جلادن هم می‌‌میرند.(۲ )

مهر ۹م, ۱۳۸۲ توسط Houshang

زمین ایستگاههاى “ازنا” و “دورود” زیرچرخ هاى شتابناک و بى امان قطارهاى پرجنگجو، غربال مى شد، تا رسیدن به جنوب. از پلیس راه “چاﻻنچوﻻن” پیش پاى گردنه ى “رازان” - بر سه راهى دورود، بروجرد و خرم آباد- باید گام به گام مى رفتى.

خودروهاى کمک رسانى مردمى، اتوبوسها، آمبوﻻنسها، بارکش هاى ارتشى، باربرهاى وزارتى - تجارتى، در شیب هاى تند و پرپیچ و خطرخیز دامنه هاى “زاغه” و بعد “تنگ فنى” بسیار کند و سنگین و نفس گیر، پیش مى رفتند. راه در پرتو آبى رنگ چشمان شیشه اى روندگان، باریک، خسته و زمان کشدار شده بود. 

قهوه خانه هاى پر، آماسیده، پمپ هاى بنزین توان باخته، شب تفته و رفتن کشنده بود. در خط شلوغ رفتن صبور، راه یکپارچه پر بود از جنگ افزارهاى زرهى توپخانه سنگین و موشک اندازها بر گرده تانک برها و دیگر خودروهاى آغشته در گل و ﻻى استتار.

اندیمشک در تاریکى سیاه، زیر آسمانى کور و بى درخش، زخمدیده و کوفته و پریشیده، خفته بود و نبض شهر بر ریلهاى داغ پر آمد و رفت و تند قطارهاى نیروبر و آبستن جوانان دﻻور مى زد، که به شوق وفادارى به مرزبانى و بیرون راندن دشمن، سر از پا نمى شناختند.

آنان، روییدگان در غوغاى انفجارهاى پیش پاى و پشت سر، بى اعتنا به آذرخش ها و تندرهاى زمینى به سوى رزمگاه مى شتافتند. پاى هر پنجره، چهره اى باورمند به رهایى در تاب آرام بازگشتى شیرین ساﻻرانه مى جنبید، در تاریکى ساعتها بر رگ راه و شاخ ترس و گمان فروافتادن به دامچاله هاى دو سوى راه ناشناس تا شهر ظلمانى آمده بودیم، خسته که نه، نیمه جان، شناختن در بیگانگى، سخت باشد. با نور دستى و تب لرزه ى هراس، فرو افتادن چادر آتشین مرگ بر سر، کنار ویرانه اى بر درى آهنین کوبیدیم. برق نبود و آتش و آب. با هرم تن هاى بیخته و تکیده مى بایست جوش زندگى مى آفریدیم. تابامداد، چند بار تن بیمار شهر لرزید. روز دانستیم که جانپناه ایمن گریختن است و هر چه دورتر رفتن.

شهر کوچک ایستگاهى، بر تن راه آهن سراسرى از آن کارگران کشتزارهاى نیشکر در قلب خانه هاى ساده ى تنگ. و روستاییان پناه آورده و مردمان پخته در تنور باد گرم و باران ماسه بر چشمان خون چکان. قهوه خانه داران بى توش روز و شب بیدار، پیشه وران زندگى گردان کم سرمایه، درجه داران ارتش، کودکان کوچه و خرده فروشان دوره گرد پاپتى….

بعثیان بذر خمپاره و گلوله هاى توپ در شیارهاى راکت زده بر بام و برزن اندیمشک فرو پاشیدند. صدها خانه در اصابت خونبار پیکان مرگ، در میدانکى ژرف، در جوشآب رگهاى غیرت زمین سوخته، فرونشسته بود. بر کج مانده دیوارهاى سیمانى هزاران تیغه ى بلورین شیشه - دسترنج انفجار و انهدام - روییده بود.

ﻻجورد مذاب در سیاهرگ دز مى غلتید و بر هزار دهانه ى پنهان راهآبه ها مى خزید. پیر پل و جوان پل، خیس آب، تا زانو بارها، بر سوگ شهر لرزیدند. روز و شب چندین بار دزفول با توپخانه و موشکهاى اسکاد دشمن کوبیده مى شد. پدافند هوایى، لرزه جان جنگنده بمب افکن هاى سوپراتاندارد و سوخو و میگ بود.

موشکها، بى ترس به ویرانگرى بودند. تن پادگانها از نفس سربازان، گرم و شهرهاى شوش و اندیمشک و دزفول و شوشتر با روستاهاى گردشان، در خط بیرحم آتش جانسوز، خالی از تپش قلب آدمیان گشته بود. با خفتن خورشید روستاهاى کوهپایه اى و باغهاى حسینه، میزبان شهریان مى شد.

اسکادها، با خنجر کشتار کور، بارها پیکر نازک و زخم پذیر بخشى از گنجینه ى هنر بنایى روى زمین را چاک چاک کرده بودند; با خانه خدایان.

نگارخانه هایى بس زیبا، از خاک زرین با آب تناسب سرشته را، آنها که در کوره اندیشه پخته و با ملاط فایده، میان چهارچوب و فضاى معنى برآمده بودند. تنها مى شد بر فرهنگنامه ى معمارى دیرین و دزفول، گریست.

رادیو مى گوید: هفت سرباز اسیر آمریکایى رهانده شدند. …. یکصد و هفتاد و یک سرباز آمریکایى کشته شده.

در بغداد، مردم موزه ى ملی و فروشگاههاى بسیارى را غارت کردند… یک روحانى در شهر نجف به قتل رسید. صورت بعثیان فرارى روى برگهاى پاسور براى دستگیرى چاپ و بین سربازان تقسیم شده است. تکریت، دژ مستحکم پایدارى بعثیان سقوط کرد.

**********

Houshang Saranj - Toronto

ارسال شده در نوشته‌ها

نظر شما



درباره گلهای کاکتوس


گلهای کاکتوس مجموعه ایست از نوشته های پراکنده هوشنگ سارنج که به ضرورتِ تعهد نویسنده نسبت به آموزشِ زبانِ فارسی از طریق اینترنت در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.

نویسنده باور دارد؛ راه یابی به رسانه های نوشتاری، پیوندی با خوبی و هنرمندانه بودنِ اثر ندارد؛ پشتوانه ای دوستانه می خواهد و آشنایی با راه کارهای نوینِ - جهانِ اقتصادی - که یگانه سود، در کفه ی سنگینترِ شعورِ شاعرانه نیست.

امروز، به یمنِ اینترنت، بی بازدارنده ای، همچون میهمانِ ناخوانده، آرام، از لایِ در به جهانِ بی مرزِ دانشِ گسترده به شاگردی آمده است.