مهاجرت آرى یا نه؟

آذر ۲۰م, ۱۳۸۲ توسط Houshang

هوشنگ سارنج

آمدم، چرا که فکر مى کردم خانه ى مادرى، دیگر جایى براى بالیدنم ندارد.

آمدم، چرا که مى دانستم، شمال ۶۰تر براى توانمندى هایم است.

آمدم، شاید که بسیار رسم بود، آمدن در آن روزها، هرچه بود و هرچه شد، حاﻻ من اینجا هستم.

آمدم، تنها با دو چمدان و یک دوست به نام همسرم. حاﻻ پس از سالها رنج، شادى، خوشى و ناخوشى ها اینجا ایستاده ام با دو دست پر از باد. همسرم که دیگر شاید از سنگینى کارها، نتوانیم همدیگر را دیدن یا شاید درک کردن و دخترم که شاید سالهاى بعداز این در شهرکى دور، در جنگلهاى سیاه کبک، ترمه پارچه ى میراث مادربزرگش را به جلوى در خانه اش بیندازد به جاى welcome  mat چرا که دیگر من مهاجر نیست، چرا که او دیگر غریبه ى شمال ۶۰ نیست و براى همین چراها نمى داند که ترمه ى مادربزرگ یعنى چه; آیا مى پرسى باید مى آمدم؟

هنوز پس از سالها نمى دانم که آیا گرفتن آن پاکت قهوه اى، حاوى immigration.visa . درست بود یا غلط؟ ولى مى دانم که آمدم و اکنون نیمى از ریشه هایم در شمال ۶۰ و در سرماى آن مى دوند و با ولع هرچه بیشتر به جلو و جلوتر مى روند.,<تینا .>

این نوشته ى مخملین، نواى سوناتى اندوه زده است برگرفته از وبلاگ < از امروز > که بر تار و پود واژه هاى جاندار و گرم راستگو نوشته اند. این پاره اى از سوگنامه انسان بیگانه افتاده در میراث تنهایى برخاک هزار پاره ى فرزندان آدم است.

وبلاگ نویسان فرزانه ى بسیار، به عرصه ى پهناور زبان < گفتن> باورها و احساس هاى هنرورانه پا نهاده اند و در گستره ى جهان خلوت، فریاد خاموش سر مى دهند، بر شانه هاى پهن و ستبر موج ها مى نویسند تا جاى خالى کتاب و روزنامه را پر کنند.

سنگ بحران ابزارهاى نوشتن، در آب افتاده است.

ماهیگیران آسیا ىجنوب خاورى قره غاز (cormorant)را از جوجگى به صید ماهى دستاموز مى کنند. آن پرنده ى آبباز آبروزى همراه کمندى بلند و تنگ حلقه بر گلوگاه، در پى ماهى در آب غوص مى کند و پس از بلع ماهى و برآمدن، بر قایق آن پرنده ى جاندار، (صیاد آموخته) با فشار دست دامیار، ماهى هاى پشت دیوار رسن را در سبد قى مى کند.

نخبگان سرتاسرجهان که در ﻻﻻیى خوش سرود آزادى و حقوق واﻻى بشرى کرخت شده اند و آرام در تور کاربافکان سپید مى افتند، جایى براى < فراهم آوردن > و < بخشیدن > یا » دریافت     موقعیت< بالیدن > برایشان وجود ندارد، چه آسانترین و ارزانترین راه شکارشان، < مهتابى > کردن آنان و در < خواب > , کشاندنشان به دامگاه آراسته است. واداشتن مرغکان دست آموز به باﻻ آوردن جان ومال کسب کرده شان. خانه ى مادرى ما، سده هاى بسیارى است که چپاول شده است، حالیا نوبت اندیشه وران رسیده است. که آنانرا بیاورند و بر سر چهارراهى  ى ندانم ها و چراها، پیر کنند.

آنکه فریبیده گشت و با هر بها - که جوانى گرانترینش مى باشد - سنگینى هر پذیرفتن را زیر بال گرفت، نخستین وزنه را به سبکبالى خویش افزوده است.

