all

فروردین ۷م, ۱۳۸۲ توسط Houshang

هوشنگ سارنج - تورنتو

نوروز باستانى در بهاران خجسته باد!

نوروز، نماد چیرگى زندگانى، روشنى و پاکى بر مرگ و نیستى، تاریکى و ناپاکى است

همه چیز در بستر زمان، دگرگون مى شود. جشن ها و مراسم آیینى نیز، همگام با انسان تغییرپذیر، رنگ هستى مى گیرد، برمى آید، فراگیر مى شود و سرانجام، سر بر بالین شرایط و امکانات روزگار، معنى و تفسیرروز پسند یا در مقطعى رنگ باخته، منجمد و فراموش مى گردند.

نوروز برجسته ترین جشن از گروه جشن هاى ملی ایرانیان است که تبار آریایى از نسلی به نسلی دیگر انتقال داده و پس از دورانهاى فراوان رنگ ملی و همبستگى قومى به خود گرفته است.

آنچه مسلم است، این جشن بزرگ فراگیر، ریشه در باورهاى اقوام آریایى بالیده در آغاز عصر کشاورزى دارد.

مردمان رو به افزایشى که در مناطق معتدل کناره هاى دریاى مازندران ساکن شده بودند، در سرزمین هاى سغد و خوارزم و سیستان، خاور، و دورتر، پادوکیان و ارمنى هاى باخترى، که هر ساله به یمن فرا رسیدن فصل کشاورزى و به منظور بزرگداشت و احترام به مظاهر طبیعت- زمین، خورشید، گیاه…. فرا رسیدن سال نو را در شکل “جشن نوروزى” شکوهمندانه جشن مى گرفتند.

در افسانه ها و داستانهاى اسطوره اى، ایرانیان، آنرا “نوروز جشمیدى” نامیده اند و آن جشنى است که همه ساله در روز اول فروردین ماه خورشیدى هنگامى که خورشید به نقطه  اعتدال ربیعى مى رسد و از برج حوت (ماهى) به برج حمل (گوسپند) در مى آید و سال نو مى شود، بر پا مى گشته است و هنوز بین ایرانیان و پارسیان هند معمول است و غالبا تا روز سیزدهم ادامه مى یابد. این جشن مى تواند به دوران پیش از سلسله پیشدادى و کیانیان بازگردد، روزگارى که مردمان آن خطه سال دو فصلی یعنى زمستان ده ماهه و تابستان دو ماهه داشتند و بعدها سال به دو فصل تابستان، هفت ماهه - فروردین تا آبان- و زمستان پنج ماهه - آبان تا فروردین - تقسیم شده بود. پیشرفت دانش گاه شمارى و نیاز جامعه کشاورز به زمان مناسب کشت و داشت و برداشت، آنان را بر آن داشت تا سال را به چهارفصل سه ماهه بخش بندى کنند. آغاز فصل بهار و هنگام رویش گیاهى و بیدارى طبیعت و فراوانى نور خورشید و گرماى حیاتبخش را با جشن هاى نوروزى و “سال نو” شروع مى کردند. در استوره هاى کهن یونانى - رومى هم آمده که از ۲۵ مارس تا ۲۸ آن برابر با چهارم تا هفتم فرودین ماه در آن دیارها نیز در بزرگذاشت “سى بل” مادر خدایان و الهه آتیس جشن هایى برگزار مى شد.

زرتشتیان، که خود را پیرو زرتشت - سده ۶ و ۷ پیش از میلاد و به روایتى ۴۵۰۰ سال ق.م -  و کتاب اوستا، مى دانند، همواره به برگزارى جشن هاى نوروزى، مى پرداخته اند و همیشه سه اصل پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک در این جشن ها انعکاس داشته و برپایى آن بازتابى از باورمندى به پیروزى اهورامزدا بر اهریمن که نماد روان خبیث و اصل شرارت و تاریکى و ناپاکى است - بوده است. در گذشته هاى دور تاریخى بنا بر گزارشها مدت برپایى جشن هاى نوروزى از یکماه تا دو هفته نوشته شده است.

ابوریحان بیرونى - در کتاب گرانمایه آثار الباقیه عن القرون الخالیه - نوشته است: بعد از مرگ جمشید پیشدادى جشن هاى نوروزى به شش دسته پنج روزه، مخصوص طبقات اجتماعى تقسیم شد که آخرین پنج روزه، ویژه عوام و به نام “نوروز عوام” نام داشت و پنج روزه مانده از سال که بعدها در تقویم جلالی به شش ماه نیمه نخستین سال افزوده شد - شش ماه سى ویک روزه - “جشن پنجى” یا “اندرگاه” یا “پنجه دزدیده” یا “ایام مسترقه” بر پا مى گردید و در آن پنج روز، حاکمى موقتى به نام “میر نوروزى” یا “حاکم پنج روزه” یا “کوسه بر نشین” برمى گزیدند که مردم کوى و برزن همراه با وى به آوازخوانى و دست افشانى و هدیه دادن مى پرداختند و مى تواند “حاجى فیروز” امروزه، بازنمایى از آن “میر نوروزى” باشد. از کارهاى چشمگیرى که از گذشته به جا مانده، رسم خانه تکانى و تمیزکارى بنیادین کاشانه هاى ایرانیان است. بعد از اسلام هم با اضافه شدن نام هفت روز هفته به گاه شمارى ایرانى چهارشنبه سرخى یا سورى و زیارت اهل قبور در پنجشنبه آخر سال به جشن ها افزوده گشت.

گذشته از رسم تدارک غذا و نوشابه و میوه جهت ارواح در شب آخر سال. رسم سبزه سبز کردن نیز یادگارى از روزگارانى است که ایرانیان یکماه پیش از نوروز در میانه شهر زیستگاه خود دوازده ستون از خشت خام بر پا مى کردند و بر هر ستون گونه اى غله شامل گندم، جو، برنج، باقلا، کاجیله (کاوشه - گلرنگ)، ارزن، ذرت، لوبیا، نخود، کنجد، عدس و ماش مى کاشتند و روز ششم فروردین ماه آن سبزه ها را چیده و با شادمانى و سرودخوانى به اطراف مى پراکندند.

ابوریحان گوید: - ایرانیان هفت صنف از غلات در هفت استوانه بکارند …

امروزه مى توان پذیرفت که سفره “هفت سین” یا به روایتى “هفت شین” یا “هفت چین” نمادى از آن رسم قدیمى باشد.

امروزه ایرانیان سفره اى سفید مى گسترند و بر آن هفت گونه روییدنى :

گندم - نماد زایش و سرسبزى و حیات نو.

سمنو - نماد شهد و سماق - نماد رنگ طلوع خورشید و پیروزى نور شیرینى زندگى نو پا.

سیب - نماد تندرستى و زیبایى.

سنجد - نماد عشق و وابستگى.

سیر - نماد دارو و درمان و پزشکى. بر تاریکى.

سرکه - نماد سالمندى و پیرى، فرهیختگى و سنگینى.

همراه با اضافاتى از جمله ماهى و تخم مرغ و شیر و سکه و کتاب آسمانى مى چینند که هر کدام تفسیرى در اندیشه سفره چینان دارد.

آنچه گفتنى است، فراسوى برگزارى این جشنها، در هر شرایط زمانى و مکانى باید هدف، ایجاد همبستگى، اتحاد، آزادگى و آزادى گفتار و پندار همگان باشد.

بر پا داشتن بازارهاى داد و ستد نوروزى و پایگاه ها و کانون هاى فرهنگى برون مرزى، مى تواند به چرخش بهتر اقتصادى و باﻻ بردن سطح آگاهى و شناخت عمومى اقلیت هاى قومى که در بافت جامعه جهانى مهره اى بجا و ارزنده مى باشند، یارى برساند و نقشى سازنده بازى کند و به جاى ایجاد درگیرى هاى موضعى بر مدار خود بزرگ پندارى تشکیلاتى و سیاسى کردن چهره جشنواره هاى هویت ملی و سمت و سو دادن جنبه هاى ساده و آرام - فرهنگى به آغوش خودمحوریهاى حزبى، در راستاى رفع عقب ماندگیهاى ارزشى و بدست آوردن حقوق پایمال شده انسان سرگردان و جویاى آرامش، گامهاى موثر و سازنده اى بردارند.

نوروز نماد چیرگى زندگى، روشنى و پاکى بر مرگ و تاریکى و ناپاکى است، انسان فرهمند نیک اندیش، همواره، بذر شادمانى و توانمندى جسمى - روانى را بر کشتزار جامعه بشرى مى افشاند.

نوروزتان خجسته 

**********************************************************



Advertisement

هوشنگ سارنج - تورنتو

آگهى هاى بازرگانى

(تبلیغات Advertisement )

مردمانى که تربیت اخلاقى با استحکام استدﻻل خردمندانه دارند، نه هر نادرستى را در جامه ى راستى به پذیرش دیگران مى دهند و نه در پى سودجویى خویش، شانه ى دیگران را پلکان باﻻ رفت و برترى خود مى سازند. براى زندگانى و دارایى هر دیگرى، ارزش مى شناسند و در زاویه ى ناصحیح، تشنگان حقیقت را در سراب فریبکارى به نابودى نمى کشانند. از دید بسیارى خاوریان که به آزمون دریافته اند; هر دستى را که به تبرک بوسیدند; لب تاوله ى آتشناک، مزد سادگى و بیریایى دریافت نمودند، هر تعریف و معرفى خدمتى یا کاﻻیى را به دید بدگمانى مى پذیرند و دردا به حال مردمانى که بذر اندیشه هایشان با آب شک آبیارى شده و بر کویر بدقولیها و دروغپردازى بالیده اند. اما در جهان به سامان به این باور باید رسید که هر گردى گردو نیست.

آگهى هاى بازرگانى یا تبلیغات (Advertising) مجموعه ى پیامهایى است که به رواج و شناساندن یک فرآورده یک خدمت (سرویس) یا گمانه (ایده) یارى مى رساند. هرکس در زندگى روزانه اش با گونه هاى فراوان تبلیغ یا آگاهى برخورد مى کند. بخشى عمده از مجله ها (هفته نامه، ماهنامه و سالنامه) و روزنامه ها، به آگهى هاى زیبا و گوناگون آراسته اند. پوستر آگهى ها، از هرپیشه اى در، اتوبوسها و مترو، در و دیوار ترنهاى دیده مى شوند. تابلوهاى نئونى و تلویزیونى (Sign) یا نماد آگهى ها در مراکز شهرها و خیابانها با درخشش و چشمک زنى هاى پیوسته جلب نظر مى کنند، بزرگ نمادهاى آگهى (Billboards) چونان تیر تلگرافهاى گذشته کنار بزرگراه ها و رگهاى حیاتى ارتباطى کشور، رج بسته اند. آگهى هاى بازرگانى هر دم برنامه اى رادیو تلویزیونى را از تپش وا مى دارند و خود را در چشم بینندگان فرو مى برند.

نظرگاه اصلی همه آگهیها فروش بیشتر فرآورده اى یا خدمتى فروختنى است.

کارخانه هاى گونه گون براى باوراندن و پذیرش خریداران به برترى و ارزانترى کاﻻهاى خود به تبلیغ و آگهى روى مى آورند و مى خواهند نام و فرآورده ى آنان با خوشنامى در باور مردم گنجانده شود و درین راستا در پى آفرینش تصویرى همگان پسند و پذیرفتنى هستند. پیشه هاى محلی نیز به دنبال به دست آوردن خریداران تازه و فروش بیشتر، آگاهى مى دهند. و این پول مشترى است که چرخه ى زندگانى روزمره را به گردش وا مى دارد. پس آگهى ها مى توانند در ساختار مبارزه ى ساü در راه عرضه ى کاﻻى بیشتر یا خدمات دلخواه خریداران و باﻻ رفتن کیفیت و مرغوبیت تولیدات، نقش مهمى باز  کنند. گفتنى است در بسیارى پیشه ها، فروش بیشتر و کسب درآمد باﻻتر بستگى تام به میزان آگهى درباره ى فرآورده ى آن پیشه دارد. یاد کردنى است در آمریکا - که بنیانگذار تبلیغات رسانه اى در جهان مى باشد - ساﻻنه هزینه ى تبلیغات برابر با ۲% درآمد ملی آن کشور مى باشد و آمریکاییان بیش از هر کشور دیگرى براى آگهیها پول مى پردازند. آگهیهاى بازرگانى تمام هزینه ى رسانه هاى رادیو تلویزیونى ملی - اقتصادى و دو سوم هزینه هاى مجله - روزنامه ها را هم مى پردازند. چون تبلغات به گونه اى گسترده و بنیادین در آن سرزمین جاى پا باز کرده است. مردم آنجا، روند خورد و خوراک، پوشاک و سرپناه خود را از آن راه برمى گزینند.

آگهى هاى بازرگانى به آنان، خط شیوه ى زیستن مى دهد. عادات و راه پسند و سرانجام - ملاک - استاندارد زندگى را مى آموزد. جالب آنستکه تمام سرزمینهاى دیگر روند تبلیغاتى خود را از امریکا مى آموزند و به آن راه مى روند.

تاریخچه:

بیشتر تاریخنویسان باور دارند که از سه هزار سال پیش از میلاد، پیشه ورانى، نمادآگهى (Sign) بر سر در کارگاه یا پیشه گاه خویش مى آویختند. بابلیان - عراق امروز- از نماد آگهى بر باﻻى انبار یا فروشگاه هاى خود استفاده مى کردند. یونانیان باستانى و رومیان هم بیرون فروشگاه هاى خود نمادآگهى آویزان مى کردند و چون کمى از مردم مى توانستد بخوانند، بازرگانان یا پیشه وران، از نماد(Symbol) هایى استفاده مى کردند که بر سنگ کنده کارى یا بر گل رس یا چوب نقرشده بود.

در مصر باستان هم بازرگانان با آمدن سفینه هاى پر کاﻻ، جارچیانى را به مزدورى مى گرفتند تا در گذرگاه ها، با آواى بلند توجه برانگیز، مردم را به خریدارى به سوى مال التجاره ى خود بکشانند، از سال نهصد میلادى نیز در شهرهاى اروپایى آمدن کاﻻهاى نو به بازارهاى فروش را با فریاد به گوش همشهریان مى رسانیدند. حدود سال ۱۴۴۰ که یوهان گوتمبرگ آلمانى حروف چاپى متحرک سربى را اختراع کرد. کاراو براى نخستین بار اجازه ى چاپ انبوه را داد و بعدها، امکان چاپ آگهى برگ هاى بزرگ و کوچک فراوان را به وجود آورد.

ویلیام کاکستون (William Cocston) نخستین آگهى چاپ را در سال ۱۴۷۲ تولید کرد. آن آگهى فروش کتابى بود و بر پشت در کلیسا نصب شده بود. نخستین خبرنامه در انگلستان به سال ۱۶۲۲ پدید آمد که به دنبال آن چاپ آگهى روزنامه اى هم معمول گشت. و در آمریکا نخستین روزنامه به نام “The Boston News Letter” به سال ۱۷۰۴ بوجود آمد و در پى آن دیگر روزنامه هاى محلی و پس تر در سراسر آمریکا که بیشتر آنها از چاپ آگهى در نشریه ى خود سرباز مى زدند. یا نوع ویژه اى را مى پذیرفتند. اما در میانه ى سال ۱۸۰۰ نشریه ها به شکل روزافزونى گونه هاى مختلف آگهى را پذیرفتند و بخش آگهى نشریه اى و نشریه هاى آگهى بازرگانى پدیدار گشت. مجله ها درین میان، آغازگر به دست آوردن و چاپ آگهى ها شدند. بعدها آژانس هاى آگهى و رادیو هاى تجارى پابه عرصه ى هستى نهادند و بعداز جنگ جهانى دوم، تلویزیون و پخش آگهى هاى بازرگانى بیشتر و بیشتر اهمیت پیدا کرد. 

آگهى و رسانه ها

امروز در هر کجاى جهان که گونه هاى رسانه اى کارآمد هستند براى تبلیغات به کار گرفته مى شوند در اروپا و امریکا و دیگر کشورهاى پیشرفته و صنعتى مهمترین ابزارهاى کاربردى و دستمایه ى آگهى هاى بازرگانى روزنامه ها، تلویزیون، فلایرها، رادیو، مجله ها و نمادآگهى هاى بیرونى (Outdoor Signs) مى باشند. روزنامه ها و تلویزیون بزرگترین ابزار معرفى کاﻻها و برجسته ترین شریک هزینه هاى آگهى دهندگان مى باشند. روزنامه ها و تلویزیون رویهم پنجاه درصد از هزینه  آگهى ها را دریافت مى دارند. شصت درصد فضاى روزنامه ها را آگهى ها پر مى کنند. آگهى هاى محلی و فردى نزدیک به هشتادو پنج درصد فضاى روزنامه ها را مى گیرند. روزنامه ها دو گونه آگهى  را، اجرا مى کنند.

الف: آگهى هاى نمایشى در اندازه هاى دو نیم سانتى متر تا تمام صفحه که بیشتر همراه با تصویر و توضیح است.

ب: آگهى هاى رده بندى شده، که دربخش ویژه در معرض دید خوانندگان قرار مى گیرد. مانند، فروش ها، خریدها، کاریابى، یا آدرس ها. اینگونه آگهى ها چند خطى و محدود اند. البته آگهى دهنده مى تواند براى جلب نظر بیشتر، جاى مناسبى، مثلا” بخش - ورزشى - را براى درج آگهى خود بخواهد.

تلویزیون

در تلویزیون، براى آگهى ها، از صدا و تصویر و عمل، همزمان استفاده مى شود. براى تاثیرگذارى بیشتر، مى توان درباره ى موضوع مورد تبلیغ شرح و بسط داد. یک برنامه ى تبلیغى تلویزیونى در هر نوبت هزاران بیننده دارد، در نتیجه در بعد ملی و جهانى مى توان کارآیى بس مفید داشته باشد.

مجله ها

هفته نامه ها و دیگر مجله هاى کارشناسانه، بعداز روزنامه ها، از لحاظ تبلیغى پر خواننده اند، چه هر مجله را افراد زیادى از خانواده ها مى خوانند، چون خواندن مجله به صورت رسم و عادتى خانوادگى درآمده است. مجله ها نسبت به روزنامه ها، چاپ و طراحى و رنگ آمیزى بهترى دارند و آگهى دهندگان هم بیشتر مى توانند انواع فرآورده هاى خود را در یک مجله آگهى بدهند.

نمادآگهى هاى بیرونى (Outdoor Signs) بیشتر جنبه ى آگهى عمومى دارند و چون در جایگاه گذار پیوسته هستند، علاوه بر بزرگى، رنگى نیز مى باشند. اینگونه آگهى ها باید، کوتاه مطلب باشند تا گذرندگان در کوتاه دیدى که دارند، ببینند و بخوانند و درک کنند. مهمترین آنها، الف: پوسترها، ب : بولتن هاى رنگى ج: تابلوهاى الکتریکى هستند.

براى استفاده از پوسترها، محیط هاى باز و گسترده مورد نیاز است، آنها صفحات نقاشى چاپى بزرگى هستند که بر نماد آگهى نصب مى شوند. بولتن هاى رنگى بر بدنه ساختمانها یا نمادآگهى ها نقاشى مى شوند و تماشاگرهاى الکتریکى، از تصویرهاى متحرک همراه پیامهاى بازرگانى پدید آمده اند که گرانترین آگهى هاى بیرونى به حساب مى آیند.

امروزه رشته ى تبلیغات، پیشرفته و عملی است پشتوانه ى آن، نویسندگان، هنرمندان، پژوهشگران فروشندگان، تهیه کنندگان، نشریات خبرى و پیشه وران جامعه هستند. دانش روانشناسى اجتماعى و فن آورى رایانه اى بن مایه ى این رشته ى اقتصادى - اجتماعى بس پر اهمیت مى باشند. سرانجام، با از دست رفتن موقعیت آگهى رسانى رادیویى و گرانى و انحصارى بودن آگهى رسانى از راه تلویزیونهاى سراسرى و دیگر ابزراهاى تبلیغى، مجله هاى محلی با صرفه ترین رسانه قلمداد مى شوند.

**********

Houshang Saranj - Toronto

**************************************************

[(دنباله...)] Mothers Day

هوشنگ سارنج - تورنتو

در بزرگداشت روز مادر

در بیشتر اسطوره هاى ملل، زمین نماد « مادر  » است و در زبان پارسى که زبان ایرانیان است، به زادبوم « سرزمین مادرى  »،  « مام وطن  » یا « مادر میهن  » مى گویند. هستى هر کس یا خمیره ى وجودى باشندگان، پیوندى ناگسستنى با عناصر سازنده ى جایى که در آن پا مى گیرند دارد. در افسانه هاى آفرینش هم، آمده که زندگان از خاک برآمده اند. روند تکاملی جماد تا جاندار درین زمینه اندیشیدنى است. به هر روى در چرخه ى زندگانى بشر و در توالد و تناسل، سهم مادران، در برآیند تداوم آدمیان از پدران بیشتر است. هرچه جامعه در زنجیره ى تطابق تاریخى - در نابرابرى یا واپس ماندگى یا باز نگهداشت روند تکاملی اجتماعى - پایین تر یا وامانده تر باشد. آن بار سختکوشى و توانفرسایى، براى مادران سنگین تر و بازماندگى از حقوق برابر انسانى بیشتر خواهد بود. هیچ به روزگار مادرانى که با چنگ و دندان در محرومیت مطلق و سختى و خون جگر خوردن فرزندانى را برآوردند تا در کشتارگاه بیداد جهانخواران سلاخى شوند، اندیشیده اید؟ در جاى جاى سرزمینهاى گرفتار آمده در مردابهاى نادارى؟

روزى که دست جنایت پیشگان آسایش خواه سرتاسر جهان دشمن ساز، از آستین صدامیان برآمد و بر تارک بیش از دو میلیون مادر رنجدیده ى پایین ترین طبقات دو همسایه ى همباور، خاک درماندگى پاشید را به یاد مى آورید؟ آن مادران یک ﻻقباى گرسنه را که با رشتن و تافتن و بافتن سجاده اى به لقمه ى نانى، ساختند و سوختند؟ تا به بهاى نزارى خویش سهراب صولتان مرگین را بپرورند؟

هر ملتى بر پایه ى باورمندیهاى خود، در راستاى گرامیداشت پایگاه مقدس مادر، روزى را در بزرگداشت آن، نستوهان بلندپایه، ویژه مى سازد و ایرانیان نیز روزهایى دارند که به بهانه ى آن از گرامى ترین هسته ى بقاى خانواده، قدردانى کنند. سده هاى بسیارى است تا جایى که ذهن تاریخى به یاد مى آورد; قهرمانانى پرعزت و شریف، زحمتکشانى آبادگر و پاک بر دامن مادران گلبوى تابناک ایرانى، برآمده اند، از بیغوله هاى دهواره هاى نمور تا کپرسارهاى همچو تنور. که از آن همه، سینه ى هر سرزمینى را گلسار ساخته اند. چگونه مى توان، اینهمه ایثار و بزرگوارى را در سخن ستود؟

نوشته اند. شامگاه هنوز روشن روزى در اردوگاه تیمورلنگ بر دشتهاى، سرزمین مغوﻻن که باده ى پیروزیهاى ایلغار و تاراج جان و مال آدمى سرمستشان ساخته بود. نعره ى جگرخراش و زمین چاکنده اى بس ترسناک موى بر اندام تیموریان سوزن ساخت. پاسوران تیرانداز، رنگ باخته، گوش فرادادند و شتابناک آن هول مرگمیر تیمورخواه را به نیش جانستان سنان بر یک پاى و نیم تیمور در انداختند. افتاده چون آذرخش برخاست، زنى بود ژولیده موى و بداندام، زخمى سر تا پاى ناسور، رودى جارى از درد که پایهاى ریش چرکناک و رنجیده را در تکه  پاره هاى جامه پیچانده و برخاک مرده ماروش مى خزید و زنجموره مى کرد. فریادى دیگر برآورد. تیمور تویى؟ آرى. به چه جستار آمده اى؟ زخم گفت: « من مادرم » فرزند مرا به اسیرى آورده اى. پسرم را از تو مى خواهم، که از بلغاریا، تا این دشت ستم بر رد تو، سالها آمده ام.

تمام روزها را در هم بپیچید

سالها را و سده ها را

و زمان را

و به آن یادواره ى مادر نام نهید.

چه، همه ى دورانها از آن مادرست.

شورآبه ى تمام آزاد آبهاى روى زمین به اشکدانه اى از او نمى رسد.

ستاره ى آسمان وفا

گلدانه ى پایدارى

بوى ترد خیال

سبزینه ى کشتزار زایندگى

نرمین پنبه ى خواب کودکى

ترمه ى بشر خویى

اقاقیاى بیشه ى وهم

رودسارى عشق

میناى سکرنوازش

« مادر  »

**********

Houshang Saranj - Toronto



رسانه ها
هوشنگ سارنج - تورنتو

بر گردن رسانه هاى گروهیست که با ژرف اندیشى شیوه هاى برخورد عادﻻنه و خردمندانه را بیاموزند

در یک واژه نامه ى پارسى هزارها واژه دیده مى شود که از سى و دو حرف ابزارى ساخته شده اند. این الفباى فارسى است. در دیگر زبانها، حرفهاى کمتر یا بیشترى به کار مى روند. سامیان با کاربرى کمتر از سى نشانه یا حرف چیز مى نوشتند.

در الفباى فارسى و انگلیسى چند حرف مصوت یا صدادار وجود دارد که در الفباى فنیقى وجود نداشت. در زبان یونان باستان هم پاره اى صوتهاى فنیقى نبود اما در یافتند که بدون حرفهاى صدادار (واکبر) نمى توانند زبان خود را خوب بنویسند.

ایرانیان زمان داریوش نیز از روى الفباى فنیقى، الفبایى ساختند.

گذشته ى خط

هزاران سال پیش بر سقف و دیوارهاى غارها، انسان شناخته شده به دوران سنگ (عصرحجر) نقش و تصویرهایى از جانوران زیستگاه خویش را کشیده است. شاید تنها، قصدشان تزیین بوده است، که در آن صورت آن نقشها خط نیست ولی اگر در آنها پیامى بیابیم مى توانیم آنها را خط بنامیم. ممکن است در آن تصویرها، گونه اى ستایش یا برکت خواهى در کار شکار و فراوانى آن از خدایانشان منظور باشد. که از اینجا ثبت خواسته و اندیشه و آرزو در شکل نقش و تصویر آغاز مى شود و مى دانید نخستین خط نوشته هاى بشر هم « تصویرى » بوده است.

در خط تصویرى مى توانستند تنها مسایل ساده ى زندگانى روزمره را بنویسند. مصریان هزاره هاى پیش با خطى نه صددرصد تصویرى مى نوشتند. چون آنان پاره اى تصویرها را به جاى صوت نشانده بودند که خود باعث دشوارى نوشتن و فراگیرى شده بود. نخستین بار یونانیان در برخورد با مصریان واژه ى « هیروگلیف » به معنى نوشته ى مقدس کنده بر سنگ را به خط مصرى اطلاق کردند. البته تمام آن نوشته ها نه مقدس بود نه کنده بر سنگ. چه مصریان باستان، پاره اى نوشته هاى خود را بر کاغذ گونه اى از جنس نوعى گیاه روییده برکرانه هاى نیل، به نام « پاپیروس » مى نوشتند. مردم میان رودان (بین النهرین) خط میخى را به مناسبت شرایط طبیعى زیستگاه خود یعنى وجود گلهاى رسى کناره هاى دجله و فرات اختراع کردند. بابلیان و آشوریان که در میان رودان زندگى مى کردند، هزاران نشانه ى (حرف) گونه گون را در خط میخى به کار گرفتند. که همه آنها در آغاز، شکل تصویرى داشته اند و کشیدن تصویرها با حرفهاى میخى هم چندان آسان نبوده و آن نشانه هاى میخى جانشین « هجا » ها و « واژه » ها بوده است.

گام بزرگى که در راه تکامل خط نویسى برداشته شد، اختراع الفباست. الفبا را گروهى سامیان کرانه اى خاورى مدیترانه، پدید آوردند. فنیقیان بیشتر فکر خود را از مصریان گرفتند و به طبع راه آسانترى را رفتند.

