پرواز شورانگیز «مستان» درون دژ هوشربا

آبان ۲۸م, ۱۳۸۷ توسط Houshang

هوشنگ سارنج - تورنتو

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که پایان کار چیست

حافظ

موسیقی که از ارتعاشات پیوسته و قانونمند، آفریده می شود، به کهنسال ترین گروه هنرهای نمایشی وابسته و زبان بیان جهانی ی احساسات گوناگون انسان می باشد. آفریننده، آن را به منظورهایی ویژه، به کار می گیرد و در عام ساختن و انتقالِ شور و ارتباط حسی ـ برخلافِ شعر و نقاشی ـ به گروهِ نوازندگانِ چیره دست و کارشناسان نیازمند است و برای هر چه بهتر ساختن و  پرداختن و پذیرش یک “اجرا”، “ملودیهای” خوشاهنگ را، همگام با “ریتم” (وزن) و ضرباهنگ های متناسب، بر یالِ “آرمونی” یا هماهنگی نتهای گوناگون  پیش می راند.

همانگونه که موسیقی ی غربی در دو شاخه ی “کلاسیک” (سمفونی، باله و اپرا) و “عامی” (کانتری میوزیک، فولک میوزیک، جاز، راک) گسترش داشته، موسیقی ی ایرانی که ریشه در دوران شکارگری ی اقوام نخستین دارد؛ آرام بر بسترِ زمان، در دو شاخه ی “روستایی” و “درباری ـ مجلسی” بالیده است. ابزارِ نواختِ موسیقی ی روستایی ساده، با سرنا و دهل و همراهی ِ آوازِ سروده هایی ساده، از آرزوهای کوچک، لطیف و شاعرانه ی کشتگران یا ایلهای کوچنده است.
موسیقی ی مجلسی با گسترش زندگی شهری و پا گرفتن فرمانروایی و زندگی ی درباری و سالاری و بزرگ منشی ی نژادگان برتر و رفاه روزافزون و نیاز به رامش و رامشگران، گسترش یافت و به دنبال، ابزارهای نواختن و کارشناسی دانشِ موسیقایی و چامه سرایی استادانه همراه با رامشگری هست شدند.

آن موسیقی ی فخیم با پشتیبانی زر و آزادی بیان و اجرا، نیکو بالید و کاربردِ مجلسی ی خود را، داشت تا پایانِ دورانِ ساسانی، که محدودیت اجرایی ی موسیقی آن را از پا در انداخت. آن افتاده در تاریکسرای تنهایی و بی مهری خود را تا دوران صفوی کشانید و از آن زمان بود که ویژگی ی موسیقی ی بشر ـ که از آغاز پیدایی، در خدمتِ مذهب و یاری رساندن به شکوهمندی مراسمِ ستایش آفریدگار، و اجرای آیینی ی آن بود. ـ در ایران هم آشکار گردید و با همتِ سوگ سرایان و نوحه پردازان، موسیقی ی مقامی و بازمانده های دستگاه های تاریخی سینه به سینه و بی خط نوشتاری، به آن دوران رسیده، ماندگار شد و کارآمد گردید.

پرداختِ ملودی و آهنگسازی از حوزه ی آفرینش های هنری و خلاقیتهای حسی و حالی ی شخصِ موسیقیدان و ساختِ ابزار ایجاد صوتِ موسیقیایی و نواخت آن، فنی ـ صنعتی است. چون هر دو “کار”ند؛ به مهارت، استادی، آموختن و صرف ِ عمر، نیاز دارند و برای “عام سازی” اندیشه های پنهانِ آهنگساز متفکر، به “پهنه ی اجرا”، شنونده ی خواهان و پشتیبانی ی جدی بستگی می باشد؛ نه کاربستِ پنهانسازی سازوکار و پذیرش و کاربردِ نفرت برانگیخته ی نخواسته. چه در راستای علمی سازی زبانِ موسیقایی، آزادی عملِ سازنده، شرط نخست و حمایت از هنرمندان، هستی ی بنیادین است.

موسیقی ی روستایی که لادبن موسیقی درباری و پیشرفته در همنوازی ی هنری ـ فنی است؛ در اوجِ سادگی، اندوه یا آرزوهای دست نیافتنی ی سازنده ـ نوازنده را فریاد می کشد. به کندی از پله ی فردی پایین می آید و پس از گذشتِ نسلی یا نسلهایی به زنجیره ی موسیقی ی فاخر راه می یابد.

