسبیده بود به ابر ها. از جنس گچ، پر سوراخ کژدمهای زرد و سیاه، زیر سایه ی بوته های لگژی، که مار آسا همه جا دویده بود؛ با میوه های دهان دریده ی سرخ اناری و بذرهای سیاهدانه ای تخمه هندوانه ای.

مدرسه سنگی بود. با سقفهای نه بلند و آهنپوش. پخته از هرم گرمای روزان و شبان تبدار جنوب.

خنکای بامدادی ، بازدم دیو بود با بوی گاز و نفیر نفرت زمین. سایه ،لنگوته ی خاکستری داغ و آب باریک مانده در رگهای سیاه آهن، از تاب خورشید، جوشان.

نبض زندگی شیرین ، میان بنگله های خوش ساخت سنگی - آهنی ی شرکت نفت ، زیر سایه ی نخلهای بلند و آغوش پرچین های مکعبی ی مورد های سبز ، می زد؛ در واحه های پراکنده و هم سر پناه های دیگر زیستمندان ، میان گچتپه های پخته ، زیر آفتاب پنجاه درجه ی تابستانهای خشک.

چند خانه ی خشت و گلی با آسمانه های هلالی ی ضربی را ستونپایه های ستبر، بر سر دست نگه داشته بودند؛ بسی کهنه و نزار. در همسایگی، خانه های بیقواره با دیوارهای سنگچین ، چشم انداز “  مال کریم ” گره ای بر کوره راه ” تمبی ” از فراز تپه ها بود. عفن آبی اسیدی ،همراه بوی نفسگیر گوگرد  و لجنهای آهکی ی لیز، بر سر گلوله سنگهای مالیده و نرم، از ژرفای دره ای پهن ،میان مدرسه و خانه ها ی دور دست می گذشت.

از دروازه نفتک تا دروازه هفتگل رو در روی واحه های سبز ، هزاران خانه ی بی شکل و بی نقشه ،لابلای رگلوله های آب و گاز و نفت بر تن زمین سترون ، روییده است. پی های آهنین ،که از شکاف کوهکی سر می کنند؛ در سجاف دره ای ،پیش می روند. شهر ، در گوشه ای دیگر ،بالیده و باد کرده است ؛ با مسجد و بازار و میدان. مسیل, آبهای معدنی، با نفت سیاه چشمه های فورانی و پسماندهای شهری را کف آلود و سفت و بویناک ،زشت و چرب و بی زندگانی ،به سوی پایینتر ها می برد.

حیدر ،مرد زمینگیر ،سه چرخه ای داشت بی مصرف که به کار جمشیدی می خورد. به یاری مصطفی -دوستم- پولی از دوستان گرد کردیم، به قصد خرید در پی حیدر گشتیم. سر انجام کنام حیدر را یافتیم.

کوچکتر از یک گوسپند دانی. کنده ای بود بر دیواره ی آن آب دوزخی. دری داشت از پاره پیت های بهم دوخته و تیرکی بی پاشنه که بر گل سخت می چرخید. حیدر با فریاد از پشت در و درون  تاریکی اذن ورود داد.

گور دهان گشود ،روز به درون دخمه خیمه زد.  مرد یک مرده بود با تنی گرم و نفس که چشمانی در چشمخانه اش ،  می لولید. بوی رودخانه شیطان ،از درون حفره ی مرگ خوشتر بود.

زنی ژولیده موی و چرکین به جان کندن آن دریوزگیخوار چسبیده بود. گفتیم به خرید آن سه چرخه ی حیدر آمده ایم. هر دو شادمانه خندیدند. زن گفت : ما, درآرزوی خوردن آبگوشتی هستیم.

بر سر قیمت ، سخنی نراندیم ؛ هر آنچه را داشتیم ؛ در میان گودال چنگالهای آن آرزوهای در هم گوریده ریختیم. آن انگاره ی زن با سه چرخه گریختیم؛ در آستانه ی مغاک ، شنیدیم حیدر فریاد می زد: می خواهم پشت پایتان بر خیزم . اما به زمین چسبیده ام.

او بر پلاسهای بهم انباشته با سریشم خونابه و چرک نیمه خشک ، گره خورده و میخکوب شده بود. با سختی، سه چرخه را از روی لوله های نفت جاری به سوی آبهای دریاهای دور ، گذراندیم از سالهای دهه ی چهل.

هوشنگ سارنج - اصفهان

بهمن ماه ۱۳۸۸

ارسال شده در نوشته‌ها

۲ نظر

  1. علی مستوفی زاده

    با سپاس از آموزگار عزیز و به یاد ماندنی ام. زیبا و خاص بود… مستوفی

  2. Ahmad

    salam
    be rasti mara be koche pas koochehaye koodakiam (dar Abadan) bordid harchand makane digari bood vali asemane faghro nadario chapavole jonoob 1 rang boodeho hasto shayad ta moddatha khahad bood.
    ghalametan kara, tanetan salem va deletan shad baad.
    Ahmad

نظر شما



درباره گلهای کاکتوس


گلهای کاکتوس مجموعه ایست از نوشته های پراکنده هوشنگ سارنج که به ضرورتِ تعهد نویسنده نسبت به آموزشِ زبانِ فارسی از طریق اینترنت در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.

نویسنده باور دارد؛ راه یابی به رسانه های نوشتاری، پیوندی با خوبی و هنرمندانه بودنِ اثر ندارد؛ پشتوانه ای دوستانه می خواهد و آشنایی با راه کارهای نوینِ - جهانِ اقتصادی - که یگانه سود، در کفه ی سنگینترِ شعورِ شاعرانه نیست.

امروز، به یمنِ اینترنت، بی بازدارنده ای، همچون میهمانِ ناخوانده، آرام، از لایِ در به جهانِ بی مرزِ دانشِ گسترده به شاگردی آمده است.