و براى « آواها » ى زبان خود، تنها بیست و چند نشانه ى قراردادى ساختند. فنیقیان که سوداگران بزرگ دوران خود بودند، همراه کاﻻهاى بازرگانى الفباى زبان را به یونان بردند. یونانیان بسیارى حرفها را کم کردند یا حرفهاى مورد نیاز زبان خود را بر آن افزودند، این الفباى تکمیل شده از یونان به رومیان رسید، آنان نیز حرفهاى نوى بر آن اضافه کردند. الفباى رومى با دگرگونیهاى اندکى به زبانهاى فرانسوى و انگلیسى و دیگران در سرتاسر اروپا رسید. الفباى فینقى به هندیان و غیر آنان هم رسید. البته پاره اى ملت ها به جاى حروف الفبا، نشانه هایى براى هجاهاى مختلف به کار مى برند مثل خط نویسى چینى ها.

کتاب و کتابخانه

کهن ترین کتاب لوحه هاى گلی خط میخى از آن کتابخانه ى « آشوربانییال » امپراطور آشورى بوده است. در آن کتابخانه ۲۰۰۰۰ لوح از گل رس که به خط میخى، گزارش کارنامه ى دولتى بر آنها نوشته بود، وجود داشته، مصریان، ایرانیان و سپس تر یونانیان و رومیان نیز کتابخانه هایى داشته اند، از آن جمله یکى در شهر اسکندریه ى مصر بوده ; کتابهاى آن با دست روى کاغذ پاپیرس نوشته و به صورت طومار، در جعبه هایى نگهدارى مى شده است. تهیه ى کتاب و رونویسى آن چندان دشوار و گرانبها بود که در سده هاى میانى اروپاییان کتابهاى خود را با زنجیر بر قفسه ها مى بستند.

چاپ

کهنترین کتاب چاپى به سال  ۸۳۸ م. به وسیله ى « وانگ چیه » در سرزمین چین بوجود آمد، و چاپ با حرفهاى جدا از هم نزدیک به پانصد سال پیش در اروپا اختراع شد. این اختراع به یوهان گوتنبرگ از شهر ماینتس آلمان نسبت داده شده، گوتمبرگ توانست حرفهاى مورد نیاز در صنعت چاپ را خوب قالبریزى کند.

و اما داستان هلیم

دانش آموزى از معلم کار کشته و نکته سنج خود پرسید: « هلیم با کدام « ها  » نوشته مى شود؟ آن رند ریش بیرون از آسیاب سفید کرده، گفت: اگر، پر گوشت باشد با « هاى هوز » اگر کم گوشت باشد با « حاى حطى » ….

زبان پارسى را ما امروزه با خط عربى مى نویسم چه، بعداز تسلط سیاسى، اجتماعى و … فرمانروایان عرب بر ایران، خط و فرهنگ نوشتارى گذشته ى ایرانى، یکسره از کاربرد دربارى و سیاسى کشور برافتاد و خط عربى ابزار نوشتن زبانى شد که امروز نزدیک به سى و پنج درصد واژگانش عربى است. و پارسى زبانان ایرانى امروزه با سى و دو نشانه (حرف) صامت و شش مصوت (صدادار) زبان خود را مى نویسند.

از میان بخشبندیهاى الفباى عربى دو گونه شناخته تر است یکى « ابجدى  » که به « حروف جمل » هم معروف است - ابجد، هوز، حطى ….. - و دیگرى « ابتثى » - ا، ب، پ، ت، ث، …. ى - ازین میان حرفهاى عربى « ذ، ظ، ض » نماینده ى صداى « ز  » در پارسى « ح = ه » « ص، ث = س » و « ط = ت » و « ع = ا » مى باشند و یکى از راه هاى شناخت یک واژه ى عربى تبار داشتن یکى از این حرفهاى هشتگانه است. واژه هاى عربى را از راه هاى دیگر هم مى توان شناخت، جمع هاى با قاعده و بى قاعده و قالبهاى افاعیلی و یا ریشه هاى ثلاثى، رباعى و خماسى آنها.

مى رسیم به روشنگرى شناسنامه ى واژه ى پارسى تبار « هلیم » که انگیزه ى گفتگوهایى بین پارسى گویان شهرمان شده است.

« هلیم  » به معنى « هریسه » نوعى « با » یا آش یا « گوشتباى » قدیمى تر است و « اسم » است، و هیچگونه رابطه اى با واژه ى عربى « حلیم » - که « صفت » است، « حاى حطى » دارد و بر وزن « فعیل » مانند کریم، رحیم ، وسیع ، فجیع … است و معنى، بردبارى، صبور، شکیبا، مى دهد و از ماده لغت « حلم » به استناد فرهنگنامه هاى عربى از جمله « المنجد » چاپ بیروت، مى باشد - ندارد.

و آن عزیز به اشتباه زیر گوش دیگرى غیر کارشناسانه مى خواند که اینگونه املاى واژه به غلط « هلیم » (نوعى گاز) مى شود. نه جانم، چنین نیست، آنان که مى دانند واژه هاى دخیل، همچون، سمپوزیوم، استادیوم، میوزیوم، هلیوم (نوعى گاز)، کلسیوم، منیزیوم … را چنین درست مى نویسند. درست نوشتن هم مانند دیگر کارها، آگاهى تخصصى مى خواهد، « آن خشت بود که پر توان زد » زبان و فرهنگ درست نوشتارى یک ملت را که از صاحبان آگهى یا روى شیشه ى دکه و رستوران یا قهوه خانه ها، نباید آموخت، یا آن کسان که هنوز فرصت باز کردن یک فرهنگنامه را نیافته اند و پایبند درستى و پاسدارى زبان مادرى خود نیستند. آنان که هنوز نخواسته اند بدانند تفاوت معنایى هزاران واژه از جمله « نهار » با « ناهار » ، « حلیم » با « هلیم » « حله ، حوله » با « هوله » ، « درب » با « در » ، « طناز » با « تنناز » ، « اشکال » با « اشگال » و … در چیست؟

اشتباه آموخته اند مى آموزند، دردناک این ناباورى به حرفه اى بودن پیشه هاست، هنگامى که جامعه اى گرفتار خود بزرگ بینى باشد، همه چیز و همه کس از آن خود و در خود را برتر از هرکس و هرجا مى بیند و مى پندارد. به خود اجازه ى دخالت در هر کارى مى دهد. فیلسوفانه سر مى جنباند و جسورانه، اظهار فضل بى پشتوانه مى کند. و بیدریغ به باور ستیزى مى پردازد. درین میان برگردن رسانه هاى گروهیست که، با ژرف اندیشى شیوه ى برخوردهاى عالمانه و خردمندانه را بیاموزند. نه خود در هزار چم غلط آموزیها، یار مددکار باقى بمانند.

بدتر آنکه روزنامه دار، آینه چرخانى پیش روى جاهل و جائر کند. غلط را چونان گلوله ى برف بر هم به غلتاند و بهمن توده ها فراهم سازد.

**********

Houshang Saranj - Toronto

****************************************************************

Maalooliat

هوشنگ سارنج - تورنتو

معلولیت (بدن کاستى)

… همه یک دهان باز،

همه یک نگاه سرد،

همه یک قطره اشک پاک.

ناکارآمدى، پدیده ى پایداریست که یک انسان را از هر کار ممکن و شدنى در زندگى روزانه اش باز مى دارد. چنین آدمى، ناتوان شمرده مى شود. کران نمى شنوند، آنان در نمى یابند که، دیگران چه مى گویند. نابینا، دشوارى ندیدن دنیاى پیرامون خود را دارد; او نمى تواند، آن همه زیبایى را با حس بینایى، جانمند و با معنى کند. آن کسان که دربند کاستى هاى بدنى گرفتارند، از جنبش خود خواسته و جابجایى هاى دلبخواه بى بهره اند و روانرنجوران هم محدودیت ادراکى دارند. روشن است که پاره اى، معلوﻻن، قابلیتهایى دارند، مى توانند بیاموزند و حتى پیشه هایى به چنگ آورند. - اگر از سوى پیوندان، خویشان، آشنایان و خیرخواهان جامعه پشتیبانى شوند. پیش از تاریخ انسانها کمى روى زمین مى زیستند; از راه دنبال کردن شکار و جابجایى دراز مدت و پرفاصله روزى خود را بدست مى آوردند و براى دستیابى به خوراک تا هر کجا مى رفتند، پیران قبیله و ناتوان ها، در پى گروه شکارگر، رهسپار و پس مانده خوار بودند. در سده هاى تاریک اندیشى و کودکى نسل بشر، مردمان باور داشتند که « معلولیت » زاده ى ارواح شیطانیست و ترس، آن خام اندیشان را از معلوﻻن مى گریزاند. انسان امروز دریافته است که معلولیت “Handicap” علت هاى گوناگون و فراوانى دارد. و در پاره اى موارد هم در پیشگیرى از آن مى کوشد. پزشکان پژوهشگر مى دانند و مى گویند که سرانجام روزى، دانشمندان فرهمند بر آن زمینه سازیها پیروز خواهند شد. در حال حاضر انواع ابزارهاى انسان ساز و کامپیوترها مى توانند کارهاى بسیارى براى معلوﻻن انجام دهند تا تواناییهایشان باﻻتر برود.

انواع معلولیت

بدن کاستى یا نقص عضو هم جسمى هم روانیست که زیر گروه هرکدام، بخشبندى کارشناسانه ى ویژه دارد. معلولیت ها یا از دوران کودکى، مادرزادى هستند و بستگى با بیماریهاى ژنتیکى دوران جنینى دارند یا در بزرگسال در اثر رویدادهاى ناخوش و حوادث و تصادمهاى گوناگون روزهاى زندگانى و فشارهایى است که به جسم و روان شخص وارد مى آیند. درین میان تصادمهاى ترافیکى باﻻترین علت معلولیتهاى جسمانى هستند. در خردسال، بیماریهاى فلج، مننژیت نخاعى و سرخک، اغلب به معلولیت هاى بدنى مى انجامد. خوشبختانه پزشکى مدرن راه آنها را بسته و کمتر کسانى در کشورهاى پیشرفته و باورمند به بهداشت همگانى و پزشکى پیشگیرى، با معلولیت به دنیا مى آیند. و آرزوى ماست که این بخش از دانش پزشکى و « ژن شناسى  » پیشرفته به همه ى سرزمینهاى پس مانده هم برود تا رنج دو چندان آن مردمان کوتاهدست از نعمتهاى خدادادى کمتر بشود. همانطور که گفته شد، بسیارى نقص عضوها، از آغاز تولد همراه بیمارست که یا علت ژنتیکى دارند یا فاکتورهاى ژنتیکى در آنها موثر بوده اند و یا بیمارى مادر هنگام باردارى با چند عامل دیگر موجب معلول شدن طفل شده است. علت و زمینه ى ایجاد بسیارى ناتوانیهاى (معلولیت) ذهنى - روانى، هنوز ناشناخته است، چه تا شناخت کامل مغز انسان و چگونگى کارکرد و کاستى ها و بیماریهاى آن، راه درازى در پیش است و خیلی بایست آموخت. البته از روزگارانى که مى اندیشیدند در بدن بیماران روانى، ارواح خبیث ﻻنه کرده اند و با زدن و به کند و زنجیر کشیدن آنان، مى توان، جانشان را رهانید، هم خیلی زیاد دور شده ایم.

توانبخشى

به هر معلول مى توان یارى رسانید. همه ى پروسه هاى یارمندى نسبت به معلوﻻن توانبخشى نامیده مى شود. اغلب و نخستین گام کمک به آنان، درمان یا کوششهاى جراحى است. امروزه جراحان مى توانند به یارى مهندسى بسیار پیشرفته ى پزشکى و نوآوریهاى هوشمندانه ى دانشمندان علم فیزیک و یاورى جراحى میکروسکپیک دست به کارهاى شگفتى زا بزنند. و با کاشت (Implant) ابزارهایى کارآمد، تا اندازه اى به کمک بیمار آمده و کاستى ها را بر طرف سازند، مانند پاره اى جراحى هاى چشم و گوش و اندامهاى حرکتى دست و پا و…. که بیماران معلول بتوانند به کمک آنها ببینند و بشنوند یا راه بروند و اگر این راهکارها نتوانند پاسخگوى نیاز معلول باشند، جنبه هاى دیگر یارى رسانى مى توانند به توانبخشى بیانجامند تا زندگى معنادارترى داشته باشند.

امروزه به یارى تکنولوژى توانبخشى بسیارى معلوﻻن از زندگى در جامعه بهره مند شده اند، نابینایان به یارى الفباى کدى بریل مى خوانند و مى نویسند و به یارى ضبط صوت و دیگر لوازم پیشرفته به تمام رشته هاى علمى جهان دست یافته ومدارج علمى را پیموده اند. فرهنگ یک بخش بسیار مهم در بازآفرینى توان فرد معلول است براى مثال ناشنوایان از راه لب خوانى و فراگیرى زبان اشاره اى (علایم زبانى) مى توانند با دیگران ارتباط برقرار سازند، فیزیوتراپى و دارودرمانى و بازسازى اندام ناقص و روند غذایى نیز بازوهاى دیگر بازتوانى آن یاریخواهان است.

امروزه بسیارى کودکان ناتوان جسمى به آموزشگاه هاى ویژه مى روند و دانش خودشان را فرا مى گیرند. در آن آموزشکده ها، به آنان پیشه و شیوه ى ورود به جامعه را براى زندگانى بى دغدغه مى آموزند. تا سى سال پیش باور کردنى نبود که ناتوان جسمى اى بتواند با شغلی همیشگى خانواده ى خود را اداره کند. امروزه ناشنوایان به یارى دستگاه TDD به خوبى دیگران تلفن مى کنند، روشندﻻن به یارى کامپیوتر هر چیز را مى خوانند. معلوﻻن دست و پایى یا جسمى (Physically Disabled) که روزگارى همه باور داشتند آنان قادر به رفت و آمد به محل کار و کارگاه نیستند، امروزه به کمک ویلچیرهاى موتورى و ماشینهاى باﻻبردار ویژه و دیگر ابزارهاى یارى رسان مى توانند از خانه به راحتى دیگران به سر کار و پیشه ى خود بروند، پاره اى در خانه کار مى کنند و با کامپیوتر مى نویسند و بوسیله ى اینترنت براى کارمندان دیگر، اطلاعات و فرآورده هاى ذهنى خود را مى فرستند. با آموزش و تکنولژى مدرن (فن آورى نوین) مى توان آنان را قادر به کاریابى و کارکردن نمود.

موانع (Barriers)

در واقع شرکت معلوﻻن در زندگى جامعه، بى اینهمه پشتیبانى مالی - معنوى و شعور همبستگى بشرى بسیار دشوار خواهد بود. بزرگترین سد راهشان گرانى دست آوردهاى فن آورى پیشرفته و کارساز است. اگر یارى خیرخواهان نباشد هیچگاه یک نابینا نخواهد توانست به یک کامپیوتر مورد نیاز دست یابد، یا گذرگاه هاى باریک و پله ها براى ناتوانان جسمى مشکل آفرین است و به چرخ آنها اجازه ى عبور نمى دهد، و هر کس هم به آسانى تن به هزینه ى گزاف برطرف کردن موانع در ساختمان هاى کهنه نمى دهد. البته در قانونهاى اجتماعى امروز پیش بینى هاى انسان دوستانه در حمایت از معلوﻻن شده است. اما هنوز دیوارهاى موانع پیش راهشان وجود دارد و آنچه مى گوییم در راستاى کشورهاى رو به رشد است.

و اما …

تامین هزینه هاى محل نگهدارى، سرپرستى و تهیه ى ابزارهاى توانبخشى، گذشته از بودجه هاى کلان دولتى، به کمک هاى فراوان مردمى هم نیازمند است. امروزه در بیشتر مراکز استانى و شهرهاى بزرگ ایران، به همت نیکوکاران و سرپرستى سازمان بهزیستى کشور مجتمع هایى براى نگهدارى از توانخواهان برپاست، پر واضح است هرچه اعانه هاى خیراندیشان بیشتر باشد آسایش و رفاه بیماران ناتوان هم بهتر خواهد شد. چندى پیش دوستى نازنین، کودکیارى خبره و سراپا احساس انساندوستى، ویدیویى از درد ناب خاکسترنشینان زندان تن بر صحراى سوخته زندگانى به دفتر هفته نامه ى ایران جوان آورد. رگبار تصویرهاى بوستان ملخ زده ى آدمى که به سر مى رسد، بر تاریکى دردمندانه ى آن مسخ شدگان باید گریست. چهارصد کبوتر بچه ى گوشتینه، بى جنبش، پهن برتابه ى تخت، تیر نگاه هاى بى حس و اندیشه را از سرهاى بى تکیه گاه گردنى نیرومند بر هر قلب مهربان مى نشانند. آن همه دست و پاى فرومانده از گرفتن و رفتن آن همه دهانهاى بسته از گفتن، آن همه مرغان در قفس، ﻻشه هاى گرم، بى آرایه هاى موى سر. آن همه سایه هاى نقش آدمى. همه یک دهان باز، همه یک نگاه سرد همه یک قطره اشک پاک. * کسى مى خواند « من مى خواهم گردش بروم، من مى خواهم بازى بکنم  » « من پانزده سالمه، مردم میاند به تماشاى ما »

آدرس،ایران، اصفهان،خیابان ابن سینا،خیریه،آسوده ماوی.و همچنین،مبارکه،شهرک مجلسی،آسایشگاه بزرگ در حال توسعه.

**********

Houshang Saranj - Toronto

******************************************************

Bazaar

هوشنگ سارنج - تورنتو

بازار رنگ آمیزى ناب و بوى بهشتى تمام گیاهدانه هاى عطرآگین زمین است و یادواره جاوید و الگوى تخیل تاریخى یک ملت.

از روزگارانى که هسته ى شهرسازى کهن، در ایران، براى بهتر و آسوده تر زیستن و مقابله با یورشهاى دشمنان، پشت دیوار دژهاى پدافندى، آغاز به رویش و ریشه دوانیدن کرد; « بازار » همچون ستون مهره ها، در پیوند سرتاسرى شهر، وجود داشته است. با گسترش ناگزیر شهرهاى بسیار و ایجاد مراکز « تولید » و « توزیع » در آنها، بازار، هنوز، قلب تپنده  و شاهرگ زندگى بازرگانى، بنگاه و بنکدارى، عمده فروشى و تغذیه کننده ى شهرهاى اقمارى است. بازار همواره، عمده ترین بخش پاسخگو به نیازمندیهاى روزانه و زندگى ساز مردمان بوده است. اندامهاى بهم پیوسته ى حیات بازرگانى شهروندان در پیکر بازار گردآمده بود. گویا بازار خودشهر بود. از عبادتگاه و مدرسه ى علمیه تا بارانداز کاﻻهاى آمده و انبار و تیمچه هاى بسیار، که بازرگانان و حجره داران، در آنها به داد و ستد مى پرداختند. امروز که نحوه ى بازرگانى و ترابرى کاﻻها، دگرگونى بنیادى یافته، هیچ از اعتبار بازارهاى ایرانى کاسته نشده و هنوز هم بزرگترین کانونهاى « واردات » و پخش در آنجاست. ساختار بنایى آن، ریشه در ضرورتها و مصالح موجود زمانه، از خشت و آخر، خاک و سنگ و آهک و الوار… با سقف بلند تاق چشمه و ضربى، دارد.

پشتوانه ى، چگونگى ساخت، حفظ آدمى در برابر گزند سرماى پرسوز زمستانى و گرماى داغ مناطق کویرى است. هر شهر کهنسال ایرانى برگرد بازار روییده، در گذشته هاى دور - به استناد نوشته هاى تاریخى، مانند تاریخ بیهقى و سفرنامه ى ناصرخسرو و دیگرها… - بازار از « راسته » هاى ویژه ى هر صنف سامان یافته بود که هنوز این سنت برجاست. کم پهنایى در بیشتر بازارهاى موجود، دیدنى است، که آن هم در گرو مقدورات سازه اى، شیوه ى تاقزنى و دیوارهاى ستبرخشت و خاکى، پایه هاى نگهدارنده آن بامهاى سنگین آجرى و خاکریزهاى بین گنبدهاست. رویهمرفته بازارهاى شرقى - که همواره براى غربیان ، دل انگیز و شگفتى زاد بوده است - و زیباترین هایش در ایران، پابرجا و پویا زندگى مى کنند، مکانهایى فراموش ناشندنى و پر کشش هستند. شهرهاى تهران، تبریز، اصفهان، شیراز، مشهد، یزد، کرمان، …. بزرگترین بازارهاى جهان را دارند و شهرهاى کوچکتر هم، بى بهره ازین معمارى تاریخى و گرانبها نیستند. نمونه ى بازار باریک شهر باستانى نایین را در صدها شهر ریشه دار دیگر ایرانى، مى بینیم. بازارهاى « وکیل شیراز » « عباسى اصفهان » « بزرگ تهران » و « تبریز » و « کرمان » و « مشهد  » هریک تابلو کلاژى (نقاشى، همراه تکه کارى) دل انگیز از رنگ آمیزى ناب و بوى بهشتى تمام گیاهدانه هاى عطرآگین زمین اند و براى هرگردشگرى که یک یا چند بار سرى به آن جاها زده باشد، یادواره ى جاوید و الگوى تخیل تاریخى یک ملت است.

بازار مکاره (نمایشگاه ) Bazaar

بازرگانى با شیوه امروزین در کشورهاى اروپایى و امریکایى از سده هاى میانى آغاز مى شود. زندگى بازرگانى در آن دوران وابستگى چشمگیرى به نمایشگاه هاى عرضه ى فرآورده هاى دیگر سرزمینهاى دوردست داشته است. زمینداران و فرمانروایان بزرگ، براى رواج داد و ستد و بهره ورى بیشتر خود، اجازه مى دادند تا در حیاط قلعه هاى بزرگشان بازگانان، بازارهایى چند روزه، برپا کنند و در آن روزها، آن میهمانان تجارت پیشه، بتوانند نوآورده هاى خویش را به خریداران، بفروشند، چه، کار تجارت با دیگر شهرها یا سرزمینهاى دوردست بى برپایى چنان بازارهاى مکاره (نمایشگاه) رواجى نداشت. همه ساله درپاره اى شهرها، نمایشگاه بزرگ بازرگانى دایر مى شد و هر شهرى - بنا به سیاست حکمرانان - اجازه ى برپایى بازار مکاره، نداشت.

نمایشگاه هاى لندن، وسترنبریج، پاریس، لیون، بروگز، لیل، فرانکفورت، ژنو، نیژنى، نووگورود… در روزگار گذشته پرآوازه بوده اند و در آنجاها، ادویه هاى هندى - عربى ، ابریشم چینى - از جاده ى معروف ابریشم که از خاور ایران مى آمد و از شمال باخترى آن مى گذشت - شراب فرانسوى و پوست گرانبهاى روسى و … دیگر فرآورده هاى دیگر سرزمینهاى دور به نمایش و داد و ستد گذاشته مى شد. چنین بازارهاى بزرگ و با ارزش بازرگانى همه ساله بر پا مى شد و با یکدیگر همزمانى نداشتند و هربازار چندین هفته در کار بود. در کنار آن بازارها، بندبازان، چشم بندان، رقاصان چرخ و فلک داران، موجب شادمانى، خوشگذرانى تفریح بازدید کنندگان و بازار گرمى تجارت پیشگان مى شدند. و تلخى روزگاران سخت و پرفشار گذشته را به شیرینى بدل مى ساختند. گفتنى است که در دهه هاى پایانى سده هاى میانى (قرون وسطى) که راه هاى بازرگانى اقیانوسى گشوده گشت، بازارهاى مکاره ى دورن کشورى از رونق افتاد و محل تشکیل آن بازارهاى نمایشگاهى به شهبندرهاى نوپاى دیگر کشورهاى توسعه یافته، جابجا گشت. و هنوز بر پایه ى سنت دیرین در پاره اى کشورهاى اروپایى بویژه آمریکا بازارهایى براى تشویق، کشاورزان، دامپروران، گلپروران، خانه سازان و …. برپا مى شود که رنگ مسابقه ى بهترین فرآورده ها را دارد و همراه با کارناوالهاى بس زیبا - که ذوق هنرى علاقمندان را تقویت مى کند - اجرا مى شود. پاره اى از اینگونه بازارها ساختمان دایمى دارند و هرساله در همانجا نمایشگاه کاﻻهاى مورد نظر برپا مى شود. - نمایشگاه بین المللی تهران یکى از آن نمونه هاست.

بازارهاى خیریه

همه ساله افراد خیرخواه و نیکومنش به منظور یارى رسانى به بخشى از نیازمندان جامعه بازارهاى فروش دست ساختهاى خانگى و پاره اى محصوﻻت گردآورى شده، کارهاى دستى، بافتنى ها و دیگر اشیاء گرانبها، گوهر و جامه و تابلوهاى نقاشى، ساز و عکس و تمبر و دیگر کلکسیونهاى ارزنده را یکسره غیرانتفاعى به فروش مى گذارند. گاه درآمد چنین بازارهایى به سرپرستى سرشناسان جهانى سر به میلیونها دﻻر مى زند. که هزینه کردن آن زیر نظر و صوابدید انجمن هاى خیریه، بسیار مفید و کار ساز خواهد بود.

بازار روز هفتگى

بازار روزهاى هفتگى، بازارهایى است محلی که در بیشتر شهرها و روستاهاى ایران، از دیرباز در یکى از روزهاى هفته براى عرضه ى فرآورده هاى روستایى یا شهرى، بدون گذار از مراکز بنگاهى - بنکدارى یا میانجیگرى داد و ستدى پیشترها در شکل پایاپاى  و بعدتر در برابر پول، برپا مى شود، هریک از روزها، با نام بازار روز آن روز هفته، مثلا” « جمعه بازار »، « دوشنبه  بازار » …. در یاد مردم جا افتاده و بى هزینه ى گزاف اجاره بها، بکار مى پردازند و اکنون از سوى شهردارى ها محدودیت هایى مفید در کار دستفروشان و خرده فروشان پدید آمده است.

بازارهاى نوروزى

چند سال است که ایرانیان برون کوچیده و سکنى گزیده در دیگر سرزمینها، بویژه آمریکا و کانادا و پاره اى از کشورهاى بزرگ اروپایى - که گروهى بسیار را ساخته اند - در راستاى پیوند با یادگارهاى سرزمین مادرى و نگهبانى از هویت ملی و زنده نگهداشت یادمانهاى ارزنده اى که چون بوى ریحان وحشى، شامه خاطره هایشان را رها نمى سازد و همچنین شناساندن کاﻻها و فراورده هاى ایرانى در بخشى از بازار جهانى داد و ستد، در دهه ى آخر اسفندماه هرسال خورشیدى ایرانى دست به برپایى بازارهاى نوروزى در بهانه ى سال نو و جشن هاى آن مى زنند. این بازارهاى چند منظوره، از سوى دسته هاى گونه گون، راه اندازى مى شوند. به هر منظور - چه فرهنگى چه اقتصادى - که باشد، خوب ، پسندیده و سازنده است. ناگفته نماند، جانمایه ى چنین بازارهایى، بدون پشتیبانى، بازرگانان و پیشه وران همسو با فرهنگ ایرانى، امکان پذیر نخواهد شد، سازماندهى و برنامه ریزى کارشناسانه، همراه سرپرستى دلسوزانه، مى تواند هر دو خواسته را برآورده کند. یادآورى چند روزه ى برنامه هاى سنتى - که بخشى بازمانده از فرهنگى، انسانى است - مى تواند، به پیوند دادن جامعه اى خسته و رو به بالندگى، امیدوارى بیشتر بدهد تا بتوانند، بین دیگر نمایندگان بشرى سرفرازانه خودى بنمایند.

راهگشاى برپایى چنین بازارهاى فرهنگى، نخست نهادهاى مردمى، مانند سازمان زنان و بنیادهاى خیریه و گروه هاى گردهم آیى هاى قومى، به منظور گردآورى « اعانه » یا بخشى از هزینه هاى اجرایى بوده که امروز نیرومندتر و با هوده تر از، گذشته با یاورى بخش خصوصى بازرگانى تا اندازه ى زیادى توان گرفته اند. ایرانیان رو به ازدیاد هم با دلبستگى و پایبندى سخت به پایدار ماندن شعایر ملی - میهمنى ، باورمندانه خود و نسل رو به رشد را به این بازارها مى آورند. و اما خوى جوانمردى و اخلاق تربیت یافته ى عدالتخواه، حکم مى کند، یکجانبه اندیشى یا سودجویى محض بر فضاى بازارهاى فرهنگى - بازرگانى نوروزى حکمفرما نباشد و خریداران که همان « پاسداران فرهنگى » هستند و ترانه ى سنن باستانى را در انگاره ى « بازار نوروزى » مى خوانند رنجیده، تاﻻرهاى پر نغمه ى « نوروزى » را ترک نکنند.