موسیقی ی ایرانی ـ سنتی ی مورد پسندِ خاص و عام، بخش عمده ای از آن “بداهه” نوازی است که به حساسیت و چگونگی ی اجرای نوازنده پیوند دارد. نوازنده که بیشتر، آهنگساز هم می باشد، در نواختن با سازهای محدودیت دار خویش، با ریش ریش کردنِ تارهای حسی اش بر جانِ شنوندگان می نشیند و درین راه یابی، او را با خود، در پیچ و تابِ نیلوفری ی خزنده ی خیال و سیلانِ سرودِ رنگهای نابِ آبی  و سرخ و ارغوانی و طلایی نقش های مینیاتوری چرخانده، در شفافیت تابنده ی شناختِ ذره ای بودنِ انسان رها می سازد. این رهایی در فضای  بی وزنی (سبکی) ی شعر و موسیقی ی عارفانه، پناهگاه و گریزگاه عمده ای بر تنها شدگانِ تمام سده های گریختن، بوده است، که از آغاز موسیقی ی سنتی ایرانی، پای افزار شعر و شاعر نوازنده بوده و با دو زبان در یک دهان سخنوری کرده اند. سازها نیز نمایانگر حلقوم های بسته اند، کمانچه، می نالد، زخمه ی تار بر رگ جان می زند، نی با هفت بند گدازانِ تن، شاکی می سُراید؛ تنبور همه تن زاری است، بربط (عود) از پس پرده ی حیا، خجولانه، آه می کشد، دف سیلی می خورد و شکیبایی می کند.

ساعت ۵/۸ شب چهاردهم نوامبر ۲۰۰۸ در  Roy Thomson Hall تورنتو کنسرت گروه هشت نفره ی “مستان”،  با جانمایه ی موسیقی ی سنتی ایرانی سیراب از چشمه های رخشانِ موسیقی ی معنی دار “روستایی” و همراهی ی سروده های “پرنگار مکتب صوفی” اجرا شد.

گروه فروتن و جوان، شعر صوفی را که همه، سخن، گلایه از هجران است در کمندِ سوزناکی ی نای و کمانچه و زنجموره ی سنتور و تلنگرهای شیرین “ضرب” در قالب های “چهارگاه”، “اصفهان” و “نوا” آتش به پا کردند. آن ذره ذره وجود بود که درون “دژ هوشربای” (۱) بلند آسمانه ی شبی ماندگار، در ذهن شنوندگان نشست.

آوازگر، از زبانِ صوفی، خاموشی رمزآمیز را فریاد می کرد و سخت بر دهانِ سفالینه ها می کوبید. در غوغای ساز و سرود”ای وطن ایران من” همای در  پرواز شورانگیز، پر فشاند و ایستادگان، بلورِ مذابِ واژگان را نوشیدند. کسی هم گفت: چه غنیمت است این شب که دیگر برای ما تکراری نیست.

توضیح: دژ هوشربای، آخرین قصه از مثنوی مولوی است که روانشاد، استاد همایی آن را شرح کرده و درین نوشته حال و هوا و مکان اجرای کنسرت به دژ هوشربا مانند شده است.

*****

Houshang Saranj - Toronto

ارسال شده در نوشته‌ها

نظر شما



درباره گلهای کاکتوس


گلهای کاکتوس مجموعه ایست از نوشته های پراکنده هوشنگ سارنج که به ضرورتِ تعهد نویسنده نسبت به آموزشِ زبانِ فارسی از طریق اینترنت در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.

نویسنده باور دارد؛ راه یابی به رسانه های نوشتاری، پیوندی با خوبی و هنرمندانه بودنِ اثر ندارد؛ پشتوانه ای دوستانه می خواهد و آشنایی با راه کارهای نوینِ - جهانِ اقتصادی - که یگانه سود، در کفه ی سنگینترِ شعورِ شاعرانه نیست.

امروز، به یمنِ اینترنت، بی بازدارنده ای، همچون میهمانِ ناخوانده، آرام، از لایِ در به جهانِ بی مرزِ دانشِ گسترده به شاگردی آمده است.