انسان سرمایه ساز

مرداد ۱۷م, ۱۳۸۳ توسط Houshang

هوشنگ سارنج - تورنتو

انسان سرمایه ساز و سرمایه باز دوران تمدن ماشینى به یارى جنگ افزارهاى فرا پیشرفته و ابرتوان از آسمان و آب و زمین. زیر چتر ادعاى ارمغان آزادى بهتر و بیشتر مى تواند به غارت و بهره کشى سرزمینهاى درگیر مانده ى دورانى از پیشرفت ستونى در جامعه ى جهانى بپردازد.

ارزیابى ارزشهاى پندارى و کردارى مردمان هر سرزمین بستگى به دیدگاه هاى ارزیاب و دستگاه ارزشگذارى دارد.

چون آنچه از دید او عقب مانده، واپس گرا و بى ارزش قلمداد مى شود، بخش عمده ى زیر ساخت باورهاى تکامل یافته بر بستر عقیدتى ملت مورد ارزیابى است و چپاولگران ثروتهاى ملی با چوب جداساز با من و بر من به جان مردمان عادى سالم، سازگار و زحمتکش جهان ما افتاده اند.

امروزه سیاه روزگارترین مردمان روى زمین در افریقاى سیاه، میان کوهى از گرفتاریهاى ندارى، عقب ماندگى، بى دانشى و بیماریهاى بومى و سوغاتى و پژوهشى تا جنگهاى تحریکى داخلی و قومى و سیاسى، دست و پا مى زنند. جایى که دست کم، خاستگاه اسطوره هاى آفرینش و زادگاه نخستین انسان هم بوده است.

و در کناره هاى شمال و مدیترانه اى آن قاره هسته هاى آغازین تمدنهاى بزرگ فنیقى و مصرى… و دریانوردى بازرگانى شکل گرفته است. براى نمونه کنگو (Congo) در بخش استوایى و میانى افریقا با داشتن غنى ترین منابع طبیعى جهان - رودخانه ى پر آب کنگو، جنگلهاى  گرانچوب، کانیهاى بسیار ارزنده -بیچاره ترین و واپس مانده ترین مردمان روى زمین را داراست.

هنگامیکه Henry Stanley کاشف سرشناس سرزمینهاى ناشناخته از سفر اکتشافى افریقاى خود بازگشت و لئوپلددوم شاه بلژیک از دارایى هاى بیکران آن مکان با مردمانى، ساده و کم اطلاع - بیشتر جامعه ى کنگوى ناشناخته با طبیعت وحشى از قبایل Bantu که اغلب صلحجو مى باشند و به زبان سواحلی سخن مى گویند، شکل گرفته است. - با خبر شد، سال ۱۵۸۸ استانلی را با هزینه و به نفع خود نه کشورش به آنجا فرستاد تا بر کناره هاى رود کنگو قرارگاه هاى تجارى بسازد. سرانجام سلطه ى خویش و بعدها تا سال ۱۹۰۸ قلمرو پادشاهى بلژیک را بر آنجا سیطره بخشید و با مردمان کنگوهمچون بردگان رفتار مى نمود و تنها در اندیشه ى یغماى ثروتهاى ملی آنان بود. سرانجام در سال ۱۹۶۰ کنگو به تجزیه و استقلال ظاهرى رسید و شهر لئوپلدویل هم به کینشازا تغییر نام داد. اما این پایان ماجرا نبود بلکه آغاز گرفتاریها نوینى بود; چه پایان جنگ جهانى دوم - ۱۹۴۵- وحشت و کاربرد نیروى هسته اى، توان باﻻى بمب اتمى ویرانى اندوهبار آن درناکازاکى و هیروشیما، هجوم سفیدپوستان جنگ افروز و منفعت طلب و مدعیان خیرات آزادى و رهایى انسان هاى دربند را به آن خطه ى پرکانى اورانیوم، افزایش داد و آدمیان دانش اجتماعى آموخته همراه دین آموختگان آکادمیک و هنرشناسان مبدل به نام پژوهش جامعه یا خرافه پرستى پنهان در جنگلهاى قاره سیاه و پیش رانش آنها - در واقع دست یابى به الماس، چون بزرگترین معادن جهان در کنگوى کینشازا و کنگوى برازیویل قرار دارد- به آنجا روى آوردند و براى بهتر دست یافتن به منظورهاى استعمارى خویش بزرگترین آشوبهاى تجزیه طلبى و قوم کشى همزاد با فقر دایمى را پدید آوردند. کمونیست ها نیز براى به چنگ آوردن آن سرزمین پر ثروت - چوب - زغال سنگ - رادیوم - اورانیوم - مس - طلا، نفت … الماس و فراورده هاى استراتژیک کشاورزى مثل پنبه و قهوه و …. ثروت به حساب مى آیند - تحت نام نهضت جهانى رهایى بخش به پاتریس لومومبا رییس جمهور آن کشور یارى مى رساندند و از سوى جهان سرمایه دارى موسى چومبه تقویت مى شد که سرانجام با کشته شدن لومومبا و شکست جناج چپ، موسى چومبه زمام اداره ى کنگو را به دست آورد. چومبه هم پس از چندى با نیروى ارتش کنگو تحت فرماندهى ژنرال موبوتو قدرت را از دست داد. کنگو از آن تاریخ، در سایه ى آزادیبخشى غربى در غارت پیوسته به سر مى برد و طومار بخشى از قلدرى صف بندى جهانى ابرقدرتى نیز به دست گورباچف در هم نوردیده شد. این تصویر کوچکى از دنیاى بزرگ دلسوزیها، ارزیابیها و آزادیبخشى هاى به سبک و سیاق غربیهاست.