**********

Houshang Saranj - Toronto

***************************************************

Ramadaan

هوشنگ سارنج - تورنتو

هرآنچه امروز زاده مى شود نطفه اش در دل روزگار از رویدادهاى صدسال پیش بسته شده است.

از آن زمان که زندگى، بسیار آهسته و کند بر بستر قانونمندى علت و معلوم و اثرگذاریهاى متقابل بر زمین شکل گرفت و پیش آمد و موجودات حیاتمند، تکثیر و تکمیل و دگرگون شدند. زنده بودن بر پایه ى گرفتن مایه ى زندگى از چرخه ى هستى و آفریده ها بوده است.

هرچه بر عمر زمین افزوده گشت، چهره هاى آفریدگان پرداخته تر و صورت « بودن » زیباتر شده است. و این در شاهکار خلقت « انسان » هم تجلی یافته. که با گزینش اصلح و به یارى مغز پرورده، تفکر و تعمق به رازیابى محیط اسرار آمیز اطراف خویش و در پى پاسخگویى آنهمه نادانسته ها برآمد. بخشى را در سیطره تعقل و مانده بسیارى هم در وادى تخیل به انتظار نشسته است. این آفریده ى واﻻ که روز به روز هم توان چیره مندیش در پهنه ى ابزارمندى ساز و کار و بکارگیرى آنها باﻻ مى گیرد. به حکم داشتن خوى ستیزه گر موجودیت پیش از تعقل فردى و اجتماعیش، نیاز فراوان، به بازدارنده هایى دارد.

سدهاى کنترل ستمکارى، زیر سایه ى افزون خواهى، با ابزارهاى استحمار به منظور بهره کشى و استعمار. بهترین بازدارنده ها آموزشهاى اخلاقى بر پایه هاى وجدانهاى آگاه از ارواحى متعالی و پرورش یافته است. انسان قرن معاصر، خودباخته و خودشیفته ى خوى تجارت پیشه گشته است. فریاد مصلحان خیراندیش، هنرمندان، شاعران و نویسندگان، فیلسوفان، جامعه شناسان بشردوست در فریاد غوغاگران مصلحت اندیش، گم شده است.

در راستاى معناى زندگانى، غایت و منظور از بودن در سلسله ى روزگار، آدمها، دوشادوش یکدیگر، با جدال یا بى جدال، در دو بعد مادى و معنوى و بر سایه روشن تضاد، دست به گمانه زنى، نظریه پردازى و ایده ئولوژى سازیها زده اند و همیشه طرفداران خود را داشته اند، گاه این پیروز و دوران روشن و گاه آن پیروز و عصر تاریک اندیشى و تباهکارى را رقم زده اند و این شانس آن زیسمندان است که آتشفشانى فوران مى کند شهرهایى را نابود یا شهابسنگى زندگانى دورانى را به خاموشى و مرگ مى کشاند. البته رویدادهاى اجتماعى از مقوله ى سنگ آسمانى و طوفان و زلزله نیست، دقیقا” از مقوله ى « چرا؟ » و « چون ؟ » است. هرآنچه امروز زاده مى شود، نطفه اش در دل روزگار از رویدادهاى صد سال پیش بسته شده است. هر اتقاق اجتماعى، از خوشبختى تا بدبختى، از آگاهى تا نا آگاهى و عقب ماندگى، سامانیابى و پیشرفت و آسایش و هر آنچه وابسته ى هوشمندى و کار و کاردانى است ریشه در شعور، دانایى، وجدان و بشردوستى آدمیان دارد. سعادت آدمیان در گرو اخلاق مسووﻻنه در قبال دیگران است.

و اما روزه دارى که بزرگترین پیام آن، تزکیه ى نفس، پاکسازى اندیشه، تربیت و خودسازى است. یک ماه، پا بر دلهاى خدا باوران جامعه ى ما نهاد و رفت این جاى پاى پاک و اثرساز باید که در بیدارسازى جانهاى زنگار گرفته نورى بتاباند و از آن اشراق، آتش به دلهاى سردفسرده در اندازد. هرچه دلهاى شعله ور بیشتر گردد، جامعه آسوده تر مى زید.

پیام دیگرش دست یاوریست که از قطره قطره هاى فتوت دریاى بیکرانه ى مروت پیدا مى شود. جشن پایان ماه روزه بر روزه داران مهنا باد. 

**********

Houshang Saranj - Toronto

*******************************************************

Ensaan-e Sarmaay-e Saaz

هوشنگ سارنج - تورنتو

انسان سرمایه ساز و سرمایه باز دوران تمدن ماشینى به یارى جنگ افزارهاى فرا پیشرفته و ابرتوان از آسمان و آب و زمین. زیر چتر ادعاى ارمغان آزادى بهتر و بیشتر مى تواند به غارت و بهره کشى سرزمینهاى درگیر مانده ى دورانى از پیشرفت ستونى در جامعه ى جهانى بپردازد.

ارزیابى ارزشهاى پندارى و کردارى مردمان هر سرزمین بستگى به دیدگاه هاى ارزیاب و دستگاه ارزشگذارى دارد.

چون آنچه از دید او عقب مانده، واپس گرا و بى ارزش قلمداد مى شود، بخش عمده ى زیر ساخت باورهاى تکامل یافته بر بستر عقیدتى ملت مورد ارزیابى است و چپاولگران ثروتهاى ملی با چوب جداساز با من و بر من به جان مردمان عادى سالم، سازگار و زحمتکش جهان ما افتاده اند.

امروزه سیاه روزگارترین مردمان روى زمین در افریقاى سیاه، میان کوهى از گرفتاریهاى ندارى، عقب ماندگى، بى دانشى و بیماریهاى بومى و سوغاتى و پژوهشى تا جنگهاى تحریکى داخلی و قومى و سیاسى، دست و پا مى زنند. جایى که دست کم، خاستگاه اسطوره هاى آفرینش و زادگاه نخستین انسان هم بوده است.

و در کناره هاى شمال و مدیترانه اى آن قاره هسته هاى آغازین تمدنهاى بزرگ فنیقى و مصرى… و دریانوردى بازرگانى شکل گرفته است. براى نمونه کنگو (Congo) در بخش استوایى و میانى افریقا با داشتن غنى ترین منابع طبیعى جهان - رودخانه ى پر آب کنگو، جنگلهاى  گرانچوب، کانیهاى بسیار ارزنده -بیچاره ترین و واپس مانده ترین مردمان روى زمین را داراست.

هنگامیکه Henry Stanley کاشف سرشناس سرزمینهاى ناشناخته از سفر اکتشافى افریقاى خود بازگشت و لئوپلددوم شاه بلژیک از دارایى هاى بیکران آن مکان با مردمانى، ساده و کم اطلاع - بیشتر جامعه ى کنگوى ناشناخته با طبیعت وحشى از قبایل Bantu که اغلب صلحجو مى باشند و به زبان سواحلی سخن مى گویند، شکل گرفته است. - با خبر شد، سال ۱۵۸۸ استانلی را با هزینه و به نفع خود نه کشورش به آنجا فرستاد تا بر کناره هاى رود کنگو قرارگاه هاى تجارى بسازد. سرانجام سلطه ى خویش و بعدها تا سال ۱۹۰۸ قلمرو پادشاهى بلژیک را بر آنجا سیطره بخشید و با مردمان کنگوهمچون بردگان رفتار مى نمود و تنها در اندیشه ى یغماى ثروتهاى ملی آنان بود. سرانجام در سال ۱۹۶۰ کنگو به تجزیه و استقلال ظاهرى رسید و شهر لئوپلدویل هم به کینشازا تغییر نام داد. اما این پایان ماجرا نبود بلکه آغاز گرفتاریها نوینى بود; چه پایان جنگ جهانى دوم - ۱۹۴۵- وحشت و کاربرد نیروى هسته اى، توان باﻻى بمب اتمى ویرانى اندوهبار آن درناکازاکى و هیروشیما، هجوم سفیدپوستان جنگ افروز و منفعت طلب و مدعیان خیرات آزادى و رهایى انسان هاى دربند را به آن خطه ى پرکانى اورانیوم، افزایش داد و آدمیان دانش اجتماعى آموخته همراه دین آموختگان آکادمیک و هنرشناسان مبدل به نام پژوهش جامعه یا خرافه پرستى پنهان در جنگلهاى قاره سیاه و پیش رانش آنها - در واقع دست یابى به الماس، چون بزرگترین معادن جهان در کنگوى کینشازا و کنگوى برازیویل قرار دارد- به آنجا روى آوردند و براى بهتر دست یافتن به منظورهاى استعمارى خویش بزرگترین آشوبهاى تجزیه طلبى و قوم کشى همزاد با فقر دایمى را پدید آوردند. کمونیست ها نیز براى به چنگ آوردن آن سرزمین پر ثروت - چوب - زغال سنگ - رادیوم - اورانیوم - مس - طلا، نفت … الماس و فراورده هاى استراتژیک کشاورزى مثل پنبه و قهوه و …. ثروت به حساب مى آیند - تحت نام نهضت جهانى رهایى بخش به پاتریس لومومبا رییس جمهور آن کشور یارى مى رساندند و از سوى جهان سرمایه دارى موسى چومبه تقویت مى شد که سرانجام با کشته شدن لومومبا و شکست جناج چپ، موسى چومبه زمام اداره ى کنگو را به دست آورد. چومبه هم پس از چندى با نیروى ارتش کنگو تحت فرماندهى ژنرال موبوتو قدرت را از دست داد. کنگو از آن تاریخ، در سایه ى آزادیبخشى غربى در غارت پیوسته به سر مى برد و طومار بخشى از قلدرى صف بندى جهانى ابرقدرتى نیز به دست گورباچف در هم نوردیده شد. این تصویر کوچکى از دنیاى بزرگ دلسوزیها، ارزیابیها و آزادیبخشى هاى به سبک و سیاق غربیهاست.

باز مى گردیم به جهان سرمایه بازها، که براى چپاول جیب دیگران هر روز کسى را روى چوب مى کنند. نخست لختش مى کنند بعد رنگش مى کنند، جایزه اش مى دهند، مجسمه اش را مى سازند، مدال و نشان و … به او مى آویزند روى فرش سرخ و تاﻻر مجلل و زیر نور و میان کهکشانى از ستارگان رهایش مى کنند، عاشقش مى کنند، آبستنش مى کنند، صاحب فرزندان مشروع و یا نامشروعش مى کنند. موهایش را مى تراشند یا ابلق و طاووسى و پره اژدهایى، سبز یا سرخ زرد یا بنفش مى کنند، میلیونها دﻻر از بخش کوچک غارت بزرگ همان معادن کنگو، اورانژ، ترانسوال، خاورمیانه، بولیوى…. و پیکرهاى پوسیده ى گرسنگان سرتاسر افریقاى بیمار، تبدار، گرسنه و …. درجیبشان مى ریزند، به آسمانشان مى برند، زیر چشم عوامل فیلمبردارى به نام حس گرفتن برآنها…. ند و از پرده هاى نقره اى سینماهاى عالی تسخیر شده بر باورهاى نجیبانه و بیگناه خردساﻻن و جوانان بیرحمانه مى تازند و تجاوز مى کنند. تا از کنار این سفره ى گسترانده پیش پاى آن قربانیان وادى آزادیهاى بى بند و بارى و ولنگارى بیشتر ببرند. دست آخر هنوز هم دست از مرده ى آن بیوگان نرینه و مادینه برنمى دارند، از تفاله شان فرمانروا مى سازند و درین راستا، زاغان مقلد خودمانى براى عقب نماندن از قافله ى ریشخند و به مسخره گرفتن بنیادهاى کهنرفتارى و آزادى نمایى، با بحران آفرینى و بزرگ نمایى کوچکان در بدر در جامه ى هنرمند و دراز کردن این و آن و بهم درانداختن و انگ و برچسب زدن، فحاشى و بدنامى و دشیاد و دشنام در رسانه هاى رادیو تلویزیونى، ایجاد جنگ زرگرى کلاه فریبکارى و ریامندى بر سر آدمهاى ساده، گرفتار و بیخبر مى گذارند تا از آن نمد کلاهى نصیبشان گردد و یادشان مى رود و یا نمى خواهند بگذارند، با خود بیندیشیم، ما که بودیم و چه باید باشیم.

شصت سال پیش که شهرهاى دیارمان کوچک بود و کوچه ها خاکى و آب باران و برف برتن زمین تا آبچاه هاى هرز و آبکش مى دوید هر برزن، بازارچه و چهارسوق و تکیه داشت. گوشت بر قناره ى قصابى بود و نان بر منبر نانوایى، داغ و نازک و سپید و مثل برگ گل، آب در چاه یا آب انبار یا چشمه و قنات، چشم به راه کوزه اى سفالین. 

آدمها، ساده، دلها مهربان، باورها صادقانه. شیطان مظهر ناپاکى، دورویى و دغلکارى. فرشته ها هم نگهبانى مى کردند و در باور مردم، راهنما و حافظ نکوکارى بودند. ابزار سفر بر راه هاى دورو دراز دلیجان بود و در شهرهاى تنگ کوچه ى بى خیابانهاى پهن درشکه.

هواى همه جا در میان خشتخانه هاى گلین پاک بود و تمیز، زمستانها گرم و تابستانها خنک و گرد مرگ نمى بارید.

شبهاى بلند و سرد زمستان همراه داستان و شبچره شاد بود و یادماندنى. پایگاه هرکس در خانه معلوم بود، حتى پایه هاى کرسى. رمضان شیرین بود و هر غروبش ساعت تحویل. وزوز سماور بوى افطارى شیرین در خیال خوش سحرخیزى، دویدن خنکاى آب در رگهاى تشنه التهاب سبز. نفس گرم و نبض تپنده ى شهر شب بیدار، زیر پرده ى سرمه اى رنگ ستاره باران آسمان….

نسل تمدنهاى پیر و رنگ باخته که قربانى سرمایه بازان در همه ى درازاى تاریخ و در جنگهاى اول و دوم جهانى و سالهاى جنگ سرد شد; مى ماند، نوبت فرزندان آنها، که به دوران اقتدار میکروپرسسورها شاهد به دام افتادن و ذوب شدن اصالت آنان باشیم.

**********

Houshang Saranj - Toronto



*************************************************

Teachers Day

هوشنگ سارنج - تورنتو

گرامى باد روز جهانى معلم

معلمى فراتر از پیشه است. عشق ناب و شراب سکر  آور آدمى خویى است.

معلم به کسى مى گویند که مى داند همواره باید بداند و درین روند پیوسته و جانانه جان بر سر دانستن، نهادن، چشمداشتى هم به دستمزد باﻻ و زیاد ، همراه با آسایش متعارف نداشته باشد  . آنچه چشمگیر و پر اهمیت تلقى مى  شود، دستاوردهاى اندیشه هاى سود رسان وى است ، که خودش نمى ارزد ! ارزش فیل در عاج آنست .

در دنیاى تنها ارزش مادى - از دیر باز - آن کس که پنبه ى ستمکاران غارتگر و ناروایان نا  شایسته و بهره وران سبک مایه را زده معلم بوده است. و پر روشن است که به چنین کسى، مزد خرافه  زدایى، روشنگرى و ستیز با زور  گویى نمى دهند .

معلم کسى است که از حلقوم پیامبران سعادت خواه بشر ، فریاد حق طلبى، عدالت خواهى و برابرى سر داده و باﻻترین رقم شهیدان راه روشنگرى را به جهانیان خفته ارزانى داشته است  .

همه ى فریاد  هاى رساى راهبران انسان در بند که آرام جانور خویان سلطه جو و جهانخواران خود کامه را به هم آشوبیده از گلوى نازک این یک ﻻ  قبایان عمدا” نادیده گرفته شده بر آمده است.

روزى که بشر را سهمى از کار و بار جهان مى دادند  . رنج پیوسته ى ” پرو مته ” و دانایى” آتنا ” به معلم رسید ، تا نجیبانه و آگاه بزید پژوهنده و نا  مراد و نژند بمیرد .

او تمامى آموخته  هاى تجربى عمر خویش را به دیگران مى  آموزد . هر نسلی نو که بر خاک زمین پا مى گیرد ، از آموخته  هاى نسل پیشین، فرا مى گیرد و با بنیه اى نیرومندتر، زندگانى را مى سازد .

هر کس در هر زمان از دیگرى یاد مى گیرد. پس معلم مى تواند هر جا باشد، در خانه ، جامعه، یا آموزشگاه و مقصود ما آن کارشناس مدرسه ایست   .

دیرینه  آموزشگران  :

به یقین نخستین، آموزشگران، روحانیان معابد پیشه بوده اند ، که راه و روش آیین خویش را به پیروان و ستایندگان مى  آموختند تا پرستشگر شوند . بعد تر در تاریخ، آنان ، نویسنده  ، دبیر  ، کاتب یا منشى نامیده شدند . چون مى  توانستند بخوانند و بنویسند  . و هم حساب و کتاب باژ و ساو شاهان و بزرگزادگان حکمروا را نگاه دارند و در دست داشته باشند . آن دبیران جوانانى را نیز دانش دبیرى مى آموختند تا منشیان و مستوفیان آینده شوند  .

آغازین معلمان که در مکانى - مدرسه - به آموزش پرداخته اند ، باید ، کارشناسان فن سپاهیگرى در آموزشگاه هاى سپاهى در ایران - گروه دوم از جامعه ى طبقاتى ایران باستان - و آکادمى هاى نظامى یونان باستان بوده باشند  .

در ایران باستان پسران را از هفت سالگى در آن مدارس ، هنر جنگاورى و فنون رزمى براى راهیابى به رسته ى سواره جنگجویان طبقه ى سپاهیان آموزش ویژه ، سخت و زمانبر مى دادند و در یونان باستان ، هم به جوانان آموزش زبان یونانى ، شعر و موزیک  ، ورزش و پرورش نیک اندامى و فنون رزمى داده مى شد . ارسطو که لقب معلم اول را دارد-متولد سال ۴۸۳ ق  .   م- از هفده سالگى در شهر آتن به شاگردى افلاطون رفته است و خود دو سال معلم خردسالی اسکندر و چند سال در بزرگسالی و سردارى و شاهى وى، معلم و مشاور و همراه بوده است  .

ارسطو پیش از مرگ اسکندر به آتن بازگشت تا آموزش فلسفه را به شاگردان خویش ادامه دهد .

آموزشگاه ارسطو Perpatetic نامیده مى  شد . آنجا کلاس سقف دارى براى نشستن نبود . بلکه هنگام راه رفتن ، به گفتگو در  باره ى حکمت مى پرداختند و آن گروه به همین مناسبت ” مشائیون ” نام گرفته اند . ارسطو سیستمى را در طبقه بندى موجودات به کار گرفت که امروزه ، دانشمندان همان شیوه را به کار مى برند  .

او در بخشبندى کتاب Physics از عناصر هستى ، حرکت ، اختر شناسى مى آغازد و به خدا و خدا شناسى ( متا  فیزیکس  ) سرانجام مى دهد . او در کتاب “سیاست” به بحث نیاز انسان به حکومت ، نوع حکومت ، و چگونگى بهترین نوع حکومت پرداخته است  . 

روش  ها کهنه و نو ، روزگارانى بود که معلم خوب باید آن کس باشد که قانع گردد ، هر آنچه را یاد داده شاگردان یا Pupils خوب یاد گرفته باشند و بیشتر بر ، تمرین تکلیف  ها و تکرار آموخته  ها و از بر کردن یاد  گرفتنى  ها  ، تکیه داشت . امروزه بیشتر کارشناسان فن آموزش و پرورش برین باورند که معلم خوب کسى است که از عهده  ى گذراندن مدارس تخصصى آموزش و پرورشى و آزمون و گزینشهاى صلاحیت دار بر آمده باشد  و در پهنه  ى پر مسوولیت آموزش کلاسى به دانش آموزان خود فرصت بدهد که خود چیز  ها را فرا بگیرند و زیر سایه  ى چتر هدایت آموزشگر به مهارت   هاى ﻻزم برسند .

او در پى دلبسته سازى دانش آموز به سمت و سوى کارهاى مفید دلخواه و مورد علاقه  ى وى است . معلم نوین به دنبال کشف شایستگیهاى پنهان در دنیاى پیچیده  ى استعدادهاى ذاتى بشر است . او به جوینده اجازه ى کار کردن و پردازش و راه   یابى به نهانگاه   هاى خواسته هاى ارزنده  ى خودش را مى  دهد . او با پاسخگویى   هاى پشتوانه دار ، درست و پژوهیده  ، گره از تابیدگیهاى پرسش  ها مى گشاید تا به خود یادگیرى هوشمندانه  ى دانشپژوه یارى برساند و نیز آموزشگاه امروزه براى کودکان لذتبخش و خوشایند شده است ، چه مدرسه امروز تادیبگاه خشونتبار محض یا سرکوبگر نیست و معلم امروزین هم عامل تنبیه و آموختن یک جانبه نخواهد بود. چه او نیک مى داند که معلمى فرا  تر از یک پیشه است . عشق ناب و شراب سکر  آور آدمى    خویى است . حد و مرز زمانى کار ، سال و ماه و روز و شب نمى شناسد . همه وقت در کار یاد گیرى و ریشه در ژرفاى دانستنى  ها دواندن است تا شهد دانایى را در کندوى کلاس و مکتب و آموزشکده بپروراند و در آینه  ى چشمان جستارگران ، شرفمندى ، آشتى پندارى و دشمنى ستیزى را ببیند  . 

راه پیموده

امروزه یک میلیون نفر کارشناس آموزشى دست اندرکار آموختن ، به بیش از نوزده میلیون دانش آموز ایرانى در کشور عزیزمان ایران هستند . این راه بلند پیموده ، هموار شده رهنوردانیست که با سختى کار و تحمل محرومیت هاى فراوان در آموزشکده  هاى کارشناسى بالیدند و به اوج نیکنامى و خدمت راستین رسیدند .

سال ۱۳۳۷، جاده شمیران تهران ، پشت کلانترى سوار ، آن پایین ، در دل بیابان و تپه  ها شرقى” مجیدیه ” نفس مى  کشید و کمى باﻻ تر بر بلندیها  ، ” زندان و پادگان قصر ” پشت میله   هاى حفاظ  . باز هم باﻻ  تر بیسیم ” رادیو ایران ” تنهاى تنها  ، رو در روى مهد کودکى غریب افتاده بر سینه  ى زمینهاى خالی در نسیم وزنده  ى کوهستانى مى  لرزید . این چند کم ، نماد هاى زندگانى رو به رشد بر کناره راه رونده از میان تپه  هاى بى گیاه بود ، تا جایى که چشم مى  دید و دید مى  دوید . دانشسراى عالی تهران  ، در ساختمانى نیمه تمام و بى  نما از باتمانقلیچ با دانشجویان بیشتر و مستقل از دانشگاه تهران به قصد ادامه ى خدمت بسیار ارزنده ى افتخار   آمیز تاریخ آموزش و پرورش ایران پا گرفته بود . آن ساختمان در آن زمان بلند روییده بر آن بیابان قفر  ، دماوند را - در افق - در پس خود پنهان مى  کرد و امروز کنار پل سید خندان چنان تو سرى خورده و کوچک مى نماید که گویا از آغاز نبوده است - از آشنایان امروزین - اسماعیل خویى ( رشته ى فلسفه ) محمد رضا باطنى ( رشته ى زبان ) محمد ذاکرى ( رشته ادبیات فارسى ) و …  فارغ   التحصیلان سال پیش که آماده ى رفتن به خارج و ادامه  ى تحصیل با هزینه ى دولتى بودند در یاد مانده اند  . آنان به راهنمایى دانشجویان تازه  وارد و گاهى کلاس گردانى و استاد یاورى مشغول بودند  .

دانشسراى عالی تهران در سه سال همسایگى اش با آن زمینهاى بایر ، چه دبیران کبیرى در خود پرورید ! و بعد هم که کوچید و تا سال ۱۳۵۷ که در خیابان روزولت ادامه ى خدمت داد ، آگاه ترین ، دانا ترین ، نجیب ترین ، سازگار ترین ، آموزشگران کادر دبیرستانى ایران بزرگ را به مردم نا زنین و دانش نیاز خویش ارزانى داشت  .

جا دارد در روز جهانى معلم ، از بزرگانى که در راه آموزش فرزندان ایران ، براى دستیابى به دیهیم پر افتخار دانایى ، صلح و انساندوستى کوشیدند یاد شود . گرامى باد یاد همه آموزش یاران ، آموزگاران ، دبیران و استادان  گرانمایه  اى که جان در راه بلند نامى ایران سرمایه ساختند ، از دور افتاده ترین سرد سیر ها و گرمسیر ها ى دشت هاى پر نمک و تفته ى بى آب کم زندگانى ، تا پیشرفته  ترین شهرهاى آباد پر آدمى . از راستکارترین خدمتگزاران کم دانش تا پرمایگان فرهیخته . واینان که در یاد من و جان من نقش جاودانه یافته اند .

استادانى بزرگ ، خردمند و فرزانه چونان امیر حسین آریانپور - عباس زریاب خویى - استاد فروزانفر - دکتر عبدالحسین زرین کوب - دکتر ضیاءالدین سجادى - استاد سعید نفیسى - دکتر محسن هشترودى - استاد قریب - استاد شیبانى - دکتر میر آفتاب -  دکتر محمود هومن - دکتر استخرى - دکتر تویسرکانى - جلال آل احمد - خانم دکتر آهى - خانم دکتر سرمد - خانم دکتر امین - دکتر خانبابا بیانى - دکتر مهدى بیانى - دکتر پرویز ناتل خانلرى - دکتر پازارگادى - دکتر بنایى - دکتر عیسى صدیق - دکتر محمود صناعى - دکتر صادق کیا - دکتر هوشمند - دکتر افقه - منوچهر ستوده - دکتر داورى - دکتر نیرومند - دکتر محمد محجوب - دکتر شهیدى - دکتر مهدى محقق - دکتر حسین خطیبى - دکتر علیمحمد کاردان و هزاران گوهر ارزنده ى دیگر که در جامه ى معلمى زیسته اند .

**********

Houshang Saranj - Toronto

****************************************************************

Algonquin Park
الگانکویین (۱)

هوشنگ سارنج - تورنتو

الگانکویین دومین پارک بزرگ کانادا و بزرگترین پارک استان با گستره ۷۷۲۵ کیلومترمربع در شمال خاورى انتاریو قرار گرفته است. این بهشت زمینى را الکساندر کرک وود همراه جیمز دیکسون یکصد و اندى سال پیش شناسایى، نشانه گذارى و نقشه بردارى کردند. آن سرزمین سرچشمه بزرگترین رودخانه هاى پرآب و زندگانى گیاهى و جانورى است. ﻻبلاى آن جنگلهاى سبز سالمند و پایان ناپذیر، بیش از هزار دریاچه کوچک و بزرگ، پراکنده اند; پرآب شیرین شفاف و کانون ماهیان فراوان. دویست گونه پرنده بومى و مهاجر، هزارگونه گیاهى و چهل نوع جانور پستاندار وحشى کنار هم و بر هم اثرگذار، در آن پناهگاه محافظت شده آرام مى زیند. در بخش هاى جنوبى تر، گوزنهاى دم سپید، قهوه اى، مرال، خرس سیاه و از همه دل انگیزتر، موس هاى بلندپاى تنومند و بى آزار به فراوانى یافت مى شوند.  در زمینهاى شمال تر که دور از دسترس انسان و در پناه آرامش طبیعى تر است، دوستداران حیات وحش و طبیعت  گرایان پاسخى عملی به برآمدن آرزوى همیشگى خود یعنى ادامه زندگى جانورى - گیاهى و تندرست ماندن اکوسیستم یافته اند. چرا این پهنه سرزمین کانادا از چنین گوناگونى حیات وحش و پوشش گیاهى برخوردار گشته است؟ پاسخ وابستگى به موقعیت جغرافیایى و ویژگیهاى ژیوفیزیکى آن مکان دارد.

