۲۸, تمدن, خرابات

آبان ۲م, ۱۳۹۵ توسط Houshang

هوشنگ, سارنج

هنوز از خلسه ی بیژن و منیژه ی شاهنامه بیرون نیامده بودم که آقای مهران, محقق , دوست, پژوهنده ام؛ کتابی پارسی چاپ, آمازون را با یک صفحه ی آذین شده به امضای یاران, شاهنامه ای , به من بخشید.
” بیست و هشت, تمدن, خرابات ” کتابیست نوشته ی آقای زردشت, هوشور, استاد یار و کارشناس, دانشگاه, تهران , نگارنده ی چندین اثر, پژوهشی دیگر در زمینه ی تاریخچه ی فراموش شده ها.
زردشت به نمایندگی از سوی لایه های فرسوده ی جامعه ای غارت زده با حا کمیت, هزار فامیل ؛ این زندگینامه را قلم زده است.
من نیز , همراه با یادمانهای بر جان نشسته ام با وی ؛ در کوچه های آبشور و خیابان, ری ؛ تا بازارچه ی نایب السلطنه و سه راه, شکوفه و آب منگل و شهباز تا میدان, خراسان و فوزیه و خرابات و باغ فرید … بر دو چرخه ی هرکولس, دو تنه و سبز, نوم؛ رکاب کشیدم.
زردشت, پر تجربه ؛ اشغال تهران و ایران و قحطی و امواج, آزار دهنده اش را به چشم دیده ؛ کودتای بیست و هشت, امرداد و انقلاب, هفتادو پنج هم آستانه ی آگاهی های اجتماعی وی را گسترش داده است و چنان نبوده که یادبودهای ویرانگریهای آن جنبش های اجتماعی از دید, موشکاف, یک کارشناس, جغرافیای انسانی پنهان مانده باشد.
آقای زردشت از سمنزار, یادها یش دسته گلی فراهم آورده بیش از سیصد و بیست برگ.
زردشت از تبار,پولاده بهم بافته در زنگار, زمانه است. وی تندیس, نجابت ناب از ساختار, پاکان است که در زمزم, باورمندیهای راستین, انسانی- اخلاقی ؛ پالوده شده است ؛ او دنباله ی نسل,آبرو مند, فرزندان,بزرگوار, کار است که در کوره ی ستمگریهای بی دلسوزی غارتگران آبدیده شده است و بجای کاربریهای ضحاک خویی؛ کاوه ی رهاننده ی خود و دیگران از سیاهچاله های بیژن کشیهای افراسیا بی ؛ بر آمد.
زردشت بیست و نهم, بهمن ماه, هزار و سیصد ده در خانه ی پلاک, بست و هشت, کوچه ی تمدن ,برزن, خرابات ؛ نزدیک, قنات, حاج علیرضا پشت, دیوار, خا وری خندق تهران؛ با ستاره ی اقبالی بلند و درخشان ؛ پا به پهنه ی زندگانی می نهد. پدر, ایشان -رضا هوشور - دل آگاه, دانا در ۷-۸ سالگی زردشت کار, معلمی را رها می کند و پس از یکسال کاسبی نا موفق با پیشه ی انبار داری راه آهن به ورسک می رود.
امروز که زردشت, هشتاد و پنج ساله ؛ مردی برجسته ؛ نویسنده ی پژوهشگر و نظریه پرداز بر آمده ؛ بجای نوشتن, زندگینامه ی سی و سه بخشی آموزه نامه ی ره یابی به یک زندگانی شرفمند بر بنیاد, آسیب شناسی اجتماعی نگاشته است. آن باور, بی غش از سیزده سالگی که لگام زندگانی پدر مرده ی خود را بدست می گیرد تا هنگام, آرام گرفتن در آرامجای پر آبروی پیشه ی دانشگاهی بیش از سی کار ورزی نا پایدار ؛ لرزان؛ مرگ آفرین و کم در آمد را می آزماید. پوست و گوشت و استخوان, زردشت, جوان از رشته های زرین, امید, به آینده و باورمندی به پیروزی ؛ در هم تنیده بود. راست پنداری وی هیچگاه ؛ در تمامی رساله ی زندگینامه اش ؛ سخنی بر پایه ی نقد, کوبنده و خوار کننده یا نیشدار ؛ پیش نیاورده است. او با توان, یک استاد, خبره ی رشته ی خود با مهارت ؛ کاستیهای نبایستی را نشان داده است و خواننده ی آن نوشتار آموزشی - فنی را به فکر, حق جویی وامی دارد.