باز مى گردیم به جهان سرمایه بازها، که براى چپاول جیب دیگران هر روز کسى را روى چوب مى کنند. نخست لختش مى کنند بعد رنگش مى کنند، جایزه اش مى دهند، مجسمه اش را مى سازند، مدال و نشان و … به او مى آویزند روى فرش سرخ و تاﻻر مجلل و زیر نور و میان کهکشانى از ستارگان رهایش مى کنند، عاشقش مى کنند، آبستنش مى کنند، صاحب فرزندان مشروع و یا نامشروعش مى کنند. موهایش را مى تراشند یا ابلق و طاووسى و پره اژدهایى، سبز یا سرخ زرد یا بنفش مى کنند، میلیونها دﻻر از بخش کوچک غارت بزرگ همان معادن کنگو، اورانژ، ترانسوال، خاورمیانه، بولیوى…. و پیکرهاى پوسیده ى گرسنگان سرتاسر افریقاى بیمار، تبدار، گرسنه و …. درجیبشان مى ریزند، به آسمانشان مى برند، زیر چشم عوامل فیلمبردارى به نام حس گرفتن برآنها…. ند و از پرده هاى نقره اى سینماهاى عالی تسخیر شده بر باورهاى نجیبانه و بیگناه خردساﻻن و جوانان بیرحمانه مى تازند و تجاوز مى کنند. تا از کنار این سفره ى گسترانده پیش پاى آن قربانیان وادى آزادیهاى بى بند و بارى و ولنگارى بیشتر ببرند. دست آخر هنوز هم دست از مرده ى آن بیوگان نرینه و مادینه برنمى دارند، از تفاله شان فرمانروا مى سازند و درین راستا، زاغان مقلد خودمانى براى عقب نماندن از قافله ى ریشخند و به مسخره گرفتن بنیادهاى کهنرفتارى و آزادى نمایى، با بحران آفرینى و بزرگ نمایى کوچکان در بدر در جامه ى هنرمند و دراز کردن این و آن و بهم درانداختن و انگ و برچسب زدن، فحاشى و بدنامى و دشیاد و دشنام در رسانه هاى رادیو تلویزیونى، ایجاد جنگ زرگرى کلاه فریبکارى و ریامندى بر سر آدمهاى ساده، گرفتار و بیخبر مى گذارند تا از آن نمد کلاهى نصیبشان گردد و یادشان مى رود و یا نمى خواهند بگذارند، با خود بیندیشیم، ما که بودیم و چه باید باشیم.

شصت سال پیش که شهرهاى دیارمان کوچک بود و کوچه ها خاکى و آب باران و برف برتن زمین تا آبچاه هاى هرز و آبکش مى دوید هر برزن، بازارچه و چهارسوق و تکیه داشت. گوشت بر قناره ى قصابى بود و نان بر منبر نانوایى، داغ و نازک و سپید و مثل برگ گل، آب در چاه یا آب انبار یا چشمه و قنات، چشم به راه کوزه اى سفالین. 

آدمها، ساده، دلها مهربان، باورها صادقانه. شیطان مظهر ناپاکى، دورویى و دغلکارى. فرشته ها هم نگهبانى مى کردند و در باور مردم، راهنما و حافظ نکوکارى بودند. ابزار سفر بر راه هاى دورو دراز دلیجان بود و در شهرهاى تنگ کوچه ى بى خیابانهاى پهن درشکه.

هواى همه جا در میان خشتخانه هاى گلین پاک بود و تمیز، زمستانها گرم و تابستانها خنک و گرد مرگ نمى بارید.

شبهاى بلند و سرد زمستان همراه داستان و شبچره شاد بود و یادماندنى. پایگاه هرکس در خانه معلوم بود، حتى پایه هاى کرسى. رمضان شیرین بود و هر غروبش ساعت تحویل. وزوز سماور بوى افطارى شیرین در خیال خوش سحرخیزى، دویدن خنکاى آب در رگهاى تشنه التهاب سبز. نفس گرم و نبض تپنده ى شهر شب بیدار، زیر پرده ى سرمه اى رنگ ستاره باران آسمان….

نسل تمدنهاى پیر و رنگ باخته که قربانى سرمایه بازان در همه ى درازاى تاریخ و در جنگهاى اول و دوم جهانى و سالهاى جنگ سرد شد; مى ماند، نوبت فرزندان آنها، که به دوران اقتدار میکروپرسسورها شاهد به دام افتادن و ذوب شدن اصالت آنان باشیم.

**********

Houshang Saranj - Toronto

ارسال شده در نوشته‌ها

نظر شما



درباره گلهای کاکتوس


گلهای کاکتوس مجموعه ایست از نوشته های پراکنده هوشنگ سارنج که به ضرورتِ تعهد نویسنده نسبت به آموزشِ زبانِ فارسی از طریق اینترنت در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.

نویسنده باور دارد؛ راه یابی به رسانه های نوشتاری، پیوندی با خوبی و هنرمندانه بودنِ اثر ندارد؛ پشتوانه ای دوستانه می خواهد و آشنایی با راه کارهای نوینِ - جهانِ اقتصادی - که یگانه سود، در کفه ی سنگینترِ شعورِ شاعرانه نیست.

امروز، به یمنِ اینترنت، بی بازدارنده ای، همچون میهمانِ ناخوانده، آرام، از لایِ در به جهانِ بی مرزِ دانشِ گسترده به شاگردی آمده است.