پارک در بلنداى ۵۸۵ مترى سطح دریاهاى آزاد برآمده و آخرین دوران یخبندان در یازده  هزارسال پیش برجسته ترین موقعیت مکانى را سامان بخشیده است. پس از گذار یخپهنه ها و سپس تر یخرودهاى عظیم و یخپاره ها، زمین زیر پوششى از سنگهاى آهکى و شن سارها و ﻻیه هاى گل، زمینه ساز مساعدى براى رویش درختان سختچوب جنگلی گردید و گونه هاى افرا، توس، غان، راش، آلش، و دیگر انواع چوبسختان جنگلی و صنعتى بر کرانه هاى تپه سارها روییدند.

جریان یخرودهاى باخترى نیز همچون بخش خاورى به ساختار بسترهاى شنى و مناسب رویش سختدارها (۲) و تشکیل چنین جنگلها و بوته زارها، یارى رسانید و زیرساخت روییدن کاجهاى گونه گون و سوزنى برگهاى دیگر را پدید آورد که امروزه پناهگاه بى مانندى براى موس هاى بزرگ اندام و گرگهاى خاکسترى به ویژه و دیگر گونه هاى جانوریست.

نخستین مهاجران اروپایى، به دنبال تجارت سودآور چوب و الوار، دست به تاراج این جهان زنده زیبا و پربها زدند و عارضه گیاهى و جانورى منطقه از ویرانسازى سودجویانه در امان نماند. از آغاز فصل ذوب شدن یخها تا هنگام دوباره یخ بستن آب دریاچه ها، آواى تبر زنى چوببران بر تنه درختان، سکوتشکن آن جنگلهاى ارزنده و میراث بشرى بود، روزانه هزاران مرد، در کار بریدن و نابودى درختان جنگلی بودند. شبا  هنگام را در سرپناهى چوبساخت به نام کامبوس (۳) گرد شعله هاى افروخته در اجاقى میان فضاى سالن، سر  مى کردند.

در محیطى سخت دلگیر و ناآرام، بدبو و کم آسایش، بى  هیچگونه ابزار ارتباطى با خانواده هاى دور از خویش. و روزى دیگر، الوارهاى آماده و تراشیده بى شاخ و برگ از تنده (۴)  هاى خطرناک با نیروى اسب و مرد و طناب و سیم هاى نقاله به آب بندهاى دست ساز و آبراهه هاى چوبین تا آبرودها و آبگیرواره ها رسانده مى شد و سپس دنبال آب پیماهاى بخارى هیمه سوز یا کلک (۵) تا بندرگاههاى کوچک یا شاهبندرهاى دریایى برده مى شد. قتل عام و چپاول بى  جانشین کاجهاى غول  پیکر و مناره سان سالمند تا سال ۱۸۰۰ میلادى پیگیرى شد. از آن سال به بعد، نیروى بخار و قطار و تکنولژى نوپاى ماشینى هم در نابودى دیگرمانده ها به یارى غارتگران آمد.

قطار قطار تنه هاى حجیم الوارهاى ارزان به دست آمده از درختان پربهاراهى بازارهاى آزمند و پرنیاز گردید و هر روز زمین، آبروباخته و عریانتر شد. تا سرانجام بخشى از وجدان بیدار جامعه، طبیعت  گرایان، قانونمندى و آگاهى باﻻتر و استقلال ملی، جنگلهاى مرده و محیط زیست ستمدیده را از چنگال تاراج و آزار بیشتر و غیرمنطقى رهانید.

با  اعلام رسمى و تعلق میراث مردمى پارک براى کل جامعه و فرصت دادن به بهسازى و بازسازى طبیعت نیمه جان نزار و تراشیده همراه با اجراى کارهاى کارشناسى - پژوهشى، به کمک دوباره جانگرفتن سرزمین سبز آمدند. بخشى از آن گستره ملی براى استفاده عمومى، ورزش دوستان در زمینه هاى قایقرانى، ماهیگیرى، کمپینگ، راهپیمایى و… تخصیص یافت و نیز پناهگاه امنى براى بقا و ادامه نسل جانداران رو به انقراض چون اوتر، روباه سرخ، موس، گرگ، خرس، بیور… شده است. اکنون سازمان پارکهاى ملی استان انتاریو با همکارى کارشناسان دلبسته به حیات وحش براى گردشگران و بینندگان دلباخته گردش در آغوش طبیعت زنده و کاربست پژوهش و بازسازى طبیعت آسیب دیده نهادهاى خدماتى - بهداشتى و ارتباطى رفاهى ارزنده فراهم آورده است. از سال ۱۹۹۳ هم، مرکز راهنمایى گردشگران پارک گشوده گشته. در آنجا یک موزه تاریخ طبیعى با بخش گزارش تاریخچه پارک به راهیان کمک اطلاعاتى مى دهد و نمایشگاه نقاشى پاره اى هنرمندان طبیعت کار، از جمله چند هنرمند کانادایى در کنار مرکز راهنماى گردشگرى همواره برپاست. یگانه راه رسیدن به آن پارک جاده شماره شصت مى باشد. بخش جداشده پارک زیرنظر و همکارى رنجرهاى دوره   دیده و یارى سازمان پارکها براى کمپینگ محافظت و امن گشته و از دوشهاى آب گرم و دیگر سرویسهاى خدماتى عمومى بهره  مند است و آدمى با خیال آسوده مى تواند در چادر برپاشد‚ خود در جایگاه مجاز، آسوده، جان خسته را آرامش بدهد. ماهیگیران هم از دریاچه اپه انگو “O Pe Ongo” مى توانند ماهى صید کنند چه آن دریاچه به فراوانى قزل آﻻى دریاچه اى و ماهى خاردار شهره است. و هیچ بیننده طبیعت گرا و عکاس شکارگر مناظر خاطره انگیز، نمى تواند زیباییهاى یکتاى پارک الگانکویین را با آن همه پژواک دلبرباى پرندگان و فریادهاى گهگاهى غازها در آن فضاى اسرارآمیز و نیمه تاریک، خنک و رویایى فراموش کند. بامدادهاى مه آلود تابستان، روى دریاچه ها و آبراه ها، و برگهاى ارغوانى افراهاى شیرین و زوزه هاى رعب انگیز گرگهاى خاکسترى را.

گویا بر باریکه دیوارهاى بین کشتزارهاى شالی در موسیقى جمعى غوکان مست و آواى نرم نالش دریا پاى دیوار سبز راش و بلوط هاى پارک سى سنگان، بنفشه، یا نور و نکا راه مى سپارى. که بوى آشناى ساقه هاى خوشه بسته شالیزار و نم جنگل و بوى برگهاى پوسیده و خزه، جان جام زندگى است.

بوى شیرین تراونده تلخ از سبزینه پوست و برگ هر دانه از باغ مرکبات محو در پشت پرده هاى وهم. شرمناکى هر برگدانه خیس، در هر شهر خرم، بوى تازه بودن و دیدن، تن شویى در شوراب  دریا و بیرون جهیدن از پیکر خستگى هاى سخت. چالوس و زمرد راه، جواهر ده و دیلمان و اسپیلی. نشخوار گاوهاى گیج خواب در آرامش ابدى تپه هاى مخمل پوش، استپ زارهاى بام کوهین دریابار. نمک  آبرود و هزاران هزار رود و رودک آبدار و آوازه خوان، بر پهلوى بازارهاى روز مرغ و ماهى و بند سیر، سبزى و پیاز و مرغانه، بوى صادق آدمى، مهربانى ناب، راه به راست تا خراسان عشق راه به چپ تا آذرآبادگان نور.

پانویس ها 

«Algonquin زبان سرخپوستان جنگل نشین شمال. با آن زبان در جنوب و شرق رودخانه چرچیل هم سخن گفته مى شده است.

۲) سختدار: به معنى درختان با چوبهاى صنعتى.

۳) Camboose سالنى دراز با سقف کوتاه بى پنجره، با یک در ورودى و گنجایش ۲۵ مرد ساخته از تنه درختان درهم چفت  شده. 

۴) تنده: شیب.

۵) کلک: از بهم پیوستن چوب، قایق واره ساختن.

**********

Houshang Saranj - Toronto

*************************************************

هوشنگ سارنج - تورنتو

Sonnat Sh!kani

“سنت شکنى بر نیروى بى پروایى - نافرمانى استوار است”

چند هفته گذشته در شهر تورنتو، دو رویداد به هم وابسته رخ داد. یکى پیوند همسرى دو مرد سوخته در آتش چشم براهى قانونمندى خواستشان و دیگرى رژه همجنسگرایان پاره اى از نقاط جهان صنعتى، زیر پرچم رنگین کمان بهشت دلخواهشان. شگفت آورتر، گراورشدن تصویر آن دو نیم سوختگان بر روى برگ نخست یک نشریه فارسى زبان جهت دیدن و خواندن ایرانى تباران پایبند به بنیادهاى اخلاق دیرین که انگیزه اى بر ناخرسندى سخت و گلایه هاى بسیار و اعتراض هاى شدید آنان شد.

گفتنى است که این حق طلبى گروهى معدود هنوز در جامعه کانادایى کاملا”  پذیرفته و قانونى نشده است و آن گردهمایى و راهپیمایى نمایشى هم پایه و مایه اش سوداگرى است.

گفتگو بر سر اثبات علمى کمبودهاى آفرینشى - کروموزمى، ژنتیکى، یک جنس نبودن آدمى در دوران جنینى، انشقاق و تکامل جنسى نرینه - مادینه به شکل مرحله اى و بعدى، تثبیت یا تصعید سیر “لیبیدو” در مکتب فروید یا نظرات یونگ و یا دیگر فرآیندهاى رفتارى از دوران کودکى و… دیگر سخنان تخصصى رفتارشناسى فردى - اجتماعى نیست. سخن بر سر گونه اى بسیار ساده از راه و رسم و سابقه ذهنى در وادى اخلاقى قراردادى و پذیرفته  براى مردمانى است که در دوران گذارى اجبارى (جبر تاریخى یا اجتماعى) از دوره اى پس مانده، بى شتاب، کهنه پرست به دوره اى فراپیشرفته، شتابنده و نو و تنها زیر سایه سکس، گرفتار آمده اند!

آنان که به حکم باور و تربیت یا به گفته دشمنان “فناتیزم” نمى پذیرند که حرکات گردونه سکس و بیماریهایش به حیطه افتخارات، از مقوله جانبازى در راه آزادى بردگان همیشه تاریخ، مبارزه با نابودى، گرسنگى و قحطى، خودفروشى براى نان و …. هزاران درد بى درمان و شرم آور جامعه  بشرى. نرسیده است. بلکه مى اندیشند، این بخش از واقعیت هستى یک محق زیستن هنوز از لفاف واژگانى “شرمگاهى” پافراتر ننهاده و باز براى رعایت حق آزادى انسان و گزینش چگونگى زیستن در جامعه، بر همگان باید توجه داشت. چه آنان که بیشتر در تاریخ حرمت انسان ریش دارند و کمتر ﻻى چرخدنده هاى اخلاق نظام پولساز کلان سرمایه، له شده اند; چنین سنت شکنى ها را شتابناک و آسان نمى پذیرند.

نظام تولید انبوه به هیچکس و هیچ کجا رحم نمى کند، بى ترس و به پشتگرمى دارایى بى حساب و خریدن هرکس و هرکجا، به ویرانگرى بنیادهاى اخلاقى هر قبیله و هر تبار، تباهى دودمان بشر، نابودى آب و خاک و جنگل، رود و کوه و حیات وحش و دیگر نمادهاى پاک زندگانى زمین نجیب مى پردازند. با نظام ارزشها، چنان مبارزه مى کند که ضدارزشهاى فراآموخته از دیر تا دور، آرام و خزنده، جا خالی مى کنند و ننگ را با افتخار فریاد مى زنند. درین راه قربانى کردن انسان بس ارزانتر است بهاى یک آدم را با جانورى بسنجید.

آموزشکده هایى پس پشت و فراسوى بخش دیدنى جهان پول و تولید و توزیع به ساماندهى، بازارسازى و بازاریابى کاربردى براى کاﻻهاى فریبنده و ناﻻزم در شکلهاى گونه گون فیلم و نمایش و فستیوال و کارناوال، موزیک و هنرهاى دیدارى و پندارى پلشت، درکارند. چه بسیار بزهکاران که گفته اند الگوى رفتارى خود را از فیلمهاى خشن برگرفته اند.

گستراندن فرآورده هاى جانکاه از جنگ افزارهاى کشنده تا نرمترین روشها، همچون جلوه هاى هنرى مسموم و نابودکننده منش و روش آدمى، در فقر فرهنگى نگهداشتن و ایجاد پیکارهاى دایمى عقیدتى - سیاسى و ملی گرایى و سوداگرى موادمخدر، همه کارهاى برنامه ریزى شده شبانه روزى آنانست و درین میانه من و ماى سرگردان، رانده از روستا و وامانده از راه راست. حیران در کوچکى و تنهایى خویش و گرفتار در کلاف سردرگم فرعون ساخته، یا در سیاهچاله هاى نژندى و دلپریشى مى افتیم یا پس از چندى واماندگى در ناسازوارى و ناتوانى تطبیق و پذیرش نوروزگارى در اوج ناچارى به انکار هویت و گذشته مردمانى خود خواهیم پرداخت.

سنت شکنى بر نیروى بى پروایى - نافرمانى استوار است و چه با سرانجامى نیکو در راستاى نوآورى  و نوسویى بیابد و دستآورد سنت شکنان فرخنده و با هوده باشد چه هر سنت شکنى و هر نوراه گزینى به بدفرجامى نمى انجامد، اما در چه زمینه اى؟

پیشرفتهاى آدمى در آغاز نوعى کجروى از راه گذشتگان بوده است و اگر قرار بود همه یکسونگر و کهنه پذیر بمانند هیچگاه به این حد از بینش و توان ساخت و داشت و آسایش نرسیده بودیم، اما در چه راستایى؟

باید دانست اینهمه آسودگى به چه بهایى فراهم آمده است. و در راهش چه سرها و چه جانها خسته و فرسوده و نابود گشته است! و که روباهان آماده خوار همواره از هوشمندى در جهت بهره کشى بیشتر سود برده اند و این نیز پایه دیگرى از یک حرکت ضداخلاقى است.

چنان عرصه را تنگ مى کنند که هوشیاران راستین، خوارمایه وار، به پایبوس لقمه افکنان آلودست، مى لولند و هرگاه سخن از پروردن و آموختن بر زمینه هاى طبقه بندى شده و مرزدار اخلاقى پیش مى آید کسانى شتابناک جبهه مخالف خوانى مى سازند و با فریادهاى “واى آزادى” منطق غیرعالمانه، خودخواسته و احساساتى پیش مى کشند و از دگرگونى پرشتاب دنیاى مادى پشتیبانى مى کنند و اندوهى از واپس گرایى انسانمنشى در مذبح بدکردارى به دل راه نمى دهند. غافل از ذوب شدن مداوم شعور بیدار.

ما مردمان خاورى از آغاز شکل گیرى اجتماعات با مردم باخترزمین تفاوت بنیادین ایستگاهى داشته ایم، ما سرسوى آسمان داشته ایم و آنان جستجوگر و زمین کاو بوده اند. بن مایه فلسفى ما از جهان و سرانجام آدمى، نگرشى باورمندانه در رستگارى رستاخیزى داشته است و باختریان با دورزدن و گذشتن از دیوار انکیزاسیون قرون وسطایى و نگاهداشتن گوشه چشمى هنرمندانه و باریک بینانه به رستگارى ابدى و پیوند آن به آسایش و بهره ورى این جهانى، روى به ما دیگرى و زیربناى اخلاقى وابسته به آن آوردند. و مردم بالیده بر تفکر آخرت گرایى به آسانى در دام فریبا و چنگالهاى آرایندگان روزاندیش نمى افتند و گوشهایشان به هرناسازى نمى سازد و آسایش خود را به هر بهایى نمى پذیرند و در خون و سیاهروزى کسى نمى شوند.

کسانیکه در مکاتب اخلاقى آموزندگان فرهیخته که شاگردان کوچکش، بزرگمردانى همچون فردوسى توسى، نظامى گنجوى، ناصرخسرو قبادیانى، مولوى بلخى، سعدى شیرازى و حافظ و ابوعلی سینا، ابوریحان بیرونى و…. برآمده اند هرگز در تاس لغزنده و مالیخولیاى نیهلیسم سده هاى اخیر و چه باید کرد؟ هاى بى پایان نمى افتند. هریک از آن بزرگان یادشده در استحکام بخشیدن به بن پایه هاى مردمى خویى، وقار و سنگینى رفتار، پاکدامنى، عفت کلام، پاک پندارى و…. کوشیده اند.

براى نمونه، ابوعلی سینا نخستین دانشمند ایرانى است که بعد از اسلام درباره پرورش و آموختن فرزندان بر ستون همان باورمندیهاى هزاران ساله پالوده، بر راه ماندگار و همه پذیر اخلاق نظریه پردازى کرده است.

پیشنهادهاى کاربردى پرورشى وى در سه نامه از اندیشه هاى ایرانى در نوشته هاى به زبان عربى رساله تدابیرالمنازل - فن سوم از کتاب اول قانون کتاب شفا- آمده است. ایشان پنج پایه را در آموزش و پرورش خردساﻻن مهم مى داند;

۱) ایمان  ۲) اخلاق خوب  ۳) تندرستى ۴) سواد  ۵) هنر و پیشه که اگر با تیزهوشى و از سر یکرنگى به این دستمایه ها که در آموزش نوین جهان نیز کاربرد دارد، نگریسته و در هر خانواده آرزومند نیکبختى نسل خود که به کار گرفته شود فرد، شایسته بار مى آید و به هر بادى از جا نمى جنبد و به هرگونه رهبرى ناشناخته ره نمى سپارد.

**********

Houshang Saranj - Toronto

*********************************************************



هوشنگ سارنج - تورنتو

Learning Persian

…. فراگیرى زبان پارسى

آنچه مسلم است، مساله میهن پرستى، جهان وطنى، اینجایى یا آنجایى بودن به مقوله هاى منطق، فلسفه و دایره ى باورهاى مردمان بر سیاست و دیگر زمینه هاى عقیدتى وابسته است. پیدایى انسان بر روى زمین، از دیدگاه دین باورى و دانش تکامل تک سلولی بر پایه ى اسید هاى آمینه ى نخستین روزهاى تولد کره ى زمین هر دو گانه تفسیر و در باور انسانها نشسته است

(متافیزیکز و فیزیکز ) و اینکه آدمها دو بوده اند و کم نیز مسلم است و که آدم و حواى دین باوران از بهشت به سراندیب رانده شدند - جالب، دانستن آنستکه، سرزمین هند با داشتن تمدنى باستانى به نام موهانچود را یکى از خاستگاه هاى تمدن بشرى است - یا دانشمندان انسان شناس که خاستگاه بشر آغازین را بخش شرقى آفریقا مى دانند نیز در بحث هاى گونه گون وجود دارد. و اینکه در آغاز، سرزمین ها بى نام بودند و بى مرز هم چیزى قابل تصور و باور است، و در زمینه ى نام گرفتن سرزمینها و مرزبندیهاى امروزین به چرخه ى سیاستمدارى پا مى گذاریم.

براى نمونه، اقوامى که در سرزمینهاى شمال دریاچه ى خزر مى زیسته اند و یا در میانه ى آسیاى مرکزى به دنبال یافتن چراگاه هاى فراوان و بهتر  و هوایى گرمتر، بخشهایى از زمین هاى بى نام را گرفتند و خود را آریایى نامیدند و سرزمینشان را ایران. هنگام مرزبندى یا جدایى سیاسى بخشهایى از سرزمینى آیا خود را اینجایى یا آنجایى بنامیم؟

نمونه دیگر جدایى بخشى از ایران قدیم که تمام قصه هاى اسطوره اى شاهنامه که از سندهاى دیرین تاریخ زندگى باستانیان، نیاکان ما ایرانیان در آن روى داده امروز افغانستان نام دارد یا عراق که با آنان سالها جنگیدیم و درست معنى ایران را دارد.

اگر کسى پیش از ایجاد خط مرزى بین المللی درست بر روى خط مى زیست، روز بعد خود را کجایى بنامد؟ و بنام چه سرزمینى بر پایه ى اندیشه ى ناسیونالیسم با دیگر برادر خود ( انسان) بجنگند؟

و در اینکه هم جهان وطنى بودن مشکل دارد، هم میهن پرستى ناب و مهاجرت آدمیان بوده و خواهد بود هم تردیدى نیست نسلها در پى گذشت زمان همآنجایى مى شوند که با عرق غیرت و کار توانفرسا، بذر نعمتهایش را آبیارى مى کنند و خون ماسیده ى حیاتشان را با خاک آن مکان، خشت بالین گور مى سازند تا قوقنوس وار از گل گور آنان حوایى و آدمى دیگر برویند که زمین از آدمى خالی نماند هم یک واقعیت از حقیقتى دیگر است. این همه باشد براى منطق، فلسفه، سیاست، دین باورى، ناسیونالیسم و کاسموپولیتیزم، حرف ما، بر فرا گرفتن زبان پارسى است و چرا بایدش.

زبان شناسان با یارى جستن از رشته اى بنام شناخت شناسى Cognitive Senses بر پایه ى روانشناسى، کامپیوتر و فلسفه، درباره ى پدیده ى زبان، که برترین ابزار انتقال مجموعه ى خواسته ها و باورها و آرزوهاى بین افراد بشر و باﻻترین توانایى وى است، در پژوهش بوده اند.

هر یک به دستاوردى رسیده و نظریه پردازى نموده اند. درین راستا، زبانشناسان ایرانى هم، درباره زبان فارسى روند تکاملی و سرانجام پیدایى دانش گرامرى آن کند و کاوهایى داشته اند. پاره اى از آنان بر آن باورند که زبان در بستر پیشرفت بشر و زندگانى او کار آمد گشته، باید در همان گذرگاه ببالد و نیازهاى روزافزون آنان را برآورد و کار واژه سازى در همان کارگاه سامان پذیرد.

گروهى دیگر مى گویند: با جهانى شدن فن آورى و یکسانى و همگونى استفاده از فرآورده هاى بسیار در شیوه ى زندگانى، واژه سازى به دست کارشناسان باید انجام بگیرد. چه گمان مى رود نخست، یکى از زبانهاى نیرومند بر دیگر زبانها، سایه افکن خواهد شد، سپس واژه هاى روزافزون علمى، هنرى، اقتصادى، سیاسى… بر دیگر زبانها سوار مى شود.

درین میان اگر زبانى از پاسدارى آگاهانه بى بهره باشد، زودتر سیلوار یورش واژه هاى نو و روزافزون مى تواند ویرانگر آن زبان ناتوان بشود. در گذشته اى دور بین آریانژادان از هند تا اروپا زبانى رواج داشت که پس از هزاره ها، شاخه ى بازمانده ى آن همراه درصدى چشمگیر واژه هاى عربى تا اندازه اى دگرگون شده ى آگاهانه - قانون ممال فردوسى، مصادر مرکب - به خط - عربى مورد بهره جویى نسلهایى از دوران سامانى تا امروز بوده است.

اکنون پارسى زبانان مى توانند ازین گنجینه ى گرانبهاى فرهنگى بجا مانده، بهره بگیرند و بار اندیشه و هنر دوران خود را هم بر آن بیفزایند.

زبان پارسى در گذر زمان به دو گونه ى ” ادبیات فارسى ” و ” زبان فارسى ” خود مى نماید.

(۱) ” ادبیات فارسى ” مجموعه ایست از بیان هنرى اندیشه وران، در جامه اى که کار هرکس نیست.

دانشى گسترده در زبان و اندیشه اى متخیل مى  خواهد. بیان مردمانیست، جانسوخته و آرزوخواه، هنر نابست و جان، که در جواهر خانه ى سراینده یا نویسنده اى خداگونه رنگ هستى مى گیرد و براى نگهبانیش، پاسوران خردآگاه مى خواهد.

(۲) ” زبان فارسى ” بى  پیرایه  هاى فن سخن، از دهان هر سخنگو مى تراود. ابزار ارتباطى است، به دور از هر هنر سخنپرورانه است، وسیله ى رفع نیازهاى روزانه ى زبانى است. همه گونه، رسانه هاى گفتارى و نوشتارى با آن کار مى کنند.

فارسى زبانان دور از سرزمین مادرى و دلبسته ى فرهنگ انسان گراى، ویرانى ستیز، دوستدار پیوند با سرچشمه ى زبان خوش آهنگ، ژرف و واژه ساز خویش هستند و نیک مى دانند، واژه سازى و نگارش درست ( دستورى - املایى ) درین دوران، با رشته هاى فراوان و پیچیده اش، به کارشناسان خبره و چیره بر - دست کم - یک رشته ى علمى یک زبان جهانى و فارسى، نیاز دارد، تا بتوانند با دانش خویش به نیرو ورى زبان فارسى، یارى رسانند. و از لغزشهاى ناآگاهانه جلوگیرى نمایند.

هرچند توان یورش سیل واژه هاى رشته هاى رو بگسترش جهان، بیش از یاراى دانشپژوهان زباندوست مى باشد. نسل بالنده ى فارسى زبانان، در آغوش فرهنگ علمى جهان تازنده و زبان قدرتمندش، نیازمند راهنمایى درست است.

باید به آنان واژه هاى آسان ساخت فارسى را آموخت. از واژه هاى سنگین و دور از یاد و مرده یا عربى هاى دخیل دشوار، دورى جست، آنچه در سرزمین مادرى - از زبان فارسى - در باور فارسى زبانان است، در گفتار و نوشتارشان به کار گرفت. زبانى درست و پاک بر بنیاد دستورى و واژگانى رواج داد.

کارشناسان فارسى دان دست اندر کار این آموزش بشوند، این کار بس بزرگ بر گردن کسانیست که زبان و ادبیات فارسى را بیشتر و بهتر مى دانند. براى زیبا نوشتن، زیباترین، آسان فهمترین و معنى دارترین واژه ها را برمى گزینیم. از واژه هاى ” دخیل ” تا جایى که برابر فارسى آنها را داریم دورى مى کنیم. واژه هاى دور از زمان و ساختار زبان و همچنین سنگین، نوشته را نارسا مى کند. بسیارى واژه هاى عربى در فارسى، رنگ و ساخت زبان فارسى را به خود گرفته اند.

آن دگرگونیها در زمینه هاى، ” معنایى ” ” آوایى ” و ” دستورى ” روى داده است. چه زیباست، که نویسنده بر خود بداند، آگاهانه در روایى واژگان فارسى بکوشد و از برابرهاى روشن معناى روزمره بهره جویى کند. همچون، کارواژه ” آغازید ” بجاى ” شروع کرد ” ناگفته نماند. نباید در پى بیرون راندن واژه هاى جا افتاده که به غناى زبان افزوده است، بر آمد.

درصدى نزدیک به ۵۳ از واژه هاى عربى در زبان فارسى کاربردى گسترده دارند. به ویژه در بخشهاى اسمهاى فاعل و مفعول و مصادر و صفات و قیود…

امروزه براى بیان اندیشه هاى نوشتارى از ” نثر ساده ” استفاده مى کنیم  کاربردى ترین نثر در نامه نگارى، مقاله نویسى، ساده نگارى است که بى همراهى آرایه هاى ادبى ویژه ى ” نثر فنى ” خواننده را زودتر به معنى و مفهوم دلخواه مى رساند. چه سادگى و دورى از پیچیدگیهاى هنرنمایى هاى ادبى از ویژگیهاى نثر دوران ماست.

… جمله پردازى  درست، در بر گیرنده ى کار بست روند فرهنگستانى ” شیوه نگارش ” است. در سخن گفتارى سخنور مى تواند بیرون از چهار چوب ” دستورى ” آزادانه با زیر و بم کردن آوا، با شنونده پیوند معنایى برقرار سازد ول در نوشتن چنین نیست، با در هم ریختن ارکان جمله خواننده به بدفهمى و کج راهى کشانده مى شود.

… گاهى پاره اى فارسى زبانان ماندگار درین دیار مى گویند: دانستن زبان فارسى براى آیندگان کاربردى ندارد و فرزندان خویش را به فراگیرى آن وا نمى دارند. آنان به شایستگى و توان واﻻى یادگیرى خردساﻻن کم ارج مى نهند و ناخواسته یک برترى انسانى و جهانى را از بسیار کسان مى گیرند.

