تو گلی

دی ۱۷م, ۱۳۸۸ توسط Houshang

درختان پنجه زرین چنار، از دو سوی گذرگاه تنگ، بر خانه های دیوار کاهگلی با هره های آجرین، سایه می انداخت.

در خم چهار راه، سقا خانه، قدبرافراشته، آبی خنک رابه پیاله زنجیری، سرازیر می کرد؛ از شیری برنجین و آسانتاب. زمینه ی  آبی  کاشیکاری، آب را می گفت و تشنگی ی ستمکاری و غریبی و سوزش هرم شنزارهای بیکرانه، تا دیدنگاه چشمان عقابگون.

زردی پیچیده در کلاف آبی و سرمه ای با شیر و شکار و نخل همه نگاره های لحظه ی سرمستی و سرور دویدن خنکای سیال آب زندگیبخش در رگهای تفتیده بود و یاد درودی ناب و باور مندانه بر نماد مروت و تشنگی. اسب و شال سبز، هم،آزادگی مجسم در طلسم خمیر خاک، و، ورزیدن باور و ایمان به رهایی و پختن در تنور سینه های داغ به یارمندی زیباییهای مذاب خفته در متن  هر  کاشی کنار بر کنار.

راه به مدرسه می پیوست، با درختان به های خوشبوی حسرتی ی پنهان، پشت چشمان نگهبانی ترسناک و دور از کلاسها. و هم ترس از ناظم و چوب و فلک و نشستن ترکه های سفت و خیس ستاکهای به بر ان سوی پنجه های نزار.

آبگیر چهار گوشه ،همیشه پر آب بود؛ با تلمبه زدن بچه ها، بیهوده و آرام. کلاسها و دوچرخه ی رالی ناظم، همواره آماده تمیز شدن با دستمال جیب بچه ها.

کلاس پنجم، ردیف دیگر کلاسهای پر دانش آموز، با چشمان تراخمی و اغلب سر های کچل در جامه های پشمی خاکستری رنگ و برگردان سپید یقه های چرکمرده، قرار گرفته بود.

پای سقا خانه، برق نگاه تصویر مرد سوار سبزینه شال، مرا میخکوب زمین آبخیس می کرد. بعد، شر شر زنجیر پیاله بود؛ بر لبه ی دیواره تا رسیدن به لبهای دور من از شیر آب در بلندا. هنوز جام خالی بود تا رسیدن مددی.

شعر را از یاد می بردم؛ که تکلیف مدرسه بود و معلم همیشه مالامال از خشم در برابرم؛ قد بر می افراشت و که باید دو چرخه را با چشم پاک کن خویش امروز هم تمیز کنم.

شعر  ‎” سیر و پیاز ” بود و از بر کردن.  شیر آب و شیر یالمند زرد و نخلستان دور تر از کرانه های آب و آهوان گردن بلند و سوزندگی کویر؛ که همه بر سینه ی انباره آب سقا خانه، نشسته بودند.

به پای ابزار که می نگریستم، فضولی بود و گستاخی ی شست پا. شعر را از یاد برده بودم. سر گردان در هزار پیشه ی نگاره ها، که سخن می گفتند، از مظلومیت چشمان درخشنده و جاذبه ی ابروان سیاه و حمایل و هلال شمشیر و آبی که به زنجیر بسته بود.  پیاله با لبهای گشوده و تشنه ی راه نشین لب بسته، چشم به راه کسی، تا آب را سبیل کند.  شعر را از یاد برده بودم، سیر بود و پیاز، نماد توانایی و شایندگی، در برابر کوتاه دستی، به رسیدن.  آن نگاره های شجاعت و دادگری.

در کلاس بودم؛ میان بچه ها و از سرم پریده بود که شعر را از بر نیستم؛ تکلیف روز را و معلم با  همیانی از خشم یکرویه و معنیدار، همراه بافه ای ترکه های آبچکان ،زلفها را به سوی خالی سر از مو، سرانده، و نظم داده، بچه  ها را صدا می زد.

کودکان _ که باید، انتقامجویی را پس از دیدن دیواره های پر نگار کویر تنفر و بیداد در کلاس می آموختند، با دو دست گشوده  چون شاهین شکارگر پای تخته سیاه  می رفتند و اشکریز و خونین پنجه باز می گشتند. من به چشمان پر فروغ سوار بالای شیر و زنجیر و آب زندانی فکر می کردم. که، فریاد تندیس خشم انباشته مرا از جا پرانید. در خود می لرزیدم؛ ماسیده از سردی نامهربانی ی جاری درنبض کلاسی، فراسوی هزار ساله، انجماد قهری و غربت غریبانه ی ناتوانی .دست و پایم، مرده بود.

بهروزی، با رنگ پریده و دو دست گشوده، برای مسخ شدن پای تخته و دیوار سیاهی بود. و تن بیمار همیشه نزارش، آماج شکستن. بهروزی الکن بود و سهم ریشخند بزرگان. شعر تکلیفی را میان دو سنگ آسیای آرواره ها، بلغور می کرد؛ می سایید و می جوید و تکه تکه، گاه، ذره ذره، بیرون می ریخت .

الماس دانه های شرم یک تن شریف، در تشنه زار برهوت خفت بیماری، بر پیشانیش نشسته بود. او، بر خود می تابید؛ چون شبتابی لهیده.  آخرین رمق را گرد می کرد و خویش را تاب می داد و به جلو می کشانید. شعر گره خورده  در میان دو لبش، جان می کند. نفیر نفسی خونین، پره های بینی عرق اجینش را می لرزاند. پشت واژگان بیت شعر پیچ و مهره شده بود و منجمد.

کلاس در سکوت و دلهره ی انفجار، بهروزی را همراهی می کرد. در و دیوار و خشم مجسم، نفس بریده های همه چشم و دهان مرده های بهت، نگاره های نجیب دیواره ی آبی و زرد و سبز سقا خانه شدند.

چوب در دست بد خلقی آخته بود.  بهروزی جنبید؛ یخ وجودش در هم ریخت؛ خم شد؛ از پای تخته سیاه، پاره گچی بر داشت؛ درشت، سنگین، رها، بر تخته نوشت : ” تو گمان می کنی که شاخه گلی “.

کلاس از هم درید، بهروزی گریخت، کتاب و کلاه و دفتر به هوا پرتابید.

خشم در هم لولیده، سر بر مشت، مشت بر میز، می گریست.

هوشنگ سارنج
اصفهان

ارسال شده در نوشته‌ها

نظر شما



درباره گلهای کاکتوس


گلهای کاکتوس مجموعه ایست از نوشته های پراکنده هوشنگ سارنج که به ضرورتِ تعهد نویسنده نسبت به آموزشِ زبانِ فارسی از طریق اینترنت در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.

نویسنده باور دارد؛ راه یابی به رسانه های نوشتاری، پیوندی با خوبی و هنرمندانه بودنِ اثر ندارد؛ پشتوانه ای دوستانه می خواهد و آشنایی با راه کارهای نوینِ - جهانِ اقتصادی - که یگانه سود، در کفه ی سنگینترِ شعورِ شاعرانه نیست.

امروز، به یمنِ اینترنت، بی بازدارنده ای، همچون میهمانِ ناخوانده، آرام، از لایِ در به جهانِ بی مرزِ دانشِ گسترده به شاگردی آمده است.