آنان که در آواز واژه هاى خوشتراش، خیال غنودن در خنکاى آسایش و پیشرفت را در مخیله مى پرورند و در لباده ى پرافتخار فراغ از تحصیل خوش مى خندند، آزرده ترین مى شوند. آنکه پیوسته چون چرخ دوﻻب مى دود و به جایى نمى رسد، نمى آساید و در کار بى انجام سیاه ,مى پوسد و زندگانى را مى بازد همان مهره ى کار آى زبده است; که عریان از شایستگى هاى به چنگ آورده پا به شمال شصت نهاده است. آنکس که حسن یوسفى دانشى اش در بازار < برده داران > نیکنام خریدارى ندارد; همان جان برلبان چرخ دوار و شاگردان یکم یا دوم آزمونهاى رشته هاى کاربردى هستند که تا پوست انداختن و روش آموختن و منش گزیدن در آتشخان کشتى جایشان مقرر شده است. به یاد بیاورید که چنگیزیان هم، از دشتهاى برهوت و باد لیسیده به سرزمینهاى آباد و زحمت کشیده مى تاختند و بیرحمانه، کشتزار آدمیان را از پسران و دختران و ابزارمندان و نیروهاى کار و دام و غله، تهى مى ساختند و همه چیز را به یغما مى بردند. اکنون زمانه دگرگون گشته، آمریکا به افغانستان، به گرجستان و به عراق، دموکراسى مى برد!

شانزده کانال تلویزیونى پارسى زبان از امریکا بر سر و کول هم مى کوبند، ناسزا مى گویند، فحاشى مى آموزند و براى غارت آخرین مانده ها، دروغ مى گویند و فریب مى بندند. درد ما از سترون شدن قوم ما از زاییدن مادران ترمه باف است; نسل پاکى که در فریب و سراب غرق مى شود. در کتابخانه نشسته ام، در کنار من و زیر سایه ى حرمت آن جایگاه، در صفه ى سقراط و افلاطون، ارسطو و کانت، روسو، کرکه گورد، …. هومر و شکسپیر و … دو پارسى زبان جوان، یکدیگر را در آغوش کشیده اند. دختر روى زانوان پسر چمباتمه درس مى خواند! پسر مى بوسد، مى بوید…

شاید اینهمه درست باشد و من عقب مانده واپسگرا و گرفتار فناتیزم اندیشه و باور باشم، اما آنچه که خردپسند است; دستکم کتابخانه جاى هرزه درایى به زبان فردوسى و مولوى و سعدى و حافظ نیست. صداى دختر مظلومانه است و ادایش فریاد وقیح عصیان در پیشگاه نجابت آدمى. ترس ما از تاراج ترمه ى مادربزرگ نیست. هراس از پربها شدن حس وخوى جانورى در جامعه ى بشرى است.

خورشید هر بامداد روز هاى من - نوه ام - با طلوع صادقانه اش در چهارچوب در، جان خسته ى مرا به تپش در مى آورد. مى لرزم که این نسل پاک خوب در میان سیاه جنگل آدمیان ربوتى بى درد و سنگى ذوب شوند.

و همه ى راست پنداریهایمان نقش برآب شوند. آنگاه باد در مشت خواهیم داشت که ناتوانى فرهنگى ما در برابر غارتگران، زانو بزند، ناتوانى نشان بدهد، زارى کند بنالد و ببازد.



ارسال شده در نوشته‌ها

یک نظر

  1. Rasool Sadeghi

    سلام
    من رسول صادقی هستم
    شاگرد شما در دبیرستان ادب.
    خیلی وقت بود دنبالتون بودم و بلاخره پیداتون کردم
    خیلی خوشحالم که میبینم سر حال و سرزنده مشغول
    کار فرهنگی هستید
    من هم
    این طرف اوقیانوس توی کشور پرتقال با همسرم مشغول تحصیل هستیم
    زنده باشید و پاینده
    یا علی مدد

نظر شما



درباره گلهای کاکتوس


گلهای کاکتوس مجموعه ایست از نوشته های پراکنده هوشنگ سارنج که به ضرورتِ تعهد نویسنده نسبت به آموزشِ زبانِ فارسی از طریق اینترنت در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.

نویسنده باور دارد؛ راه یابی به رسانه های نوشتاری، پیوندی با خوبی و هنرمندانه بودنِ اثر ندارد؛ پشتوانه ای دوستانه می خواهد و آشنایی با راه کارهای نوینِ - جهانِ اقتصادی - که یگانه سود، در کفه ی سنگینترِ شعورِ شاعرانه نیست.

امروز، به یمنِ اینترنت، بی بازدارنده ای، همچون میهمانِ ناخوانده، آرام، از لایِ در به جهانِ بی مرزِ دانشِ گسترده به شاگردی آمده است.