چه زبان فارسى خانواده ها، هفته نامه ها، سخنرانى هاى انجمنى، برنامه هاى رادیو تلویزیونى، به ویژه آموزشگاه ها و دیگر رسانه ها و نهادهاى وابسته به ایرانیان فارسى زبان بستر زبان آموزى خوبى است و خردساﻻن و نوجوانان بى سختى بردن بسیار دو زبان فارسى و انگلیسى را در کنار هم خواهند آموخت و اگر چنان نشود، با از دست دادن فرصت آموختن جاى افسوس دارد.

زیرا کمترین دست آوردش، یافتن زمینه هاى کار زیستى بیشتر و بهتر در جهان پر رقابت شایستگان در بزرگسالی و آینده ى آنان است.

**********

Houshang Saranj - Toronto

****************************************************************************

F!rdosi

یست و پنجم اردیبهشت بزرگداشت فردوسى گرامى باد

هوشنگ سارنج - تورنتو

(قسمت دوم) 

بخش برجسته و هنرمندانه شاهنامه وابسته به اساطیر و در واقع تاریخ رویدادهاى زندگانى آریاییان پیش از تاریخ و سرگذشت مردمان دوران پیش از مادها، مادها، هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان است.

بخش اساطیرى شاهنامه مى تواند با دیگر آثار حماسى جهان همچون رامایانا، هندیان، “ادیسه” اثر همر، حماسه سراى ایتالیاى دیرین برابرى کند. و این بخش در رشته ادبیات تطبیقى، مورد بررسى کارشناسانه قرار گرفته، چهره هاى قهرمانان در آغاز تاریخ مشترک اقوام انسانى که بعدها از هم دور شدند و ملتهاى خود را بنیان نهادند، آشکار گشته است.

شاهنامه در زندگانى هزارساله اش، بارها مورد تقلید دیگر سرایندگان بوده ول هیچگاه سراینده اى برتر از آن اثرى نیافریده است. این اثر جاودانه فردوسى همواره یاور فکرى پارسى زبانان در همه مراسم زندگى شان بوده است و با گذشت روزگارى دراز، دور از فهم و درک نگشته است. 

فردوسى براى بیان داستانهاى حماسى و تاریخ و جنبش تند رزم آوران و جهش تیز اسبان جنگى، مناسبترین وزن شعرى که همان “بحرتقارب” باشد را برگزیده است. در ذهن شاعرانه، جهت دار و مبارز وى، پهلوانى ها که نقش غرورآفرین ملی در آنها آشکار مى باشد، بخوبى پرورانده گشته اند.

قهرمانان داستانهاى اسطوره اى که هر یک نماد آرمانى ویژه اى هستند، در تخیل نیرومند فردوسى، جاندار، زیبا و ستودنى آفریده شده اند. روح جوانمردى، پاکدلی و خداباورى در وجود هر یک موج مى زند. با چیره دستى به طراحى، شکل دادن و صحنه آرایى هر رزمگاه، بزمگاه، اردوگاه یا جنگجو مى پردازد.

داستانهاى مرگبار در چهارچوب قانونمندى تراژدیها، بسیار استادانه برآمده اند و در پایان هر سوگنامه، اندرزهاى پیرى جهاندیده - که بخش برجسته اى از شاهنامه را در برمى گیرند- به راهنمایى خواننده رو مى آورند. 

داستان پردازى هوشمندانه فردوسى، همه وقت آموزنده است. در تراژدى سهراب، به خواننده اى که در برابر مرگ اندوهبار پسرى به دست پدر افسونکارش سرگردان شنیدن پاسخى سیراب کننده ایستاده است، مى گوید: دوستى سرزمین مادرى برتر از هر مهرى است; مگر نه که سهراب، سپهساﻻر سپاه دشمن بود و مرزهاى ایران را درهم نوردید؟ درین جایگاه، هیچ گذشتى جایز نخواهد بود. 

پردازش هر صحنه از نبردگاه ها یا پهلوانان، شاهکارى درخور ستایش از شیوه بیانى استادانه است. اسفندیار شاهزاده بس دوست داشتنى ایرانى را چنان در تور واژه هاى خودپسندانه مى پیچد و گرفتار مى آورد که در آن مرگ شکوهمند، خواننده جانب رستم را مى گیرد و ما یکى از زیباترین واژه  تابلوهاى روزگار را مى بینیم. 

پهلوانى در جامه سیاه براسبى سیاه زرین لگام همراه مرگى سیاه بر خاک آوردگاه فرو مى نشیند که در چنگال خویش چوبه تیرى دوشاخه بر هر دو چشمخانه نشسته را مى فشارد. آنگاه باران اندرزهاى سراینده مى بارد که فیلسوفانه بى بنیادى و بى ارزشى جهان را بر آدمى گوشزد مى نماید. یا مرگ غم انگیز رستم به دست نابرادر شغاد، که با یارى شاه کابل در شکارگاه به کندن چاه مى پردازد و او را نابود مى سازد. رستم نیز در آخرین لحظه هاى مرگ از شغاد، تیر و کمان مى خواهد و پیش از جان دادن، انتقام مرگ ناجوانمردانه خویش را مى گیرد. 

…. چنین گفت پس با شغاد پلید    که اکنون که بر من چنین بد رسید

ز ترکش برآور کمان مرا           به کار آور آن ترجمان مرا 

به زه کن بنه پیش من با دو تیر    نباید که از شیر نخجیر گیر

ببیند مرا زو گزند آیدم           کمانى بود سود آیدم 

ندرد مگر زنده، شیرى تنم        زمانى بود، تن به خاک افکنم 

شغاد آمد آن چرخ را برکشید     به زه کرد و یکبارش اندر کشید

بخندید و پیش تهمتن نهاد        به مرگ برادر همى بود شاد 

تهمتن به سختى کمان برگرفت      بدان خستگى پیچش اندر گرفت 

برادر ز تیرش بترسید سخت      بیامد سپر کرد بر خود درخت 

درختى بد اندر بر او چنار       برو برگذشته بسى روزگار 

میانش تهى بود و برگش به جاى   نهان شد پسش مرد ناپاک راى

چو رستم چنان دید بفراخت دست  چنان خسته، از تیر بگشاد شست 

درخت و برادر به هم بر بدوخت    به هنگام رفتن دلش برفروخت 

شغاد از پس زخم او آه کرد       تهمتن بر او درد کوتاه کرد 

چنین کرد رستم ز یزدان سپاس        که بودم همه ساله یزدان شناس 

کز آن پس که جانم رسیده به لب   برین کین من ناگذشته دو شب 

مرا زور دادى که از مرگ پیش    ازین بیوفا خواستم کین خویش 

بگفت این و جانش بیامد ز تن    برو زار گریان شدند انجمن 

زواره به چاهى دگر در بمرد      سوارى نماند از بزرگان و خرد….

جوانان پارسى زبان را به خواندن یکى از برترین شاهکارهاى میراث فرهنگ بشرى تشویق مى کنم. روان پاک و نام جاودانه آن بزرگمرد شاد باد.

**********

Houshang Saranj - Toronto

*********************************************************************

هوشنگ سارنج - تورنتو

Mother’ Day

روز مادر، روز شادى، روز گل

یازدهم مى روز جهانى مادر گرامى باد

روز مادر، ریشه در تاریخ کهن و روزگاران پرستش الهه ها دارد. در یونان باستان، Rha همسر Cronus مادر چندین خدا و الهه، مورد پرستش بوده است. در روم باستان نیز Cyble یک الهه مادر تا ۲۵۰ ق.م مورد ستایش بود. و جشنى به نام هیلاریا Hillaria به مدت سه روز از ۱۵ تا ۱۸ مارچ برگزار مى گشته است.

در انگلستان هم به Mothering Sunday و نیز Mid. Lent Sunday (که جشنى وابسته به مراسم مذهبى بوده است) وابستگى اجرایى داشته است.

در آمریکا، م. جارویس (۱۹۴۸-۱۸۶۴) به جشن “روز مادر” اعتبار بخشید و گویا نخستین “روز مادر” در آلبینو میشیگان در وابستگى به جنگهاى داخلی و جانفشانى زنانى که در آن گیرودار اهمیت ویژه اى یافته بودند، اجرا گشته است.

در سال ۱۹۱۰ نخستین اعلامیه ى “روز مادر” در دولت ویرجینیاى غربى صادر گشت و در سال ۱۹۱۱ در بیشتر ایاﻻت متحد، جشنى رسمى بود و سرانجام سال ۱۹۱۴ از سوى سنا و پرزیدنت ویلسون، دومین یکشنبه ى ماه مى را به نام “روز مادر” نامگذارى و تصویب کردند.

اکنون در گوشه و کنار جهان، در روزهاى مختلف سال، روزى را به نام “روز مادر” جشن مى گیرند.

در ایران باستان همگون روم و یونان و دیگر کشورهاى شرقى، بزرگداشت مقام مادر، بیشتر شکل آیینى و ستایش نماد زایندگى را داشته است.

با گذار از دوران اقتصاد کشاورزى به صنعتى و دگرگونى شیوه هاى تولید در زندگانى بشر، شکل بندى نوین خانواده، روشن تر شدن مرزبندى مسٶولیتهاى همیاران، تواناترشدن زن در امر آموزش و پرورش فرزندان، آگاهى و درک روزافزون و رویارویى فرزندان به ارزش بى بروبرگرد مادر، جامعه را برآن داشت که هسته ى وجودى  زن - مادر را پدیده بسیار ارزنده و بى جایگزین ارزیابى کند و باورمندانه او را بپذیرد.

اهمیت زن در خانواده ى ایرانى بسى واﻻتر از آن بوده است که نشان داده مى شده است; در خانواده هاى اشرافیت حاکم حکومتى - زن - در روند تصمیم گیریها، گزینش ها، جانشینى و احکام صادرگشته ى فرمانفرمایان و سپهداران و… نقش آفرین جدى و در خانوار روستایى هسته ى تولید، دوشادوش مردان و در خانواده هاى شهرى، مربى و سیاستگزار راستین داد و ستدها بوده است.

برجسته ترین مسٶولیتهاى بر دوش زن - مادر، فرزندآورى و پرورش آنان بوده است که بویژه در ایران با وسواس و فداکارى کم مانند و سرآمد بین جهانیان است.

پایگاه زن - مادر با آمدن نخستین فرزند به جهان هستى، جنبه ى تقدس و ایمانى مى یابد که تا پایان خانواده این شیوه پابرجا مى ماند و بر هر فرد از جامعه است که با هستى زن - مادر در شکل اسطوره اى و نماد پاکى و سرچشمه ى پاکزادى نهال هستى، رفتارى سنگین، باادب، همراه بزرگداشت همیشگى، همکارى و ستانیدگى داشته باشند.

با گسترش کانونهاى آموزشى - دانشى در رده هاى گونه گون و فراگیرى رشته هاى مورد نیاز جامعه متکى بر بنیادهاى نیرومند اخلاقى، در خانواده هاى خداباور بر پایه هاى مروت رفتارى، زنان، در رسته هاى مختلف با دوچندان آگاهى کارشناسانه، دلسوزانه در آوردگاه زندگانى چنان بالیدند که آواى سرفراز غرورآفرین هر انسان شریف حقیقت بین را برانگیخت.

کم نیستند زنان بزرگى که الگوى نسل جوان خواهند بود. مردان و فرزندانى که در پرتو فداکاریهاى این نیمه ى اندیشمند کوشا و پرتوان و گل آفریده ى آفرینش بالیده اند و پیشرفت و آسایش ساﻻرى زندگى آنان در گرو شعور واﻻ و احساس کنترل شده ى الهى مادرانه زن - مادر، مى باشد.

باید به هر بهانه، در هر کجاى گیتى، در هر روز از سال همچون همیشه، نمادهایى را دست آویز بزرگداشت مقام عظیم مادر - وجودى که جهانى نغمه ى زیبا، در نهادش نهفته - بسازند.

تمام روزها را در هم بپیچید

سالها و سده ها را

و زمان را

و به آن یادواره مادر نام نهید.

چه همه دورانها از آن مادر است

ستایش مادر در واژه نمى گنجد

ارجش چنان واﻻست که در گستره ى گفتنى ها نمى آید

گذشت او در پهناى باور ما سازش نمى پذیرد

توانش، آنچنان که مى توان با نیروى آفریننده پى جست،

تاب تمام کوهها، موج صخره کوب همه اقیانوسها، سختى

همه خاره سنگها از او کمتر است.

شورابه ى تمام آزادآبهاى زمین به اشکدانه اش نمى رسد،

ستارگان بیشمار آسمان هم

سبزبوى طراوت،

ستاره ى وفادارى،

گلدانه گذشت،

برفدانه ى پاکى،

بوى گرم خیال،

سبزینه ى کشتزار زایش

رنگین کمان زندگانى 

خواب نرم کودکى،

ترمه ى بشرخویى

رودسارى عشق

میناى سکر نوازش

پرند درد

زن

مادر

**********

Houshang Saranj - Toronto

****************************************************************************************

Youth Day

>

… روز جوان

هوشنگ سارنج - تورنتو

کارگاههاى گوناگون نهادهاى اجتماعى، با یارى آموزشگران کاردان و همراهى برنامه ریزان دلسوز و خردآگاه، به پرورش جوانان سرزمین خود، رو مى آورند، تا آنان را در چرخه ى دادگرى گروهى، با خواست باﻻبردن مرزهاى پویایى، از ایستادن و در جازدن و عقب ماندگى، در زنجیره ى دهکده ى جهانى برهانند.

نیروى جوان آموخته و باورمند، برجسته ترین انگیزه ى رفع ستم، واماندگى و درماندگى خواهد شد. از سوى دیگر، داشتن نیروهاى جوان آموزش ندیده و بى راهنمایان کارشناس برنامه ریز و بشردوست، رها بر سرزمینهاى گسترده ى بالقوه غنى و ماﻻمال از استعدادهاى انسانى، کانى و ذخایر زیرزمینى ارزنده، در آتش حسرت، خاکسترنشین آرزوها شدن است.

گاه، اندیشه هاى سودجویانه - فردى یا گروهى - آسان انگارى برنامه هاى آموزشى - پرورشى، رواج فرهنگ خشونت، شکست مرز ارزشهاى اخلاقى، گسترش بى بندوبارى و ولنگارى، دوستى هاى نامناسب و پیوندهاى نادرست. بهم آمیختن روبناى رفتارى درهم آمیزى بى بنیاد فرهنگهاى قومى، گسستن از باورهاى پرداخته ى درخشان و مایه دار خانوادگى گرفتارآمدن در تار نیازمندیها، آشفتگى هاى روانى و سرانجام بدآموزى هاى همه جانبه، مى توانند جوان را به کجراهه ى تباهى بکشانند و یا در چنگال ویرانگر زندان و اعتیاد کشنده و دامان خرابکاران نابود سازند.

پس بى داشتن نیروى جوان شایسته و بالیده در آموزشهاى پیشرفته، همسان و همگون روزگار نو، براى ساختمان کشورى پیشرفته و سربلند، راهى جز فراخوانى - گاه - ریاکارانه و دست نیاز با چربزبانى درازکردن به ربایش جوانان فرهیخته ى دیگر سرزمینها، باقى نمى ماند.

افزایش جمعیت زمین، آگاهى، حق طلبى اندیشه ى آزادیخواهى و فرو ریختن دیوار مرزبندیهاى بیخبرى و بهره کشى، انسان را به هرچه بیشتر دانستن، واداشته و درین رهگذر، باﻻترین سهم از آن، جوانان جهان است که بیشترین شان نمى گذارند به گمراهى و نابودى کشانده شوند و در فکر رهایى انسان در بند آمده ى نادارى، گرسنگى، بى سوادى، جنگ، تن فروشى و بیمارى سده ى نو هستند. و جوانان ایرانى تبار جهان آبادگر، که با نیروى آرزومندى پدران و مادران فداکار، تواناتر شده اند، در بسیارى از زمینه هاى فراگیرى، ساختارى و مجموعه دانش بشرى از خود، شایستگى هاى درخور نشان مى دهند.

و از فرزندان سرزمینى که از هزاره هاى نخستین بنیاد شهروندى با فرهنگ سختى ستیزى سرکرده و پرورش یافته و بن مایه ى تار و پود اندیشه و رفتارشان در راستى و انسان خویى بوده است، جز این چشمداشتى نمى رود.

بى ترس مى توان گفت: نازش راستین هر ملتى به نیروى کارآفرین و زندگى ساز جوانانش مى باشد، چه، سربلندى، پیشرفت، آزادى و آزادمنشى در گرو چگونگى داشت و برداشت باور آنان خواهد بود.

در هر خانه از ما، غزلواره هاى غرور و سربلندى، عصاره هاى شرف زن- مادران- آرش صولتان صداقت - پدران - ساعت شمار نشسته اند تا در گشاده آید و در قاب آن، خورشیدهاى پاکى، نجابت و کارآیى طلوع کنند، با کف دستهاى پینه بسته ى کار و فکرهاى باز.

گرامى باد “روز جوان”

**********

Houshang Saranj - Toronto

*************************************************************

Jalaadan5
جلادان هم مى میرند    برشت (۵)

هوشنگ سارنج - تورنتو

…. دو رودخانه ى “دجله” و “فرات”، پیش از رسیدن به خلیج فارس، دشتهاى بزرگ و حاصلخیز “میانرودان” را سیراب مى کنند، جایى که روزگارى “بابل” نام داشت.

پیشینیه ى تاریخى این سرزمین، فراتر از ۵۰۰۰ سال، بر پایه ى تمدنهاى دیرینه “سومریان، اکدیان، بابلیان، ایلامیان و آشوریان” استوار است; بخشى آباد و سرسبز از “هلال خصیب”.

بابل، یکى از برجسته ترین گاهواره هاى تمدن خیز بشرى است. همزمان با دوران فرمانروایى نیرومند مصریان، “سومریان” هم در “میانرودان” زندگى مى کردند. آنان، مردمانى پیشرو در شهرسازى و کشاورزپیشه و آگاه بر استفاده از گاو آهن و گاوهاى نر در شخم زمین و کشت گندم و جو، نهرسازى و آبیارى بودند. در خانه سازى از بن مایه هاى خشت و آجر بهره مى جستند و امروزه ردپایى از آن ساختمانها نیست و در گذر زمان فروپاشیده و نابود گشته اند.

برآبهاى دجله و فرات، قایقرانى مى کردند و از گارى و ارابه در باربرى بهره مى جستند. توان ساخت بسیارى ابزارهاى تیغ و تراش و زیورهاى زینتى مسین و زرین و سمین را داشتند. براى کودکان شان، بازیچه ها مى ساختند. سومریان نوشتن مى دانستند، با چوبهاى نوک تیز و تراشیده بر گلهاى خاک رس که در آن سرزمین فراوان بود، مى نوشتند (خط میخى).

بر شمار و شمارش آگاهى داشتند. در دست بندى، شمارشان بر ۶۰ بود(امروز ده دهى است)، این بخشبندى ساعت بر پایه ى ۶۰ دقیقه و ۶۰ ثانیه یادگار آن دوران است. نزدیک به ۳۷۰۰ سال پیش، یکى از فرماندهان کوه نشینان شمال میانرودان، “حمورابى” بر مردمان سرزمین بابل چیره گشت و شهر بابل را پایتخت خویش قرار داد و به نهادینه کردن ۲۸۲ بند قانونى شناخته به نام “قانون حمورابى” که در آن، دوران بس درخشان بوده است، پرداخت. لوح قانون حمورابى اکنون برجاست.

در دوران وى، بابلیان، بازرگانان پرآوازه اى شدند و در کارهاى بازرگانى و تهیه ى اسناد کارى از مهر و لوح هاى گلی استفاده مى کردند. از آنان نیز آثارى ساخته، به جا نمانده است. -یادى از برج بابل و شکل قوس دار اتاقها و مصالح خشت و آجر به ما رسیده است.

پیش از حمورابى، در شمال دجله، کشور کوچکى به نام “آشور” به وجود آمده بود که چند سال پس از حمورابى بر بابل چیره گشتند و با دستیابى بر سرزمینهاى گرداگرد خویش، امپراتورى قدرتمندى پى ریزى کردند. سپاهیان آشورى از جنگ افزارهاى آهنین و ارابه هاى جنگى اسب دار، استفاده مى کردند. آنان نیز به آبادانى دلبستگى داشتند و شهرهایشان به تندیس هاى زیبا آراسته بود. “نینوا” پایتخت آنان نیز شهرى بزرگ و آباد و مزین بوده است. آنها کتابخانه اى با ۲۰ هزار لوح گلین بوجود آوردند که جزو نخستین کتابخانه هاى تاریخ بشر رقم خورده است.

بیابانگردان کلدانى، آشوریان را از بابل راندند و یکى از بزرگترین فرمانروایى هاى دوران گذشته را هست کردند. نبوکودنسر (بخت النصر) دوم بنیانگذار کلدانیان، دوباره شهر بابل را به پایتختى برگزید و به آبادانى و کاخ سازى روى آورد. بر گرد کاخها، دیوارهاى بلند برآورد که گاه تا ۹۱ متر مى رسیده است گویا براى رفع دلتنگى شاهبانوى سبزه گراى خویش، برآن دیوارها باغهاى بس زیبا به نام “باغهاى معلق” بوجود آورد و آن باغها در شگفتى هاى هفت گانه ى دنیاى گذشته پرآوازه بود.

کلدانیان، به ستایش خورشید و ماه و ستارگان، سخت باور داشتند و در آن راستا، بر دانش ستاره شناسى آگاهى فراوان یافته بودند. آنان، هفت روز هفته را براى ستودن خورشید و ماه و پنج سیاره ى دیگر بخشبندى کردند. در اوج توان کشوردارى کلدانیان، سرزمین آنها به دست امپراتورى ایرانیان افتاد و از آن پس، همواره میانرودان بخشى کوچک از امپراتوریهاى بزرگ چون ایران، یونان یا روم بود، تا در سده ى هفتم میلادى، اسلام بر آنجا تسلط یافت و در دوران خلفاى عباسى به ویژه هارون الرشید، شهره گشت.

در سده ى هفتم هجرى مورد تاخت و تاز هلاکوخان مغول واقع گشت و در سده ى هشتم هجرى یورش تیمور گورکانى توان آن خطه را گرفت و بغداد زیر سم ستوران نوادگان چنگیزى از هم درید. این بخش از امپراتورى عثمانى چندین بار در زمان شاه عباس کبیر و نادرشاه افشار (در جنگهاى ایران و عثمانى) دست به دست شده است.

با پایان یافتن جنگ جهانى نخست و فروپاشى عثمانى و تجزیه ى آن و ایجاد کشورهایى، چند عرب زبان در غرب آسیا، کشور عراق با گستره ى ۴۳۵۲۲۴ کیلومترمربع نزدیک به یک سوم خاک ایران و هم معناى آن  (تحت سرپرستى انگلستان)، پا به هستى نهاد.

این سرزمین نیمى پوشیده از نخلستانهاى بسیار - چهارپنجم فرآورده ى خرماى جهان - با کشتزارهاى پنبه و باﻻتر، کشاورزى غنى و نیمى دیگر، دنباله شنزارهاى کویت و عربستان بر حوزه هاى بسیار گسترده ى نفتى، میراث استعمار آغاز سده ى بیستم در نظامهاى سنتى خودکامه شاهان دست نشانده ى انگلیس و سپس کودتاهاى پى در پى نظامى و سرانجام حزب بعث افلقى روى پى ساخت نژادهاى گوناگون با باورهاى عقیدتى متفاوت است.

کردها، در بخش کوهستانى شمال، آناتول شرقى، شهرهاى موصل و اربیل و سلیمانیه با ۳ هزار سال پشتوانه تاریخ و آداب و ساختار زندگانى کوه نشینان. شیعیان، در جنوب و جنوب مرکزى، شمال و شمال مرکزى، شهرهاى نجف، کربلا، کاظمین، سامره، سنیان در بخش هاى مانده، اندکى لر، اروپایى، آمریکایى، یهودى بازرگان در مرکز و بیشتر در بغداد.

رواج زبانهاى عربى، کردى، ترکى. وجود  مذاهب سنى، شیعه، کاتولیک، ارتدکس، نستورى ارمنى، یهودى، بهایى، یزیدى، صبى…. براین آشفتگى بازار، پیدایى نفت و چشمداشت نفتخواران جهانى را بیفزایید.

روزى که نیروهاى آمریکایى - انگلیسى، چوب کیفر نافرمانى را بر سر یکى از ترسناکترین رژیمهاى خودکامه و آزادى کش دستپروده ى خویش فرود مى آوردند، پیشرفته ترین جنگ افزارهاى کشتار آدمى، خواب نوکران ثروتمند و کوچه هاى فقرزده ى بیچارگان را درهم آشوبید.

تانکهاى ابرسنگین با تجهیزات الکترونیکى بسیار پیشرفته و ابزارهاى جنگ در شب، بر خاکمرده ى صدها سال عقب ماندگى و ندارى و از پیش روى زاغه گپرهاى گلین و آبچاله هاى عفن، شکمهاى گرسنه ى مردمانى درمانده، مى رفتند. گویا نه بیش از صد سال است که شریانهاى نفت گرانبهاى منابع زیر پاى شان، گرمابخش جان جهان است و که باید از آن نمد، کلاهکى هم بر تارک آنان مى نشست.

شهر، عقب مانده… روستاها، بى چیز… مدرسه ها، تهى… بیمارستانها، خالی… زندگى، رنگ باخته… سایه ى هراس و مرگ بر سر… میدانها آراسته به شمشاد قد تندیس هاى جباریت. آن ارتش چهارصدهزارنفرى، نماد سرکوب و ابزار دست درازى و آشفتن آرام آدمیان، یکباره از هم گسیخت. سپاهیانى که به پایمردى دیگر قدرتهاى دست نشانده آدمکش، هشت سال خونبار، بر ایران ما ستم کردند و جان هزاران هزار ارزش ناب را گرفتند و در خرمشهر و آبادان و دیگر شهرهاى مرزى بر هیچکس و هیچ چیز رحم نیاوردند و به ایلغار آدمى و انباررفته بودند، یکباره نیست شدند.

در آن یورش کور، سخن از دفاع سرزمین و نام و ناموس نبود، سخن بر مارپرورى بود. این روند، پاسخ درست به جباران و جلادان است. تا هنگامیکه نظامهاى خودکامه و خودمحور و تک اندیش که مردم را به هیچ مى انگارند و بر دایره ى نزدیکان و پیوندان و سرسپردگان برگزیده، اداره ى سرزمینى را با بندکردن و سوزاندن تخم اندیشه ى حق خواهى در دست نگه  دارند و به نیرو ورى نادانى و کاربست داغ و درفش و دهان دوزى روى آورند و به جاى مدرسه و دانشگاه و روشنگرى و دانش گسترى، زندان بسازند: غارت موزه ملی بغداد ( میراث جهانى و ارزنده ى تمدنهاى دیرینه ى کلده و آشور و سومر و اکد و بابل….) که سهل است، باﻻتر از آن را هم براى سیر کردن جان تشنه ى آزادیخواهى و رسیدن به بزرگى و منزلت مقام انسانى له شده شان فدا مى کنند.

غارتگران، نه تنها براى سیرکردن پیکرهاى گرسنه و نیازمندشان چنان کردند که انتقام بخشى از آنهمه اهانت و بى توجهى به بودن و نادیده گرفتن شان را مى گیرند.

چپاول دارایى هاى مردم، بویژه آثار ملی، بسیار زشت، ناخوب و انسان ستیزى است. اما چه مى توان کرد با نسلهایى که در محرومیت، نادانى و کم دانشى برآورده مى شوند. از تربیت درست و آموزش مدرسه و دانشگاه علم آموز بى بهره اند؟

مگر آدمى کور باشد و کر تا در جهان پیشرفته ى امروزین آنهمه دوگانگى در داشت و برداشت، آسایش و تندرستى، تمیزى و ادب را نبیند. ایجاد گره هاى روانى گروهى براى مالکان واقعى یک سرزمین بالقوه ثروتمند، در دست رژیمهاى فاسد، دست نشانده، ستمگر و نامردمى است.

تا هنگامیکه فرمانروایان غاصب، رجاله، نادان، آدمکش باشند و خردمداران، کاردانان، دلسوختگان بشردوست گوشه نشین، آواره و سرگردان آشپزخانه هاى دیگران، شیوه همین خواهد بود. صدام که یک تنه ۱۰ درصد از درآمد نفت را از مردم پابرهنه ى عراق مى ربود و در آن کاخهاى آسوده افسانه اى با فرزندان گردنکش دردانه لوس هفت خط حقه بازش مى زیست، چگونه مى توانست به نیازهاى آن “بدو”هاى صحرانشین و درماندگى آنهمه روستاهاى قحطى زده بیندیشد؟ او جز چرب کردن چماق سرکوب نوکران جان برکف و یارى به ستایشگران بى پشتوانه ى آزمند و کشتن و بستن مخالفان و دوختن دهان آزادیخواهان، راهى نمى شناخت.

آنهمه تندیس و نقش بر در و دیوار و دروازه هاى عراق، نشانگر جان بیمار آن نماد ستمگرى بود. مردم براى درمان روح دردزده و خونخواهى سالها سرکوب و لجن مال کردن شان، بر دهان و چشمان نگاره هاى صدام کوبیدند، بر تندیس درهم شکسته و فروافکنده اش پاى کوبیدند، با دستهاى خالی و جفتى دمپایى، بى ترس و خندان به یغماى کاخها رفتند با دشنه، پرده ها و نگاره ها را دریدند. آنان به فرداى خویش هم نیندیشیدند….

رادیو مى گوید:…..

یک گور دسته جمعى در بغداد پیدا شد. گروهى کرد که سالیان درازیست سرگردانند پشت مرزهاى ایران رسیده اند. یک گنج ۶۵۰ میلیون دﻻرى در بغداد کشف شد.

گزارش یونیسف مى گوید سالیانه چندین هزار کودک عراقى از گرسنگى مى مردند. صدام با دو میلیارد و دویست میلیون دﻻر پنجاه کاخ ساخت. عدى کلکسیون، سلاح هاى زرین داشت و با صد دﻻرى، سیگار برگ روشن مى کرد….

**********

Houshang Saranj - Toronto

*******************************************************************

Jalaadan .

جلادان هم مى میرند (برشت)

هوشنگ سارنج - تورنتو

زمین ایستگاههاى “ازنا” و “دورود” زیرچرخ هاى شتابناک و بى امان قطارهاى پرجنگجو، غربال مى شد، تا رسیدن به جنوب. از پلیس راه “چاﻻنچوﻻن” پیش پاى گردنه ى “رازان” - بر سه راهى دورود، بروجرد و خرم آباد- باید گام به گام مى رفتى.

خودروهاى کمک رسانى مردمى، اتوبوسها، آمبوﻻنسها، بارکش هاى ارتشى، باربرهاى وزارتى - تجارتى، در شیب هاى تند و پرپیچ و خطرخیز دامنه هاى “زاغه” و بعد “تنگ فنى” بسیار کند و سنگین و نفس گیر، پیش مى رفتند. راه در پرتو آبى رنگ چشمان شیشه اى روندگان، باریک، خسته و زمان کشدار شده بود. 

قهوه  خانه هاى پر، آماسیده، پمپ هاى بنزین توان باخته، شب تفته و رفتن کشنده بود. در خط شلوغ رفتن صبور، راه یکپارچه پر بود از جنگ افزارهاى زرهى توپخانه سنگین و موشک اندازها بر گرده تانک برها و دیگر خودروهاى آغشته در گل و ﻻى استتار.

اندیمشک در تاریکى سیاه، زیر آسمانى کور و بى درخش، زخمدیده و کوفته و پریشیده، خفته بود و نبض شهر بر ریلهاى داغ پر آمد و رفت و تند قطارهاى نیروبر و آبستن جوانان دﻻور مى زد، که به شوق وفادارى به مرزبانى و بیرون راندن دشمن، سر از پا نمى شناختند.

آنان، روییدگان در غوغاى انفجارهاى پیش پاى و پشت سر، بى اعتنا به آذرخش ها و تندرهاى زمینى به سوى رزمگاه مى شتافتند. پاى هر پنجره، چهره اى باورمند به رهایى در تاب آرام بازگشتى شیرین ساﻻرانه مى جنبید، در تاریکى ساعتها بر رگ راه و شاخ ترس و گمان فروافتادن به دامچاله هاى دو سوى راه  ناشناس تا شهر ظلمانى آمده بودیم، خسته که نه، نیمه جان، شناختن در بیگانگى، سخت باشد. با نور دستى و تب لرزه ى هراس، فرو افتادن چادر آتشین مرگ بر سر، کنار ویرانه اى بر درى آهنین کوبیدیم. برق نبود و آتش و آب. با هرم تن هاى بیخته و تکیده مى بایست جوش زندگى مى آفریدیم. تابامداد، چند بار تن بیمار شهر لرزید. روز دانستیم که جانپناه ایمن گریختن است و هر چه دورتر رفتن.

شهر کوچک ایستگاهى، بر تن راه آهن سراسرى از آن کارگران کشتزارهاى نیشکر در قلب خانه هاى ساده ى تنگ. و روستاییان پناه آورده و مردمان پخته در تنور باد گرم و باران ماسه بر چشمان خون چکان. قهوه خانه داران بى توش روز و شب بیدار، پیشه وران زندگى گردان کم سرمایه، درجه داران ارتش، کودکان کوچه  و خرده فروشان دوره گرد پاپتى….

بعثیان بذر خمپاره و گلوله هاى توپ در شیارهاى راکت زده بر بام و برزن اندیمشک فرو پاشیدند. صدها خانه در اصابت خونبار پیکان مرگ، در میدانکى ژرف، در جوشآب رگهاى غیرت زمین سوخته، فرونشسته بود. بر کج مانده دیوارهاى سیمانى هزاران تیغه ى بلورین شیشه - دسترنج انفجار و انهدام - روییده بود.

ﻻجورد مذاب در سیاهرگ دز مى غلتید و بر هزار دهانه ى پنهان راهآبه ها مى خزید. پیر پل و جوان پل، خیس آب، تا زانو بارها، بر سوگ شهر لرزیدند. روز و شب چندین بار دزفول با توپخانه و موشکهاى اسکاد دشمن کوبیده مى شد. پدافند هوایى، لرزه جان جنگنده بمب افکن هاى سوپراتاندارد و سوخو و میگ بود.

موشکها، بى ترس به ویرانگرى بودند. تن پادگانها از نفس سربازان، گرم و شهرهاى شوش و اندیمشک و دزفول و شوشتر با روستاهاى گردشان، در خط بیرحم آتش جانسوز، خالی از تپش قلب آدمیان گشته بود. با خفتن خورشید روستاهاى کوهپایه اى و باغهاى حسینه، میزبان شهریان مى شد.

اسکادها، با خنجر کشتار کور، بارها پیکر نازک و زخم پذیر بخشى از گنجینه ى هنر بنایى روى زمین را چاک چاک کرده بودند; با خانه خدایان.

نگارخانه هایى بس زیبا، از خاک زرین با آب تناسب سرشته را، آنها که در کوره اندیشه پخته و با ملاط فایده، میان چهارچوب و فضاى معنى برآمده بودند. تنها مى شد بر فرهنگنامه ى معمارى دیرین و دزفول، گریست.

رادیو مى گوید: هفت سرباز اسیر آمریکایى رهانده شدند. …. یکصد و هفتاد و یک سرباز آمریکایى کشته شده.

در بغداد، مردم موزه ى ملی و فروشگاههاى بسیارى را غارت کردند… یک روحانى در شهر نجف به قتل رسید. صورت بعثیان فرارى روى برگهاى پاسور براى دستگیرى چاپ و بین سربازان تقسیم شده است. تکریت، دژ مستحکم پایدارى بعثیان سقوط کرد.

**********

Houshang Saranj - Toronto

************************************************************

هوشنگ سارنج - تورنتو



Jalaadan 3

جلادان هم مى میرند (۳)                   “برشت”

میدان بزرگ و بس زیباى نقش جهان، خوان گسترده ى زیبایى، با آن چهار شاه بیت معمارى بى همتا، که بر چهار کرانش برآمده است; گلبوته هاى همیشه زنده اش را آفتاب مى داد.

بازار، همچون کاروانى پرکاﻻى شرقى، از زیر دهانه ى سر در قیصریه با صدها مدرسه و تیمچه و کارگاه هنرى، کنار کاروانسراهاى بارانداز و میان دکانهاى ماﻻمال از ریسمان و نخ و پشم و پارچه، قند و فرش و قالی، پیچیده در عطر خوش دارچین و فلفل و میخک و قرنفل، در نور باران خورشیدیهاى گنبدین طاقهاى ضربى، تن مى شست و با تاب و خمى نرم، تا پاى مسجدجامع نفس مى کشید.

مسجد بى صحن و تک گنبده و بى مناره ى شیخ لطف الله با رنگ آمیزى یگانه اش در جامه ى کاشى هاى معرق گرانتر از هر گوهر همرنگش به بلنداى اندام ستایشگرش مى نگریست.کوشک شش اشکوبه ى عالی قاپو با آن ساختار بس دلنشین و نگارگریهاى میناتورى بر بدنه هاى درونى اش - از فراز - مسجد شیخ لطف الله را مى ستود. پایین سوى میدان هم، در چندگامى دروازه هاى سنگین چوگان بازى دوره صفوى مسجد فیروزه اى چهار مناره، با آنهمه فضاى گسترده در بازى رنگهاى سبز و آبى و سرمه اى، با چشمان گلدسته ها، خوان سبز زیبایى را مى نگریست.هنگامى که موشک ترکید، نخست گیجى بود و فراموشى و سپس دیدن باران خاک مرده از بند آجرها و ریزش سقف و ابر قهوه اى نارنجى و ترس و ناباورى زنده بودن. گریز آدمها و یله گشتن کار و بار صندوق ها. پارگى جامه و پوست تن…

به یمن سبکسرى موشک، میدان از چنگال نفرت کور رهید و بخشى از گوهردانه هاى پوشش گنبد فیروزها هم از چفت و بست خاک و گچ بیرون جست. تن خشکیده و سالمند بناها لرزید و زیان دید، بازار و دکه ها و آدمها نیز…

دورتر موشکى دیگر، پشت دیوارهاى مسجدجامع را به ستوه آورد و درهم شکست، چه خوب که دورتر سر به زمین آورده بود. زنى فرتوت، سخت مى گفت: ” این شهر میراث فرهنگى بشرى و جهانى است; چرا بعثى ها چنین مى کنند؟”

گویا، آن روزها، شب جهان خفته بود.

رادیو مى گوید: بغداد از سه سوى محاصره شده است….

موشکها، مرکز بغداد و ساختمانهاى دولتى را مى کوبند…. فرودگاه صدام، به چنگ نیروهاى متحد درآمد و نامش به فرودگاه بغداد تغییر یافت… یک هواپیما و یک هلی کوپتر آمریکایى سقوط کرد… در بصره انبارى از تابوتهاى خالی و تعدادى استخوان کیسه هاى آدمى یافت شده است… مى گویند شاید استخوانها از آن سربازان شهید ایرانى باشد….

**********

Houshang Saranj - Toronto

*******************************************************

هوشنگ سارنج - تورنتو



Jalaadan 2
جلادان هم مى میرند (۲)

(برشت)

… بمبارانهاى کور جنگنده بمب افکن هاى عراقى، شهر آشناى فیروزه هاى درخشان و گلدسته ها را غریب و تنها ساخت. روز و شب بر آن پیکر گوهرین - هزار میراثه ى فرهنگى - بذر مرگ و داغ جگر، باریدند.

از فراز تیررس، بار ویرانه ساز و آدمسوز خود را ریخته، مى گریختند. آژیرهاى خون رنگ مى نالیدند و هرکس مانده در شهر رها، سر سوى آسمان، گنگ و منگ، به جستار پناهى مى رفت. ضربآهنگ رگبار دیوار آتش، بر فلز هراس، گیجى و تنهایى مى نواخت. آنگاه هر در پوسیده، پل کوتاه یا دیوار زخمناکى تا انفجار و کوبش و زنده ماندن، جان رها مى گشت.

با نشست چتر غبار، در قاب شکسته ى خانه ها، ویرانه نفس مى کشید و از خاک ژولیده، بخار خون داغ برمى خاست. زنى برهنه از تپش رگ، پاى دار درهم پیچیده ى قالی با گره اى ناتمام بر سر انگشت تا نیمه در آوار خشت خام و تیرک بام، درهم چمیده بود. یاریان با چنگ و شتاب و بى ترس از همسایگى مرگ عور و نیشخند جانستان، کودکى نیمه جان را مى یابند.

سیاهکرکسان مرگ آفرین و یورش خفاشان شب شکار، مردم را به روستاهاى تکیده و نادار کوهپایه هاى دور گریزاندند. در یورش کور سایه هاى بلند مهربان، بى سایه نشین، مدرسه ها، خالی، مسجد بى سر سپار، بیمارستان و سربازخانه و زندان و کتابخانه و دیوانه سرا، ویران.

دورتر، کران شمال شهر، میان رج خانه هاى زحمت و رنج و کار سیاه دردمند و کوره هاى سفالپزى پاى برجک کوره اى بهم شکسته، راکتى، گل هاى خیس و نمناک را به خون کارگران خشت مال، آغشته و نقش ستمکارى زده بود.

آهنگ نبرد، که تغییر یافت و جوﻻنگاه رهزنان هوایى ناامن و تنگ، هراى اسکاد موشکهاى کوبنده آرام جان و خورد و خواب از همگان گرفت.

آن پیک هاى ویرانگر و زندگى سوز، نه بر پیر و نه بر جوان، نه بر کاخ و نه بر کوخ و کومه و کپر، رحم نمى آوردند. به کندن و سوزاندن و نابودى، مى آمدند. سهم روزانه در صداى چرخ زندگى خفه مى شد، اما شبانه ها، جهنمى هول انگیز در رداى سیاه ترس بود.

مرگ آنچنان رنگ باخته بود، که هر کجا بر سر خانه زادن آشنا خیمه مى زد، رسم خاکسپارى، بى درنگ و کم شیون و ساده برگزار مى شد و تابوت سوار را تا گور خانه مى شتابیدند.

مرگ باشکوه در بازگشت روزانه ى سیصد سوار خفته بر موج دستها بود، با سنج و طبل و ناى سوگ. آنان که با پاى افزارهاى کتانى و نوارین سربندهاى سرخ و سبز، در آغوش دوزخ آتشناک رزمگاه و تیغ ترکش خمپاره ها بر پهنه ى کشتزار مین درو شدند.

و بعثیان، بر هر گورستان روستاهاى نجیب سرزمین ما چند حجله گاه آهنین بر داماد خاک به یادگار، نشانه نهادند، با عکسى رنگ پریده در قاب سرد باران گزیده اى.

بر سرتاسر نوار باخترى، آدمسرایى آباد به جا نگذاشتند، آنان نه تنها جان مردم ما را گرفتند، که نام سرفراز مرزنشینان قهرمان را به انگ دژ نهادى خویش هم آلودند.

رادیو مى گوید… دومین موشک، بخشى از بازار بغداد را در هم کوبید، کشتگان به ۶۸ نفر رسیده اند….

شهرهاى ناصرى و بصره، آب و برق ندارند…. نخستین کمکهاى غذایى بین روستاییان تقسیم مى شود…

پیشروى نیروهاى متحد به سوى بغداد، جهت تدارکات نظامى چند روزى عقب افتاد… جبهه ى شمال بزودى گشوده مى شود….

**********

Houshang Saranj - Toronto

****************************************************************

هوشنگ سارنج - تورنتو

Norooz
“نوروز”

آگاهى درباره ى ایرانیان پیش از تاریخ - دیرینه سنگى و نوسنگى - بسیار اندک است. آنچه را که مى دانیم، از یافته هاى دانشمندان زبانشناس، باستانشناسان تاریخى و پژوهندگان دانش مردم شناسى است.

چند هزاره پیش، گروههایى آریانژاد شبان پیشه، به دنبال یافتن چراگاههاى تازه و آبشخورهاى فراوان آب، از آسیاى میانه و کناره هاى دریاچه خزر، به زمینهاى گرم تر جنوبى، کوچیدند و سرزمین خود را “اِران” به معنى زیستگاه “اِر”ها یا سرزمین آریاها، نامیدند که امروز، کشور ایران، نام دارد.

آنان بر جلگه هاى گرم و حاصلخیز، گِرد چشمه هاى پر آب و رودخانه ها، با گذار از دوران بیابانگردى و کوچ هاى پى در پى سخت و جانگیر، به زندگانى آسوده تر کشاورزى رو آوردند و پى ریز نخستین، پناهگاههاى ساده ى روستایى شدند - نمونه در سوخته شهر سیستان، کنار دریاچه ى هامون - و با گذشت هزاره ها، از بُنِ آن فرهنگ آغازین کشاورزى و آن روستاهاى پراکنده، تمدنى جهان آموز، سر برکشید; مادها در آتور پاتکان، پارتها در خور آیان، پارس ها در پارس و خوریان…. تخت جمشید و کاخ هاى زمستانى شوش، رد پاهاى به جا مانده اى از آن دوران شکوهمند باستانى است.

نیاز کشاورزان به دانستن هنگام کشت و داشت و برداشت، آنان را واداشت تا با نگرش به گردش ماه و خورشید و زنده شدن دوباره ى زمین و زایش گیاهى خاک، روزشمارى کنند. آنان پى بردند که زنده شدن و رویش کشت، وابسته به گرم شدن دوباره ى زمین پس از دورانى سرد و زمستان خوابى است. نخست، گاهنامه هاى روزشمار سال بر پایه ى گردش ماه، گرد زمین پدید آمد و دیرتر گاهشمار خورشیدى - گردش زمین به دور خورشید - را فراهم آوردند.

گفتنى است که در این راه، کاهنان بابل باستانى پیشرو بوده اند، آنان ماههاى ۲۹ روزه و ۳۰ روزه درست کرده بودند. ایرانیان هم، سال را به دوازده بخش سى روزه تقسیم کرده بودند و هر بخش آن، ماه و نامى ویژه خود داشت : ۱) فروردین  ۲) اردیبهشت  ۳) خرداد  ۴) تیر  ۵) امرداد  ۶) شهریور  ۷) مهر  ۸) آبان  ۹) آذر  ۱۰) دى  ۱۱) بهمن  ۱۲) اسفندارمند و هر ماه سه روزه نیز، هر روزش نامى ویژه داشت:

۱) هرمز  ۲) بهمن  ۳) اردیبهشت  ۴) شهریور  ۵) اسفندارمند  ۶) خرداد  ۷) امرداد ۸) دى بآذر ۹) آذر  ۱۰) آبان  ۱۱) خور  ۱۲) ماه  ۱۳) تیر  ۱۴) جوشن  ۱۵) دى بمهر  ۱۶) مهر  ۱۷) سروش  ۱۸) رشن  ۱۹) فروردین  ۲۰) بهرام  ۲۱) رام  ۲۲) باد  ۲۳) دى بدین  ۲۴) دین  ۲۵) ارد  ۲۶) اشتاد  ۲۷) اسمان  ۲۸) رامیاد  ۲۹) ماراسفند  ۳۰) انیران

و هفته ى هفت روزه با نامهاى امروزین - شنبه، یکشنبه،….. جمعه - نداشتند ولی سال فصلی در دوره هایى از روزگاران کهن داشته اند و بستگى به چگونگى هواى هر جا داشته; سرد یا گرم.

براى نمونه، سال با دو بخش; زمستان ده ماهه و تابستان دو ماهه، سال دو بخشى، تابستان هفت ماهه و زمستان پنج ماهه و یا بهار شش ماهه و پاییز شش ماهه. 

این مردمان کشاورز، آب و خاک و آفتاب و دیگر نمودهاى زندگى بخش هستى را، دوست مى داشتند و براى ستایش آنها، به هر بهانه، جشن مى ساختند و با ابراز شادمانى و دست افشانى و پایکوبى، نشانه هاى آشکار آفریننده ى هستى را مى ستودند و از آلودن و ناپاکسازى دورى مى گزیدند.

براى نمونه، از برخورد نام هر روز با همنام ماه خود، جشنى پدید مى آوردند - تیرگان، مهرگان، فروردینگان…. - با نگرشى موشکافانه مى توان پى برد، بیشتر این جشنها، ریشه در زندگانى کشاورزى و کاشت و برداشت فرآورده هاى آن دارندو آغاز سال را روز هرمز از ماه فروردین مى دانستند که همخوان فصل کشت و کار آنان بوده است. 

در ادبیات کهن فارسى، که سند روشن تاریخچه ى جشنهاى نیاکان ما مى باشد، نوروز را به شاهان نسبت مى دهند و از زمان پیشدادى و کیان، بویژه جمشید شاه مى دانند. جمشید شاهى دادگر، نوآور، سازنده و براندازنده ى دیوها و آفریده هاى زیانبار، یابنده ى آتش و یاددهنده ى بافتن و دیگر کارهاست.

سرایندگان بزرگ سده ى پنجم چون فردوسى و عنصرى… در آن باره سروده هاى شیرینى دارند. پیش از اسلام، در ایران، جشنهاى نوروز به جشن برگزیدگان و جشن همگان بخش مى شد و داستانهایى نیز هست که نوروز یک ماه بوده است و هر پنج روزش، از آنِ گروهى.

شاهان، نژادگان، خادمان شاهان، ندیمان و درباریان و توده ى مردم. آخرین پنج روزه، نوروز کشاورزان بود. در آن روزها، مردم، فرآورده هاى خویش را به نام پیشکش براى شاه مى بردند و او نیز در پایان جشن، آنچه را مى پسندید برمى داشت و به گنجینه ى شاهى مى سپرد و بازمانده ها را به رسم بخشش یا “عیدانه” به بزرگان و زیردستان و خدمتگزاران دربار مى بخشید. و این شیوه ى “عیدانه” یا عیدى دادن بزرگان و سالمندان به خردساﻻن و کودکان و زیردستان، یادگارى بازمانده از آن دوران است.

گاه شمار دوران ساسانى اوستایى جدید نام دارد. در آن گاهنامه سال بر پایه ى دوازده ماه سى روزه و پنج شبانه روز بازمانده به نام اندرگاه بوده است. در دوره هاى بعد دگرگونى هایى در بخشبندى روزهاى سال شکل گرفت. - شش ماه سى و یک روزه، پنج ماه سى روزه و یکماه بیست و نه روز و یک چهارم که پس از چهار سال، سال کبیسه یعنى با ۳۶۶ روز.

در سال ۴۶۷ هجرى قمرى ملکشاه سلجوقى گروهى ستاره شناسان از جمله عمرخیام را مامور اصلاح گاه شمار خورشیدى کرد. روز اول سال جلالی روزى ست که خورشید بین نیمروز پیش و نیمروز پس به برج حمل درآید. و آن در نصف النهار نقطه ى اعتدال بهارى بود، در منطقه البروج “Zodiac” برابرى ماهها با صورتهاى فلکى چنین است: 

فروردین (حمل)، اردیبهشت (ثور)، خرداد(جوزا)، تیر (سرطان)، امرداد(اسد)، شهریور(سنبله)، مهر(میزان)، آبان(عقرب)، آذر(قوس)، دى (جدى)، بهمن (دلو)، اسفند (حوت).

یک ماه به پایان سال مانده، مراسم “خانه تکانى” آغاز مى شد. رفت و روب و شستشوى بنیادین، همراه با شکستن سفالینه هاى کهنه درین راستا انجام مى گرفت، تا خانه به همراه زایش طبیعت به روزگارى نو پا بگذارد.

از رسم هاى مانده، “میرنوروزى” است که در روزهاى اندرگاه (پنجه ى دزدیده) کسى را دور از چشم شاه یا حاکم، فرمانروایى پنج روزه مى دادند، او را سوار بر استر و پوشیده در جامگان رنگین در میان هو و جنجال بسیار، گرد روستا یا شهر مى گرداندند و او فرمانهاى سخت و ناباورانه مى راند و همه باید گردن به فرمانهاى او مى نهادند. و “حاکم پنج روزه” و “میرنوروزى” از واژه هاى بازمانده آن رسم کهن مى باشد و مى شاید که “حاجى فیروز” جشنهاى نوروزى دوران ما، یادگارى از گذشته باشد.

حاجى فیروز امروزه، مردى ست در جامه ى تلخکان (دلقکان) و چهره اى سیاه که دایره زنگى مى نوازد و سرودهایى با لحن خنده آور مى خواند و سال به سال هم بیشتر رنگ باخته تر گشته است.

هفت سین

در ایران کهن، ماهى مانده به نوروز، ایرانیان، دوازده ستون از خشت و گل برپا مى داشتند و بر هر یک از آنها دانه هایى از جو، گندم، برنج، کاجیله، باقاﻻ، ارزن، ذرت، ماش، عدس، نخود، لوبیا و کنجد را مى کاشتند و ششم روز فروردین همراه با سرود و همگام با شادمانى، آن سبزه ها را مى چیدند و به فرخندگى مى پاشیدند.

ابوریحان بیرونى در کتاب بسیار ارزنده خویش “آثارالباقیه عن القرون الخالیه” به گونه اى از آن رسم اشاره دارد; که ایرانیان در نوروز کنار خانه هایشان هفت گونه غله را در هفت استوانه مى کاشتند و از نوع رویش آنها خوبى یا بدى کشت سال در پیش را گمانه مى زدند. امروزه از آن رسم دیرین، سبزکردن سبزه به جا مانده است که دانه هایى چون عدس، ماش گندم، ترتیزک و گاودانه همگانى تر است. آن سبزه را تا روز سیزده نگاه مى دارند و آن روز بیرون از خانه بر آب روان رها مى کنند، که همه نشانى از پیوند با نمادهاى طبیعت است.

پیش از فرارسیدن سال نو، بر خوانى سپیدرنگ، هفت روییدنى و خوراکى را که با حرف “سین” آغاز مى شوند و نماد فراوانى فرآورده هاى کشاورزى است، مى چینند - سبزه، سنجد، سماق، سیر، سرکه، سمنو و سیب - که با گذشت زمان، از روند معنایى نخستین دور شده اند و تنها نشانى از نام گیاهان را در خود دارند. همراه آن هفت سین، شمع و آینه و آب، نارنج و تخم مرغ و تنگ ماهى قرمز، نان و گلاب و گل و سنبل، سکه و کتاب قرآن -  زرتشتیان کتاب آیین خویش - و سبزه مى گذارند. خانواده دست در دست یکدیگر، نزدیک خوان هفت سین چشم براه لحظه ى تحویل - ورود خورشید به برج حمل - پروردگار یکتا را مى ستایند و براى هم آرزوى بهروزى مى کنند.

در سالهاى نه چندان دور از ما، آغاز سال نو را با آواى توپ یا سوت کارخانه ها و بانگ اذان، اعلان مى داشتند و امروزه از راه رادیو و تلویزیون همراه نواى دهل و سرنا و شادباش گویى. سپس یکدیگر را مى بوسند و دلخوریها را به دست فراموشى مى سپارند، دید و بازدیدها آغاز مى شود و گاه تا پایان فروردین ادامه مى یابد. کوچکتران خانواده به دیدن بزرگان خاندان مى روند. گروهى سخت باور دارند که باید نخست به دیدار دیار خاموشان بروند و مى روند. پوشیدن جامه نو نوروزى از دیرباز اهمیت فراوان داشته، چون در گذشته، بافت پارچه و دوخت جامه سخت بود و ارزنده.

شاهان نیز، بهترین پارچه هاى ویژه ى جامه یا جامه هاى آماده را به نام “تشریف” به برگزیدگان مى بخشیدند. با اینکه اکنون داشتن و پوشیدن جامه ى نو در توان هر کس مى باشد، پوشیدن جامه هاى نو نوروزى رسمى زیبا و برجا مانده روزگاران گذشته است.

کسانى که در سال کهنه، یکى از بستگان خود را از دست داده و سوگوارند، در سال نو، از سوى دیگر نزدیکان، با جامه اى نو یا زیورى، “سیاه برداران” مى شوند و براى شان “نوروز اول”، “نوعید” مى گیرند و به سوگوارى وى پایان مى بخشند.

در روزهاى جشن نوروزى، گونه هاى آجیل و میوه و شیرینى بویژه خانه پخت مى جورند و خیلی پافشارند که در شب سال نو، سبزى پلو با ماهى و روزش - بویژه در تهران - به فال نیک رشته پلو بخورند.

از رسمهاى شیرین جشن هاى نوروز، رد و بدل کردن هدیه ها است. بزرگترها به کوچکترها پول، سکه، کاﻻ، پوشیدنى و جواهر…. مى دهند. از جمله، هدایاى گرانبها از خانه ى داماد براى عروس فرستاده مى شود.

آخرین روز جشنهاى نوروزى، جشن سیزدهمین روز یا “سیزده بدر” است. در گذشته بیشتر و اکنون کمتر، این جشن بیرون از خانه در باغ و راغ و بوستان و گردشگاههاى کران شهر برگزار مى شود. مردم با دلبستگى فراوان، از پگاه، با وسایل یک گردش بزرگ رهسپار مى شوند. اجاق پختِ گونه هاى خوراک بر پا مى کنند و تا تاریکى شب به بازى و تفریح; ورق، تخته نرد، شطرنج، فوتبال، والیبال، الک دولک و… مى پردازند و بدشگونى سیزده را به دور مى ریزند و شاد از روزى پر بازى، سیر از خوردنى هاى بسیار به شهر باز مى گردند، تا بامداد روز چهاردهم کار همیشگى را در سال پر امید بیاغازند. 

هوشنگ سارنج

تورنتو - اسفند

**********

Houshang Saranj - Toronto

۱۳۸۱

****************************************************

هوشنگ سارنج - تورنتو

Irans Neighbours 2

قسمت دوم

به دنبال معرفى کشورهاى عربى همجوار با ایران اکنون بحرین در سده یازده قمرى توجه دولت صفوى به بحرین چشمگیر شد. نیروهاى ایرانى سه ماه بحرین را در محاصره داشتند. سرانجام بحرین در سال ۱۰۱۰ قمرى دوباره و رسما به حکومت مرکزى ایران پیوست. حکومت بحرین تا سال ۱۰۲۱ ق به عهده «الله وردیخان » حاکم فارس بود و پس از وى فرزندش «امام قلی خان » والى «فارس »«کهکیلویه »، «ﻻر » و «بحرین » شد.

و بعد از قتل او در سال ۱۰۴۰ .ق «سوندوک »  سلطان زنگنه با هدایاى فراوان به پیشگاه شاه صفوى رفت و شمشیر امیر تیمور گورکانى را تقدیم داشت. بعد از او حکومت بحرین به باباخان سپرده شد که ستمگرى هایش موجب نارضایتى مردم را فراهم آورد. به جایش «قزل خان » فرزندش حاکم شد و بعد از وى «باقر خان » و بعد «مهدیقلی خان » تا ۱۱۰۸.ق در بحرین حکومت کردند.

سال هاى پایانى پادشاهى سلطان حسین صفوى-حدود ۱۳۰۶- نواحى جنوبى ایران مورد تاخت و تاز سلطان عمان قرار گرفت. «سلطان بن یوسف » در سال ۱۲۷.ق. تا بحرین هم رسید.

و سال ۱۱۲۹.ق. او بار دیگر با یارى عرب ها «قطر » و «جواسم » به بحرین یورش برد.

در اثر بى لیاقتى شاه ایران و بى توجهى و تنهایى در عرصه  جهانى و نداشتن متحدى نیرومند و بى نظیر مانند موارد دیگر، حاکم ایرانى بحرین از کار برکنار شد. حاکم تازه  در راه بود که نیروهاى عمانى بحرین را به چنگ آوردند. «لطفعلی خان » حاکم فارس با کمک نیروهاى محلی توانست بحرین را از عمانى ها باز پس بگیرد که این موقعیت و تکاپو ها با یورش محمود افغان به اصفهان و شکست سلطان حسین صفوى بى سرانجام ماند.

سقوط صفویان موجب جایگیرى، قبایل عرب در کناره هاى جنوبى ایران شد. عرب ها «هوله » توانستند چندین سال بر بحرین تسلط داشته باشند.

با روى کارآمدن نادرشاه افشار و سرکوب کردن نیروهاى سرکش محلی، اوضاع در خلیج فارس هم، تا اندازه اى دگرگونى یافت. نادرشاه، سال ۱۱۴۸.ق. هنگامى که در دشت مغان، برنامه هاى خود را آشکارا مى ساخت به حاکم فارس دستور لشکرکشى به بحرین را داد.

«محمدتقى خان » پس از رسیدن به فارس، بخشى از سپاهیان «دشتى » و «دشتستان » را به دژ ریشهر از دژهاى بوشهر فرستاد.

او چون مى دانست شیخ جباره «حاکم بحرین به سفر حج رفته است; سپاه خود را به فرماندهى «لطیف خان » در کشتى جا داد. لطیف خان فرمانده نیروى دریایى (دریابیگى) نادرشاه به سوى بحرین روانه گردید و با جنگى که بین او و نایب حاکم درگرفت، بحرین به تصرف نیروهاى ایرانى نادر درآمد. «شیخ ناصر » از روساى «آل مذکور » و حاکم بوشهر به حکومت بحرین و فرمانده نیروى دریایى آن گماشته شد. با مرگ نادرشاه، رقابت ها و ستیزه گرى ها، شدت گرفت.

این رقابت هاى ایران بر بادده، مرکز داد و ستدهاى بازرگانى و اقتصادى کناره هاى جنوبى ایران را از شهرهاى بوشهر و بندرعباس به بحرین انتقال داد.

عتوبى ها که در شکل گیرى بحرین مستقل نقش بنیادى داشتند سده ۲۱ هجرى قمرى از نجد به کویت مهاجرت کردند و در سال ۱۱۸۰ هجرى قمرى «محمد بن خلیفه کویت » را به قصد «زباره » ترک کرد. او قبیله خود را در زباره ساکن ساخت و با تسلط یافتن بر دیگر تیره هاى عتوبى، به تجارت مروارید، سخت روى آورد و با اندوختن دارایى بسیار، و راه اندازى ناوگان کشتى هاى کوچک باربرى، در بازرگانى دریایى توان گرفت. ناوگان لنچ هاى او به حدود یک صدر و سى شناور دریایى مى رسید. آن زمان حاکم بحرین شیخ ناصر بود تااینکه سال ۱۱۹۰.ق. درگیرودار یورش «کریم خان زند » به بصره کشته شد. شاه ایران فرزندش «شیخ نصر » را به عنوان فرمانروا بر بحرین گماشت و از همان جا، درگیرى هاى حاکم بوشهر با عتوبى ها، باﻻ گرفت و وارد مرحله اى تازه گردید. سرانجام عتوبى ها پذیرفتند تا تحت نظر آل مذکور، مالیات هاى مقرر را به ایران بپردازند. که تا سال ۱۱۹۷.ق. ادامه داشت. دراین سال، «احمدبن محمد » سرپرست تازه آل خلیفه از پرداخت مالیات ها سرباز زد. شیخ نصر آل مذکور لشکرکشى به بحرین کرد که در آن جنگ شکست خورد. احمدبن محمد پس از پیروزى با قبیله اى خود به بحرین رفت و قدرت را به دست گرفت.

درگیریهاى «آغامحمدخان قاجار »  با لطفعلیخان زند و آشفتگى هاى داخلی ایران، زمینه را براى ، «احمدبن محمد » روبه راه ساخت تا بتواند قدرت خود را به بحرین تثبیت کند. پس از او فرزندش «سلمان » از والی فارس «حسنعلی میرزا » ضمن سرسپردگى به ایران در برابر وهابى هاى عربستان خواهش حمایت و پشتیبانى نمود. 

گرفتاریها و درگیریهاى ایران ناتوان به بحرین فرصت به دست «سیدسلطان » امام مسقط داد; تا با توسعه قدرت خود در خلیج فارس بپردازد. وى بندرعباس و هرمز و قشم را از آغامحمدخان به سال شش هزارتومان اجاره کرد و در ۱۲۰۵.ق. به بهانه مالیات هاى عقب افتاده به بحرین حمله کرد. بارى دیگر هم در سال ۱۲۱۴، تکرار نمود. «سلطان بن احمد » حاکم وقت بحرین توانست زیر لواى عنوان «بحرین وﻻیتى از ایران است » حمله را دفع کند. اما…

سال ۱۲۳۵.ق. که بریتانیا با شیوخ خلیج فارس در راستاى حمله و اشغال بحرین قراردادى بست; اوضاع تازه اى بوجود آمد. انگلیس قرارداد ۱۲۹۹.ق میان خود و ایران را شکست و بحرین به صورت مساله اى مورد مناقشه بین ایران و انگلیس درآمد.

شیخ محمدبن خلیفه با کمک برادرش «علی بن خلیفه » بر مخالفان داخلی چیره گردید و چون دیدگاه انگلیس را نسبت به بحرین مى دانست به انگلیس متوسل شد.

کمپانى هند شرقى هم با دخالت ایران در امور بحرین سر مخالفت داشت. سرانجام محمد بن خلیفه در سال ۱۲۷۸.ق. به عقد قراردادى با انگلیس گردن نهاد. حمله انگلیس به بحرین موجب گریختن محمدبن خلیفه و پایین آوردن پرچم ایران و عثمانى از فراز «دژ ابوماهر » شد. علی بن خلیفه بعد از برکنارى برادرش از حکومت، دست کمک خواهى به طرف «حسام السلطنه » شیخ بندر لنگه دراز کرد که او سرباز زد; ناچار علی بن خلیفه به دامان انگلیسى ها خزید.

حکومن «شیخ عیسى بن علی » در بحرین از سال ۱۲۷۸.ق. و دوره جایگزینى انگلیسى ها، آغاز مى شود.

او با دو قرارداد، متعهد شد، بدون مشورت و اجازه انگلیسى ها با دیگر دولت ها، قراردادى نبندد و همچنین حق واگذارى زمین یا خاک خود را جز به انگلیس به دیگرى نداشته باشد; انگلیس در بحرین نمایندگى دایم برپا کند و یک افسر انگلیسى-سِرچارلز- را به عنوان مشاور امیر بحرین تعیین کرد و براى تغییر نام خلیج فارس هم کوشش ها به عمل آورد که به جایى نرسید.

سال ۱۳۰۶ شمسى با بستن پیمانى بین انگلیس و عبدالعزیز امیر حجاز، بحرین و قطر و امارات، تحت الحمایه انگلیس درآمدند. ایران به جامعه ملل شکایت برد. چمبرلین وزیر امور خارجه ى وقت  انگلیس به ایران اطلاع داد انگلیس شواهدى، نشانگر حاکمیت ایران به بحرین به دست نیاورده; طى نامه هایى دیگر هم  چمبرلین جواب هاى رد به ایران داد.

ایران در سال ۱۳۳۶ آبان ماه، با تصویب ﻻیحه اى بحرین را استان چهاردهم ایران اعلام نمود.

نیروهاى انگلیس بى درنگ در بحرین و شارجه آماده رزم و تقویت شدند و ایرانیان را از بحرین بیرون راندند. دو امیرنشین سعودى و بحرین با حمایت سیاسى انگلیس و امریکا براى اکتشافات نفت با حاکم دست نشانده قراردادى امضاء کردند. اردﻻن وزیر امور خارجه ایران آن قرارداد را مردود شمرد درنتیجه از همان زمان انگلیس طرح حذف نشانه هاى ایرانى و فرهنگى آن را از بحرین بکار گرفت.

سال ۱۳۴۱ شمسى. بحرین ستاد مرکزى نیروهاى زمینى و دریایى انگلیس در خلیج فارس شد. سه سال بعد مذاکرات با انگلیس براى تعیین مرزهاى دریایى ایران بى نتیجه ماند. بعدتر که انگلیس تصمیم به تخلیه پایگاه هاى نظامى خود در خلیج فارس گرفت; امیرنشین هاى را وادار به تشکیل اتحادیه اى سیاسى شامل بحرین، قطر و هفت  امیرنشین-کناره هاى خلیج فارس کرد.

ایران سال ۱۳۴۷.ش. مخالفت خود را نسبت به شرکت بحرین دراین اتحادیه اعلام کرد. سال بعد امیر-بحرین «شیخ عیسى » به دنبال دیدارهایى از لندن و واشنگتن، سخنان محرمانه اى درباره بحرین انجام داد که به دنبال آن تحوﻻت ایران در نامه اى به دبیر کل سازمان ملل متحد، درخواست همه پرسى از مردم بحرین نمود. نماینده سازمان ملل بعد از دو هفته اعلام کرد «اکثریت قاطع مردم بحرین درخواست استقلال کرده اند. شوراى امنیت در قطعنامه شماره ۲۷۸ به تاریخ ۲۱ اردیبهشت ۱۳۴۹.ش. برابر با پانزدهم ۱۹۷۰ استقلال بحرین را به رسمیت شناخت.

مطالعه عاقبت بحرین به ما مى فهماند، هرگاه ایران درگیر و تنها افتاده ى سیاسى بوده، پاره هاى از سرزمینش به یغما رفته است و این در مسایل آذربایجان، افغانستان، بحرین، دریاى خزر و… دیدنى است. امروزه اگر نتوان خاک سرزمینى را رسما از آن جدا ساخت، فرمول نفوذ اقتصادى، سیاسى و سرانجام تجزیه، قابل بهره ورى است دیرزمانى از پاره پاره شدن یوگسلاوى، حتى از شهرى کشورى ساختن نمى گذرد.

**********

Houshang Saranj - Toronto

******************************************************************** 

هوشنگ سارنج - تورنتو

Iran Neighbours 3
به دنبال معرفى کشورهاى عربى همجوار با ایران اکنون بحرین امروز که زورگویان جهان دست در دست هم به مردم ایران، فشار همه جانبه روا مى دارند و آنها را مى آزارند، بحرین نیز که روزگارى پاره اى از پیکر نازنین آن سرزمین بود با پشتیبانى نیروهاى جهانخواره و غارتگر، و واگذارى پایگاه هاى دریایى و هوایى زیر نام فرمانبردارى از سازمان ملل، پنجه بر روى ایران مى کشد.

سرزمین عرب زبان بحرین، تشکیل یافته ى  بیش از سى جزیره عمدتا” کوچک با گستر ه ۶۷۸ کیلومتر مربع، در دهانه خلیج «سلوا » بین «لحسا »ى عربستان سعودى و قطر، در جنوب خلیج فارس واقع است. بزرگترین جزیره ى آن که بعد از قشم، بزرگترین جزیره ى خلیج فارس مى باشد، درازایى ۴۷ کیلومترى و پهنایى به میانگین یازده کیلومتر دارد. دومین جزیره بزرگ بحرین «ام نعسان » است. کل جزایر وابسته به دوران سوم زمین شناسى اند. بیشتر سرزمین، پهن صحرایى و در میانه ى آن بلندى زمین به هفتاد متر، مى رسد. در کوهپایه بلندترین رشته ى  کوهى آن «جبل دخان » در منطقه اى بیضى شکل - ۲۰  کیلومتر در ۲۰ کیلومتر- حوزه نفتخیز بحرین قرار دارد و نیز منطقه ى قابل کشاورزى از چشمه هاى چاه هاى آرتزین و باران هاى زمستانى همان مکان و کناره هاى شمالیست و نخلستان هاى شمال و شمال شرق ساحلی، سرسبزى حاشیه اى سرزمین صحرایى را به وجود مى آورند. 

آب و هواى گرم و مرطوب و بارندگى اندک- سالیانه ۸ سانتى متر- یادآور سرزمین حاره اى و خشک و بى بهره از حیات وحش است. تنها پانزده  نوع سوسمار شناسایى شده و پرندگان مهاجر، از جزیره هاى نامسکون، استفاده ى ادوارى مى کنند.

جمعیت زیر میلیونى آن ها-۷۰۰هزار- را ترکیب نژادى عرب بحرینى ایرانى، هندى، پاکستانى و دیگر گروه هاى آسیایى، ساخته اند. پایتخت «منامه » دیگر شهرهاى عمده «رفاع » «محرق » عیسى-مرکز نفت- مى باشند و هشتاد و دو درصد، مسلمان و از مسلمانان شصت و دو درصد، شیعه و بقیه، سنى و دیگر مذاهب اند. شیعیان ایرانى تبار، بیشتر در روستاها، زندگى دارند. اما حکومت به حکم ریشه اى که در تاریخ آن سرزمین پیدا شده، در دست سنى مذهبان است.. پیروان شیخ احمد احسایى هم بنام شیخى همه جا پراکنده  هستند. بومیان سنى خود را «اهل بحرین » مى نامند. زبان رسمى عربى ول زبان انگلیسى کاربرد عملی دارد و روزنامه ها و نشریات خبررسانى به دو زبان عربى و انگلیسى نیز رواج دارند. مهمترین سهم النفت اهالی بحرین استفاده از آموزش و خدمات درمانى رایگان است. نفت بحرین هر چند اندک مى باشد اما درآمد آن بین سلطان و مردم سهم مى شود. صید مروارید و صدور به هندوستان براى آراستن شکوهمند راجه ها، از قدیم رواج داشته و در شکوفایى اقتصادى و رفاه زنجیره صیادان و دﻻﻻن و بازرگانان، مٶثر بوده است. باﻻ گرفتن صنعت پرورش مروارید و مهمتر از آن «نفت » صید مروارید به طور چشمگیرى از رونق افتاد.

پاره اى شواهد باستان شناسى، زندگى بشر در بحرین را، بیش از چندهزار سال نشان مى دهد. در گزارش از طبرى استنباط مى شود که قبایل عرب، پس از سقوط هخامنشیان- در دوران فرمانروایى سلوکى-اشکانى- در بحرین گرد آمده اند و از آن جا به عراق رفته اند و در آثار یونانى هم به ثولوس “Thylus”، یا بحرین در رابطه با هخامنشیان اشاره ها آمده است. و در روزگار اردشیر بابکان بحرین جزو فتوحات ایران یاد شده. وى «سَنُطرق » حاکم را شکست داد و آن جا را گشود و شهرهاى ایرانى مانند «فنیاد » را بنیاد نهاد.

بلاذرى از شهرهاى ساخته شاهپور ساسانى در بحرین یاد کرده است. تا پیش از اسلام همه امیران حاکم در بحرین ایرانى بودند، همچون «آزادفراز » پسر گُشنسب که از سوى خسرو انوشیروان حاکم بحرین بود و گویا در همان زمان حکومت بحرین را به آل منذر (لخمیان) فرمانروایان خراجگزار ایران در حیره، داده بود.

طبرى- نویسنده معتبر، تاریخ و تفسیر طبرى- ساخت دژ «مشقر » در بحرین را به یکى از فرماندهان سواره نظام ایرانى به نام «بَسَک » پسر «ماهبوذ » نسبت مى دهد.

«حمزه اصفهانى » و «دینورى » نیز ضمن برشمردن نام مرزبانان ایرانى در کناره هاى جنوبى سرزمین پارس، بحرین را جزو قلمرو ایرانى یاد کرده اند.

«بلاذرى » آخرین حاکم ایرانى بحرین را «سیبخت » یاد کرده. یعنى این که تا پیش از اسلام و فتح آن جا، خسروان ایرانى، حاکمان- بحرین را تعیین مى کردند.

سال ۶ قمرى پیامبر اکرم «علاء بن عبدالله عماد حضرمى » را با نامه اى دعوت به اسلام، براى «منذربن ساوى » فرستادند. گروهى اعراب ایمان آوردند; ول زرتشتیان و یهودیان و مسیحیان بر دین خود ماندند و پرداخت جزیه را به حکومت اسلامى، پذیرفتند.

در دوران خلفاى نخستین، والیان از مرکز خلافت که مدینه بود به نواحى فرستاده مى شدند طبرى گوید: در اواخر دوران خلفاى چهارگانه نیز وﻻیت بحرین همراه با یکى از مناطق بزرگتر به یک والی سپرده مى شد. اهالی بحرین سال ۱۷ قمرى در حمله به ایران جنوبى با اعراب همکارى کردند. بعد از مرگ یزیدبن معاویه و بعدتر جدایى خوارج از «ابن زبیر » گروهى از آنان از جمله قبایل «بکرین وایل » و «بنى حنیفه » به یمامه رفتند. سال ۶۷ قمرى «نجده بن عامر حنفى » «بنى عبدالقیس » را شکست داد و بر «هجر » و «خط » تسلط یافت. سال ۷۲ قمرى «ابوفدیک » «جواثا » را مرکز فرمانروایى خود قرار داد و سرانجام سال ۷۴ هجرى قمرى از سپاه عبدالملک شکست خورد و به قتل رسید و بحرین در حوزه عراق و والی پرقدرت آن «حجاج بن یوسف » قرار گرفت. در دوران خلافت اموى بحرین همچنان جزو حوزه ى ادارى عراق باقى بود. در دوران خلافت عباسى هم در وضع بحرین چندان دگرگونى چشمگیرى رخ نداد. طبرى و ابن اثیر گفته اند: در دوران عباسى از سوى اهالی بحرین شورشى هایى برضد و مخالفت حکام عراقى ادامه داشته که همکارى خوارج اباضیه منطقه ى عمان هم درآن دخالت داشته بود. بلادزى گوید:

جنبش قرمطیان بحرین که با قیام «ابوسعید جنابى » بیش از یک دهه بعد از شورش صاحب الزنج در بحرین پدید آمد; آن جا را مدتى دراز از دسترس خلافت بغداد دور کرد. سلطه  قرامطه بر بحرین از جمله جزیره «اوال » تا حدود سال هاى ۴۵۸ هجرى قمرى ادامه داشت تا ساکنان بر قرمطیان شوریدند و «ابوبهلول عوام بن محمد  » بر جزیره چیره شد و خطبه به نام «القایم عباسى » خواند. ناصرخسرو قبادیانى در سفرنامه خود که حدود سال هاى ۴۲۲-۴۳۳ از «احسا » و «قطیف » دیدن کرده به نام «اوال » اشاره کرده است.

در نیمه سده پنجم هجرى «عبدالله عیونى » به یارى «ملکشاه سلجوقى » بر «یحى بن عباس قرمطى »  چیره و بر اوال مسلط و در واقع پایه هاى حکومتى شیعه در بحرین نهاده شده که حدود ۱۷۰ سال ادامه داشت. در دوران حاکمان عیونى هم رسما جزو قلمرو، سلجوقیان کرمان- قاورد- قرار داشت و در پایان دوران عیونى، مردمان بحرین، خراجگزار حاکمان «کیش » بوده اند.

حمدالله مستوفى در تاریخ «نزهه القلوب » آورده: سال ۶۲۸ قمرى «ابوبکر سعدبن زنگى » به منطقه خلیج فارس لشکرکشى کرد و سال ۶۳۶ قمرى به حکومت عیونى، «محمدبن ابى ماجد » پایان داد. در آغاز سده دهم قمرى نیز بحرین زیر نظارت حکومت محلی ایرانى هرمز بود، یعنى پیش از آمدن پرتغال ها به خلیج فارس، «اجودبن زامل جبرى » رییس قبیله جبرى ازسوى فرمانروایان هرمز بر بحرین حکومت مى کرد.

تاریخ نگاران پرتغال هم بحرین را جزو متصرفات و قلمرو فرمان روایان هرمزى نوشته اند. پس از پایان گرفتن حاکمیت بنى جبر بر بحرین، اداره امور آن جا به فرمانده سپاهى ایرانى «شرف الدین فال » سپرده مى شود. فالیان پیرو مذهب شیعه بودند و آنان از سال ۹۲۸ تا ۱۰۱۰ هجرى قمرى بر بحرین حکومت کردند سال ۹۲۷.ق. حاکم بحرین بر ضد پرتغالیان شورید. «مایلز » رئیس اطاق بازرگانى آنان را به دار آویختند و بسیارى مسیحیان را کشتند، «تورانشاه » امیر هرمز هم که از قیام پشتیبانى مى کرد; به دنبال یورش پرتغال ها به جزیره قشم پناه برد; اما در آن جا به دست یکى از سران قبیله «بنى جبر » کشته شد. تسلط عثمانى ها بر مصر و نفوذ روزافزون آنان در خلیج فارس، رقابت هاى درازمدتى بوجود آورد.

با درگیر شدن مبارزاتى رییس بدرالدین فال » حاکم بحرین با پرتغال ها، نیروى جنگى بزرگى از سوى نایب السلطنه پرتغال از «گوا » به فرماندهى برادرش، براى فرونشاندن-شورش بحرینى  به منطقه فرستاده شد. پرتغالی ها سخت شکست خوردند و برادر نایب السلطنه، فرمانده نیروهاى اعزامى نیز کشته شد و سرانجام با دستگیرى شرف الدین فال- با یارى خیانتکاران- و روى کار آمدن زیردستان پرتغالی ها، قیامتهاى استقلال خواهانه از میان رفت.

دخالت عثمانى ها در نیمه دوم سده دهم قمرى هنوز در منطقه ادامه داشت; تا جایى که ناوگان جنگى نیروى دریایى عثمانى بارها به خلیج فارس آمدند.

سلطان سلیم عثمانى در سال ۹۶۱ قمرى دریاساﻻر تُرک «سیدعلی » را به دیدار «رئیس مراد فال » حاکم بحرین فرستاد تا شاید با یارى عثمانى و بحرین، بتوانند بر نیروهاى اشغال گر پرتغال چیره شوند; ول در نبردى، سیدعلی از نیروهاى پرتغال شکست مى خورد و ناچار ناوگان خود را به سوى کرانه هاى هندوستان مى کشاند.

پایان قسمت نخست 

در سده یازده قمرى توجه دولت صفوى به بحرین چشمگیر شد. نیروهاى ایرانى سه ماه بحرین را در محاصره داشتند. سرانجام بحرین در سال ۱۰۱۰ قمرى دوباره و رسما به حکومت مرکزى ایران پیوست. حکومت بحرین تا سال ۱۰۲۱ ق به عهده «الله وردیخان » حاکم فارس بود و پس از وى فرزندش «امام قلی خان » والی «فارس »«کهکیلویه »، «ﻻر » و «بحرین » شد.

و بعد از قتل او در سال ۱۰۴۰.ق «سوندوک »  سلطان زنگنه با هدایاى فراوان به پیشگاه شاه صفوى رفت و شمشیر امیر تیمور گورکانى را تقدیم داشت. بعد از او حکومت بحرین به باباخان سپرده شد که ستمگرى هایش موجب نارضایتى مردم را فراهم آورد. به جایش «قزل خان » فرزندش حاکم شد و بعد از وى «باقر خان » و بعد «مهدیقلی خان » تا ۱۱۰۸.ق در بحرین حکومت کردند.

سال هاى پایانى پادشاهى سلطان حسین صفوى-حدود ۱۳۰۶- نواحى جنوبى ایران مورد تاخت و تاز سلطان عمان قرار گرفت. «سلطان بن یوسف » در سال ۱۲۷.ق. تا بحرین هم رسید.

و سال ۱۱۲۹.ق. او بار دیگر با یارى عرب ها «قطر » و «جواسم » به بحرین یورش برد.

در اثر بى لیاقتى شاه ایران و بى توجهى و تنهایى در عرصه  جهانى و نداشتن متحدى نیرومند و بى نظیر مانند موارد دیگر، حاکم ایرانى بحرین از کار برکنار شد. حاکم تازه  در راه بود که نیروهاى عمانى بحرین را به چنگ آوردند. «لطفعلیخان » حاکم فارس با کمک نیروهاى محلی توانست بحرین را از عمانى ها باز پس بگیرد که این موقعیت و تکاپو ها با یورش محمود افغان به اصفهان و شکست سلطان حسین صفوى بى سرانجام ماند.

سقوط صفویان موجب جایگیرى، قبایل عرب در کناره هاى جنوبى ایران شد. عرب ها «هوله » توانستند چندین سال بر بحرین تسلط داشته باشند.

با روى کارآمدن نادرشاه افشار و سرکوب کردن نیروهاى سرکش محلی، اوضاع در خلیج فارس هم، تا اندازه اى دگرگونى یافت. نادرشاه، سال ۱۱۴۸.ق. هنگامى که در دشت مغان، برنامه هاى خود را آشکارا مى ساخت به حاکم فارس دستور لشکرکشى به بحرین را داد.

«محمدتقى خان » پس از رسیدن به فارس، بخشى از سپاهیان «دشتى » و «دشتستان » را به دژ ریشهر از دژهاى بوشهر فرستاد.

او چون مى دانست شیخ جباره «حاکم بحرین به سفر حج رفته است; سپاه خود را به فرماندهى «لطیف خان » در کشتى جا داد. لطیف خان فرمانده نیروى دریایى (دریابیگى) نادرشاه به سوى بحرین روانه گردید و با جنگى که بین او و نایب حاکم درگرفت، بحرین به تصرف نیروهاى ایرانى نادر درآمد. «شیخ ناصر » از روساى «آل مذکور » و حاکم بوشهر به حکومت بحرین و فرمانده نیروى دریایى آن گماشته شد. با مرگ نادرشاه، رقابت ها و ستیزه گرى ها، شدت گرفت.

این رقابت هاى ایران بر بادده، مرکز داد و ستدهاى بازرگانى و اقتصادى کناره هاى جنوبى ایران را از شهرهاى بوشهر و بندرعباس به بحرین انتقال داد.

عتوبى ها که در شکل گیرى بحرین مستقل نقش بنیادى داشتند سده ۲۱ هجرى قمرى از نجد به کویت مهاجرت کردند و در سال ۱۱۸۰ هجرى قمرى «محمد بن خلیفه کویت » را به قصد «زباره » ترک کرد. او قبیله خود را در زباره ساکن ساخت و با تسلط یافتن بر دیگر تیره هاى عتوبى، به تجارت مروارید، سخت روى آورد و با اندوختن دارایى بسیار، و راه اندازى ناوگان کشتى هاى کوچک باربرى، در بازرگانى دریایى توان گرفت. ناوگان لنچ هاى او به حدود یک صدر و سى شناور دریایى مى رسید. آن زمان حاکم بحرین شیخ ناصر بود تااینکه سال ۱۱۹۰.ق. درگیرودار یورش «کریم خان زند » به بصره کشته شد. شاه ایران فرزندش «شیخ نصر » را به عنوان فرمانروا بر بحرین گماشت و از همان جا، درگیرى هاى حاکم بوشهر با عتوبى ها، باﻻ گرفت و وارد مرحله اى تازه گردید. سرانجام عتوبى ها پذیرفتند تا تحت نظر آل مذکور، مالیات هاى مقرر را به ایران بپردازند. که تا سال ۱۱۹۷.ق. ادامه داشت. دراین سال، «احمدبن محمد » سرپرست تازه آل خلیفه از پرداخت مالیات ها سرباز زد. شیخ نصر آل مذکور لشکرکشى به بحرین کرد که در آن جنگ شکست خورد. احمدبن محمد پس از پیروزى با قبیله اى خود به بحرین رفت و قدرت را به دست گرفت.

درگیریهاى « آغامحمدخان قاجار »  با لطفعلیخان زند و آشفتگى هاى داخلی ایران، زمینه را براى ، «احمدبن محمد » روبه راه ساخت تا بتواند قدرت خود را به بحرین تثبیت کند. پس از او فرزندش «سلمان » از وال فارس «حسنعلی میرزا » ضمن سرسپردگى به ایران در برابر وهابى هاى عربستان خواهش حمایت و پشتیبانى نمود. 

گرفتاریها و درگیریهاى ایران ناتوان به بحرین فرصت به دست «سیدسلطان » امام مسقط داد; تا با توسعه قدرت خود در خلیج فارس بپردازد. وى بندرعباس و هرمز و قشم را از آغامحمدخان به سال شش هزارتومان اجاره کرد و در ۱۲۰۵.ق. به بهانه مالیات هاى عقب افتاده به بحرین حمله کرد. بارى دیگر هم در سال ۱۲۱۴، تکرار نمود. «سلطان بن احمد » حاکم وقت بحرین توانست زیر لواى عنوان «بحرین وﻻیتى از ایران است » حمله را دفع کند. اما…

سال ۱۲۳۵.ق. که بریتانیا با شیوخ خلیج فارس در راستاى حمله و اشغال بحرین قراردادى بست; اوضاع تازه اى بوجود آمد. انگلیس قرارداد ۱۲۹۹.ق میان خود و ایران را شکست و بحرین به صورت مساله اى مورد مناقشه بین ایران و انگلیس درآمد.

شیخ محمدبن خلیفه با کمک برادرش «علی بن خلیفه » بر مخالفان داخلی چیره گردید و چون دیدگاه انگلیس را نسبت به بحرین مى دانست به انگلیس متوسل شد.

کمپانى هند شرقى هم با دخالت ایران در امور بحرین سر مخالفت داشت. سرانجام محمد بن خلیفه در سال ۱۲۷۸.ق. به عقد قراردادى با انگلیس گردن نهاد. حمله انگلیس به بحرین موجب گریختن محمدبن خلیفه و پایین آوردن پرچم ایران و عثمانى از فراز «دژ ابوماهر » شد. علی بن خلیفه بعد از برکنارى برادرش از حکومت، دست کمک خواهى به طرف «حسام السلطنه » شیخ بندر لنگه دراز کرد که او سرباز زد; ناچار علی بن خلیفه به دامان انگلیسى ها خزید.

حکومن «شیخ عیسى بن علی » در بحرین از سال ۱۲۷۸.ق. و دوره جایگزینى انگلیسى ها، آغاز مى شود.

او با دو قرارداد، متعهد شد، بدون مشورت و اجازه انگلیسى ها با دیگر دولت ها، قراردادى نبندد و همچنین حق واگذارى زمین یا خاک خود را جز به انگلیس به دیگرى نداشته باشد; انگلیس در بحرین نمایندگى دایم برپا کند و یک افسر انگلیسى-سِرچارلز- را به عنوان مشاور امیر بحرین تعیین کرد و براى تغییر نام خلیج فارس هم کوشش ها به عمل آورد که به جایى نرسید.

سال ۱۳۰۶ شمسى با بستن پیمانى بین انگلیس و عبدالعزیز امیر حجاز، بحرین و قطر و امارات، تحت الحمایه انگلیس درآمدند. ایران به جامعه ملل شکایت برد. چمبرلین وزیر امور خارجه ى وقت  انگلیس به ایران اطلاع داد انگلیس شواهدى، نشانگر حاکمیت ایران به بحرین به دست نیاورده; طى نامه هایى دیگر هم  چمبرلین جواب هاى رد به ایران داد.

ایران در سال ۱۳۳۶ آبان ماه، با تصویب ﻻیحه اى بحرین را استان چهاردهم ایران اعلام نمود.

نیروهاى انگلیس بى درنگ در بحرین و شارجه آماده رزم و تقویت شدند و ایرانیان را از بحرین بیرون راندند. دو امیرنشین سعودى و بحرین با حمایت سیاسى انگلیس و امریکا براى اکتشافات نفت با حاکم دست نشانده قراردادى امضاء کردند. اردﻻن وزیر امور خارجه ایران آن قرارداد را مردود شمرد درنتیجه از همان زمان انگلیس طرح حذف نشانه هاى ایرانى و فرهنگى آن را از بحرین بکار گرفت.

سال ۱۳۴۱ شمسى. بحرین ستاد مرکزى نیروهاى زمینى و دریایى انگلیس در خلیج فارس شد. سه سال بعد مذاکرات با انگلیس براى تعیین مرزهاى دریایى ایران بى نتیجه ماند. بعدتر که انگلیس تصمیم به تخلیه پایگاه هاى نظامى خود در خلیج فارس گرفت; امیرنشین هاى را وادار به تشکیل اتحادیه اى سیاسى شامل بحرین، قطر و هفت  امیرنشین-کناره هاى خلیج فارس کرد.

ایران سال ۱۳۴۷.ش. مخالفت خود را نسبت به شرکت بحرین دراین اتحادیه اعلام کرد. سال بعد امیر-بحرین «شیخ عیسى » به دنبال دیدارهایى از لندن و واشنگتن، سخنان محرمانه اى درباره بحرین انجام داد که به دنبال آن تحوﻻت ایران در نامه اى به دبیر کل سازمان ملل متحد، درخواست همه پرسى از مردم بحرین نمود.

نماینده سازمان ملل بعد از دو هفته اعلام کرد «اکثریت قاطع مردم بحرین درخواست استقلال کرده اند.

شوراى امنیت در قطعنامه شماره ۲۷۸ به تاریخ ۲۱ اردیبهشت ۱۳۴۹.ش. برابر با پانزدهم ۱۹۷۰ استقلال بحرین را به رسمیت شناخت.

مطالعه عاقبت بحرین به ما مى فهماند، هرگاه ایران درگیر و تنها افتاده ى سیاسى بوده، پاره هاى از سرزمینش به یغما رفته است و این در مسایل آذربایجان، افغانستان، بحرین، دریاى خزر و… دیدنى است. امروزه اگر نتوان خاک سرزمینى را رسما از آن جدا ساخت، فرمول نفوذ اقتصادى، سیاسى و سرانجام تجزیه، قابل بهره ورى است دیرزمانى از پاره پاره شدن یوگسلاوى، حتى از شهرى کشورى ساختن نمى گذرد. 

**********

Houshang Saranj - Toronto

*********************************************************************************

هوشنگ سارنج - تورنتو

Khoon-! Razaan
خون رزان ….. 

بیا ساقى آن مى که حال آورد 

کرامت فزاید کمال آورد… 

به من ده که در کیش رندان مست

چه آتش پرست و چه دنیاپرست… 

بده ساقى آن مى که شاهى دهد

بپاکى آن دل گواهى دهد… 

“حافظ”

…. در زبان عربى “شراب” به معنى آشامیدنى و در پارسى برابر با “مى”، “باده” یا “آب انگور تخمیر شده” مى باشد.

سابقه ساخت و مصرف شراب به ۵۰۰۰ سال پیش مى رسد. در تمدن قدیم مصریان، بابلیان، ایرانیان و …. در تصاویر مصرى باستانى گروهى نشان داده مى شوند که مشغول انگورچینى و آبگیرى و انبار کردن در ظرف هاى سفالین هستند. در کتاب انجیل هم اشاراتى به شراب سازان کنعانى دارد. - داستان حضرت یوسف و خواب او.

یونانیان قدیم و رومیان هم در نقاشى ها و نوشته هایشان اشارات مفصلی به شراب دارند. “باکوس” خداى شراب و باده مى باشد. رومیان در سرزمین هایى که فتح مى کردند به ایجاد تاکستان مى پرداختند. از حدود ۵۰۰ میلادى تا ۱۴۰۰ که مسیحیت در سرتاسر اروپا گسترش یافت جهت تهیه شراب به منظور مصارف مذهبى مردم را به کشت “مو” تشویق مى کردند. بعد از سالهاى ۱۵۰۰ میلادى که اروپاییان در سرزمینهاى آمریکا، استرالیا، آرژانتین، برزیل، شیلی، مکزیک، نیوزیلند، آفریقاى جنوبى، روسیه و … ساکن شدند به کشت درخت انگور و گسترش تاکستانها روى آوردند.

در اساطیر ایرانى داستانى درباره پیدایى دانه درخت تاک و انگور و شراب وجود دارد و در شاهنامه فردوسى نیز بدان اشارتى رفته است. دیگر مظاهر ادبى جهان، داستانهاى شیرینى در پیدایش “مى” دارند. از شاعران دوران باستانى عرب قصاید “خمریه”ى زیبا و فراوانى جزو متعلقات و ادبیات کلاسیک عرب بجا مانده است.

در عهد باستانى یونان “اپیکوریان” از طرفداران مصرف شراب و دیروز و امروز هم براى مسیحیان، نوشیدن شراب بخشى از آداب آیین دیانتى آنان محسوب مى شود. داستان شام آخر عیسى (ع) و تقسیم نان و شراب بین حواریون… قابل توجه است. در ادبیات کلاسیک پارسى چه پیش از سده یکم چه تا کنون سروده هاى بسیارى به سبک خراسانى در چهره راستین و یا به سبک عراقى و سمبلیک در شکل نمادین آن بجا مانده است که جلوه هاى بس زیباى آن در غزل هاى استادان سخن دیده مى شود، از رودکى شاعر سده چهارم قصیده زیبایى با مطلع “مادر مى را بکرد باید قربان بچه او را گرفت و کرد به زندان…” در شیوه شراب سازى بجا مانده است. حافظ گذشته از ساقینامه - که خود ابداعى در گونه اى از شعر فارسى است- شاه بیت هایى در غزل هایش در آن باره دارد.

” ما را که درد عشق و بلاى خمار کشت     یا وصل دوست یا مى صافى دوا کند….” 

هر روى آنان که در پى خواص دارویى آن بوده اند به گفته هایى از “ابن سینا” یا کتاب “اﻻدویه” موفق هروى یا دیگر منابع علمى - ادبى روى آورده و دیگر کسان هم به استناد باورهاى آیینى از آن روى برتافته و “تعذیر” و گناهکارى نوشیدنش را باور دارند.

اغلب شرابهاى جهان از انگورى به دست مى آید که به گونه Vitis Vinifera که اصلش در خاورمیانه مى روییده وابسته است. انگورهاى اروپایى و دیگر نقاط جهان از ریشه  همان خانواده تکثیر شده اند.

شرابسازى :

معموﻻً در پاییز انگورچینى آغاز مى شود و رسیدگى انگور بستگى به میزان شیرینى آن دارد. شرابسازان گذشته از انتخاب نوع انگور به بررسى اسید و عطر انگور نیز توجه ویژه دارند. کارگران با دست یا ماشین انگورچینى یا “Vintage” مى کنند. در کارگاه شرابسازى یک “تَنگِ آبگیرى” یا به پارسى قدیم “چرخشت” وجود دارد. نخست انگور را از ساقه و ستاک، پاک مى کنند و آبش را با “تنگ” مى گیرند. آن آب یا عصاره انگور پیش از تخمیر “Must” نامیده مى شود. در فاصله بین پوست و گوشت آب و رنگ و مزه، جا دارد.

شرابساز پوست و گوشت یا “Pulp” انگور را از آبش جدا مى سازد آن آب انگور وارد “تانک” یا “چلیکى” براى عملیات تخمیر مى شود. براى ساختن شراب قرمز هسته و پوسته همراه آب به تانک تخمیر فرستاده مى شود. پاره اى از مخمرها بطور طبیعى در پوست انگور رشد مى یابند در اروپا اجازه مى دهند تا این مخمرها عمل کنند ول در آمریکا و دیگر کشورها مخمر انتخابى را به افشره انگور مى افزایند. در دوران تخمیر، مخمر Glucose و Fructose موجود در آب انگور را به گونه اى الکل Ethanol و گاز Carbon Dioxide (CO2) بدل مى سازد. کربن دى اکسید بصورت حباب درمى آید. مخمرها در ایجاد مزه و بوى شراب نقشى هم دارند. تخمیر ایجاد حرارت مى کند. اغلب شرابسازان، آب انگور را در حرارت ثابت نگاه مى دارند. براى شراب سفید ۱۵ درجه و شراب قرمز ۳۰ درجه را رعایت مى کنند. این درجه در طعم و رنگ و پروسه تبدیل “Must” به شراب اهمیت بسزایى دارد.

شراب را مى توان در رنگهاى سفید، صورتى و قرمز تهیه کرد.

افشره انگور رنگ سبز روشن یا زرد دارد. رنگ افشره ارتباط با رنگ پوست انگور دارد. شراب قرمز یا صورتى از انگور پوست قرمز یا ارغوانى درست مى شود. شراب سفید هم از انگور پوست سفید استحصال مى گردد. شرابها مزه اى از تلخ و گس تا شیرین با درجه الکل از ۷- ۱۴ دارند که در شرابهاى غنى شده (Fortified) الکل بیشترى از ۱۸- ۲۴ دارند.

انواع شراب: 

شراب در چهار دسته بخش بندى مى شود:

”Table Wines”  که عامترین نوع شراب مصرفى و همراه غذا مصرف کنندگان است. “Sparkling Wines” یا شراب گازدار، اینگونه شرابهاى کف کننده مانند شامپاین حباب کفهایى از گاز CO2 همراه دارند و مردم دوست دارند که آن گونه را در اعیاد و جشنها بنوشند.

“Fortified Wines” به این قسم شرابها مقدارى “برندى” یا الکل اضافه شده است و از دیگر اقسام شراب شیرین تر هستند. مردم اغلب ترجیح مى دهند آن را همراه با دسر یا بعد از غذا بنوشند. در این دسته “شرى” (Sherry) و “پُرت” (Port) را پیش از شام مى نوشند و از جمله مهمترین شرابهاى الکل افزوده بحساب مى آیند.

”Flavored Wines” یا شراب معطر، به این دسته شرابها مزه یا طعم خاص افزوده اند مثلاً “ورموت” شراب سفیدى است که به آن مزه گیاهى یا گیاهان اضافه شده است و شرابهاى رنگدار نیز، جوهر رنگ یا آب میوه، افزوده دارند. شرابهاى مزه دار را هم پیش از غذا و هم بعد از غذا مى آشامند. 

مناطق شرابخیز جهان

فرانسه، ایتالیا، آمریکا و آلمان از مهمترین مراکز تولید شرابند ول اسپانیا و پرتغال هم بى اهمیت نیستند، کما اینکه براى اولین بار “شرى” از انگورهاى جنوب اسپانیا و “پرت” از انگورهاى دره “Douro” پرتغال تهیه گردید.

فرانسه

شراب فرانسه بسیار شهرت دارد به علت نحوه کشت، تاکستان دارى و شرابسازى آنجا. مناطق معروف شرابخیز فرانسه “بوردو” در جنوب غرب “بورگندى” در شرق میانه و “شامپاین” در شرق پاریس است. در منطقه بوردو انگورهاى Cabernet Sauvignon و Merlot براى ساخت شراب قرمز روانه کارگاه هاى بسیار مجهز مى شوند و شرابهاى سفید بوردو از انگورهاى Semi Ilon تهیه مى گردد. مایه اصلی شرابهاى قرمز فرانسوى بوردو انگورهاى Pinot Noir و بوردو سفید از انگورهاى Chardonnay و شامپاین هم از انگورهاى Chardonnay و Pinot Noir است.

ایتالیا

شراب قرمز ایتالیا از ناحیه Piemont در شمال غربى تحت نامهاى Barolo و Barba tesco از انگورهاى منطقه Nebbiolo ساخته مى شود. شراب سفید Gavi Chianti که معمول ایتالیایى هاست از انگورهاى Sangiovese بومى تاکستانهاى “تاسکانى” و “اومبریا” است.

آمریکا

شمال کالیفرنیا ۰۹% شراب آمریکا را تهیه مى کند. شرابهاى کالیفرنیا از همان واریته هاى تاک Vinfera تهیه مى گردد و همانند شرابهاى اروپائیست. در کانادا نیز عین آمریکا از همان گونه هاى مو که با مناطق خنک سازگارى دارند بهترین ها ساخته مى شود.

مهمترین محل رویش تاک هاى کالیفرنیا Napa Valley و Sonoma در شمال خلیج سانفرانسیسکو است. 

آلمان

شراب آلمانى بیشتر از انگورهاى Riesling و Sylvaner دره راین و رودخانه “موزل” بدست مى آید. امروزه در بیشتر مناطق جهان با شیوه هاى محلی و برابر با پسند اهال همان سرزمین ها، شراب تهیه مى گردد. 

**********

Houshang Saranj - Toronto

***************************************************************

Naghsh-e Taaleem va Tarbiat

هوشنگ سارنج - تورنتو

پدران و مادران در ساختار شخصیتى کودکان نقشى پر اهمیت دارند.

…. چند شب پیش، در محفلی دوستانه و خانوادگى، مادر بزرگى نه چندان سالمند، با شیدایى بسیار درباره ى نوه ى جنینى خود که در تصاویر سونوگرافى، دست و پا مى زده است، سخن مى گفت; چنان غرق در رویاى حیات رازآمیز، فرو رفته بود که نمى دانست حرکات آن ماهى نخستینى را تقلید مى کند و که این خود اوست که در نسل دوم، آشکار مى شود. این دوره ى کوتاه نه ماهه، داستان تکامل چندین میلیون ساله ى آفرینش جانمندان، برکره ى آبى - خاکى است که با دورى تند به نمایش در مى آید.

آن سوتر مردى، دومین میوه ى زندگانیش را زیر سایه ى درخت فرتوت پدربزرگ چسبیده به مادر بزرگى دیگر ولو شده زیر پتو در آغوش گرفته، مى جنبانید، تا بخواباند. آن سوتر هم کنار پرتو رقصان آتش اجاق، پدرى به لذت، دو فرزند بالیده و کاردان و میزبان آن شب شوقش را مى نگریست. کنار من هم مردى دیگر بازو در بازوى همسرش - طبیعت آن دو را از نعمت فرزند آورى بى بهره گذاشته است - به دو آتشپاره ى غوغاگر دو شهاب سنگ جوشنده مجلس، نگاه مى کرد. پدرى دیگر هم براى دیدن دختر نازنین خود در کنار همسر زندگى ساز و فرزندآورش، عرض قاره پنهاورى را با عشق به تداوم نفس حیات پیموده بود.

من و مایى هم که تبر زمانه درگیر جداسازى از جنگل زندگانى بر دشت امید است. ساکت شناور دریاى یاد بودیم و از نوه ها به فرزندان و از آنان به کودکى خود مى نگریستیم. و با خود فکر مى کردم که چه بد کودکى ما در تاریکى فقر دانایى سوخت. فرزندآورى و پرورى، کاریست آرمانى همراه با تفکر راستین در برابر چگونگى پرورش و همکارى و همسویى زن با مرد در کارى مشترک براى به ثمر رسانیدن موجودى که خود در خوشبختى یا بدبختى وجودى آینده اش دخالتى نداشته است.

فرزندآورى و پرورى شایستگى واﻻ همراه با احساس مسوولیت مى خواهد. مردى را مى شناسم که به یاد یگانه میوه ى باغ مشارکت زندگانى با زنى که اکنون او را رها کرده بود مى گریست و چشمان عسلی او در موج آشک درشت تر مى نمود و براى کودک بى گناهش که در آینده  بى هویت خواهد شد، از راه تلفن ترانه ى غمناک و شعر جدایى مى فرستاد و براى زنش نفرین.

روزانه هزاران کودک بى گناه، بخاطر خودخواهیها و افزون طلبى هاى غیر منطقى جفت هاى ناهمساز به دوزخ تنهایى افکنده مى شوند و براى همیشه به درد پیکرتراش روان اندوهى گرفتار مى آیند.

کودکى دورانى از عمر هر انسان از هجده ماهگى تا سیزده سالگى و در پاره اى موارد تا بیست سالگى است در این دوران پایه ى روانشناختى بزرگسال هرکس نهاده مى شود که در بلوغ جسمانى وى ادامه مى یابد. پدر و مادر در ساختار شخصیتى کودکان نقشى پر اهمیت دارند. بزرگترین و برجسته ترین کار آنان، یارى رساندن و بى نیازى آنها در خواسته هایشان مى باشد. رشد روانشناختى کودک بستگى به محیط زندگانى او دارد، بیشتر کودکان از اطرافیان در محیط بالندگى کمک هایى در جهت پرورش روانشناختى خود مى گیرند. رشد روانشناختى با رشد جسمانى هم بستگى دارد، همانگونه که پیشرفت در فراگیرى تواناییهاى گونه گون با پیشرفت سیستم عصبى کودک بستگى دارد و کودکان با رشد فیزیکى همگون، رشد عصبى همسان ندارند. پس رشد کند نمى تواند دلیل ناهنجارى باشد. نیازهاى کودکان در مراحل نوپایى، پیش دبستانى، سالهاى دبستانى و بین ۸ -۳ متفاوت است. درین سالها، کودکان بنیاد رفتارى آینده ى خود را مى آموزند که در واقع، استاندارد عادات رفتارى آنها خواهد شد. در سالهاى بین ۳ یا ۴ سالگى بیشتر کودکان به شناخت دیگران و الگوبردارى مى پردازند درین سالها - که پایه گذارش پدران و مادران هستند - بدى و خوبى را مى شناسند. و آرام آرام احساس شرمندگى را در مى یابند در آستانه ى پنج سالگى احساس گناهکارى را فرا مى گیرند. کودک در شش سالگى که آغاز دوران مدرسه فرا مى رسد مى کوشد تا مسایل خود را خود حل کند و از هفت سالگى خوبتران را مى شناسد و از هفت هشت سالگى به استحکام بخشى باورهاى خود مى رسد و به مقایسه و سنجش خود با دیگران مى پردازد. پس هر خانواده برابر با ارزشهاى جامعه باور خود، در راستاى پرورش فرزندان بهنجار در الگوهاى همتراز با شان و پایگاه انسانى، رفتار مى کند. بهنجارى کودک هم عبارتست از آموختن هر آنچه که او را در پیونددادن و همسویى با دیگر انسانها، بار مى آورد و مى سازد.

پدران و مادران درین هنجارى یا ناهنجارى آینده ى فرد در جامعه دخالت بى برو و برگرد دارند و بقیه ى پردازش فرد وابستگى به آموزش جامعه در نهادهاى رسمى - کودکستان، دبستان، دبیرستان، دانشگاه بر پایه ى برنامه هاى خواست جامعه ى سیاستگذاران و باورهاى فلسفى، آیینى ، اقتصادى و … - دارد. باید دانست که همه ى کودکان در سطح جهان شانس و فرصت بهرمندى از وجود پدران و مادران دلسوز و از خود گذشته را ندارند و از محیط هاى غنى از نعمتهاى مورد نیاز بشر امروزین برخوردار نمى شوند، دستشان از مدرسه کوتاه مى ماند و پیش از گذران دوران شیرین کودکى به کشتزارها مى روند و یا به سیاهچاله هاى کار مزدورى کشانده مى شوند. طبق آمار سازمان ملل تخمین زده مى شود تا سال ۰۲۰۲ نزدیک به یک میلیارد کودک در سرتاسر کشورهاى عقب نگهداشته نیازمند تغذیه ى درست باشند، چه گفته مى شود در سده ى بیست و یکم ساﻻنه سى میلیون کودک رشد نایافته زیر وزن متعارف از مادران گرسنه که فقر غذایى بدن آنان را ناتوان براى رشد دادن طبیعى در شکم خود نموده، بدنیا مى آیند و این افزون بر آن یکصدو پنجاه میلیون کودک همیشه گرسنه در سن پیش دبستانى و افزون بر آن دویست میلیون کودکان از رشد مانده ى جامعه ى بشرى روى زمین است. خود آشکار است در جهانى که با این سرعت فقیر زادگانش رو به فزونى دارند و از پدران و مادران آگاه و مدرسه دیده و سیر و دانش اجتماعى آموخته بى بهره اند و در کانونهاى خانوادگى مهربان نبالیده اند و سر پناهى مناسب و بهداشتى و آسوده ندارند چه نسلی به ارمغان خواهد آمد! در جهانى که روزبه روز نادارها، ندارتر و انگشت شمار فرعونهاى پولساز در اندیشه ى یغماى بیشتر سرزمینهاى آباد و پر سرمایه هاى ملی دیگران هستند، آسوده نشستن و ایجاد زندگانى بى دردسر و خالی از دغدغه خیال بیش نخواهد بود. گزارش سازمان ملل این فقر و تهیدستى افزاینده را وابسته به کشورهاى جنوبى آسیا، افریقاى صحرایى خاور میانه، امریکاى ﻻتین و منطقه ى کاراییب برمى شمارد. نیازهاى روزافزون خانواده ها در جهت برآورد نیازمندیهاى زندگانى، افزایش ساعات کارى، نبودن پدران و مادران در کنار فرزندان نیازمند به راهنماییهاى دلسوزانه و فراآموزى صادقانه، دسترسى رو بگسترش کودکان به فیلمهاى خشونت بار و برنامه هاى خطرناک و روان بیمار ساز تلویزیونى و اینترنتى، بخشى از آنان را به گرداب ناهنجارى رفتارى مى کشاند. 

پس همزبان، کودک خود را دریاب که تو در او ادامه ى حیات مى یابى. این قانون و راز بقاى جانمندان است.

پدران و مادران در ساختار شخصیتى کودکان نقشى پر اهمیت دارند.

بهنجارى کودک عبارست از آموختن هر آنچه که او را در پیوند دادن و همسویى با دیگر انسانها بار مى آورد و مى سازد.

همه کودکان در سطح جهان شانس و فرصت بهرمندى از وجود پدران و مادران دلسوز و از خود گذشته را ندارند.

**********

Houshang Saranj - Toronto

ارسال شده در نوشته‌ها

نظر شما



درباره گلهای کاکتوس


گلهای کاکتوس مجموعه ایست از نوشته های پراکنده هوشنگ سارنج که به ضرورتِ تعهد نویسنده نسبت به آموزشِ زبانِ فارسی از طریق اینترنت در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.

نویسنده باور دارد؛ راه یابی به رسانه های نوشتاری، پیوندی با خوبی و هنرمندانه بودنِ اثر ندارد؛ پشتوانه ای دوستانه می خواهد و آشنایی با راه کارهای نوینِ - جهانِ اقتصادی - که یگانه سود، در کفه ی سنگینترِ شعورِ شاعرانه نیست.

امروز، به یمنِ اینترنت، بی بازدارنده ای، همچون میهمانِ ناخوانده، آرام، از لایِ در به جهانِ بی مرزِ دانشِ گسترده به شاگردی آمده است.