بی رو در بایستی بایستی گفت : جامعه ی ندار که بیشتر, مردمانش در پلشتی اندیشه و رفتار ؛ زیر, آسمانه های نمور و بد بهداشتی و فقر گسترده و گرسنگی پیوسته از پایتخت تا هر نا کجا آبادش دست و پا می زنند ؛ زحمتکشانش بی گناهانند . نخستین بآر ؛ امیر کبیر به آن درد ها و ریشه هایش اشاره کرد و در آن راه هم جان باخت.
زردشت یکپارچه حس و درک موسیقا یی است. او یک ملودی آسمانیست تمام , سخنش از کودکی تا اکنون همه شعر است؛ غمنامه ی اسفندیار است ؛ اسفندیاری که برای گریستن چشمی ندارد او سهرابیست همسر نوشت, دیگر همسالان, خود …زردشت در مکتب پدر طبیعت گرا بار آمده است؛ در رگ رگ , هر برگ از نوشته اش اندوه بر گذشته پدیده ای پر نگار است. او خلوت, با طبیعت را دوست می دارد. همواره به رمز و راز, پنهان در هستی می اندیشد؛ و به اندازه ی توان دوست دارد پرده از آن پوشیده ها بر کشد. کوه پیمایی هایش روح, سر کش و بلند پرواز, وی را نشان می دهد. سخنان زردشت بوی گلهای وحشی دارد. جمعه گردیهایش با خانواده در روستاهای سرخ اباد و گدوک را زیر, پوست, خود حس می کند و آنرا در غزل خدا حافظی با پدر در ورسک زیبا نشآنه رفته است.
بوی و جای پای خندق تهران که در شرق ؛ خانه ی زردشت را از روستاها ی خاوری جدا می کند هیچگاه در یادمانش او را رها نمی کند. دبستان ترقی ؛ در سیصد متری خانه شان با پهنه ی دو هزار متر و کلاسهای دور تا دورش یا شبانه ی خزایلی یا دار الفنون یا بانک شاهی یا دانشگاه, تهران هم.
من در چهار سالگیش با او به سفر , ورسک رفتم ؛ در آن گردش خیالی زردشت را دیدم برای دیدار, پدر بال در آورده بود و به سویش پرواز می کرد.او بر یادمانهای چهار سالگیش قصاید, بلندی از تپه ساران, ورسک سروده است. من همراه, او ؛ بوی شادابی دشت ها را بلعیدم و موسیقی سکوت, بیابان را نیوشیدم.
آنجا او در آشپز خانه ی بی رمق, جناب, انبار دآر - کمی دور تر از ایستگاه, ورسک- حماسه ی توانمندیهای مادرش را سروده است. در سفری دیگر با او به به خانه ی شماره ی بیست و هشت, کوچه ی تمدن رفته ام. پرده ی پشت, در را پس زدیم؛ از دو پله پایین رفتیم؛ به حیاط خلوت, دو در دو پا گذاشتیم و با چه وجدی از پله های پهن ساختمان بالا رفتیم او در تالار را برایم گشود و یکی یکی اتاقها را نشآنم داد چه به زیارت, خانه ی پدری زردشت رفته بودم.
در باز گشت از شش پله ی کاریز, جنوبسوی حیاط خلوت پایین رفتیم و دستانمآنرا در سردی آن آب, خنک که روزگارانی برزنی را آب, پاک می نوشانید فرو بردیم.
زردشت ؛ نگارگر کنجکاو ؛ استاد, باز سازی رویداد هاست او با آوردن , نام و تاریخ, رویداد های اجتماعی ؛ در جا زدن و واماندگی تاریخی جامعه ی خود را نگاریده است. اوج, صحنه پردازی و کار بندی نگارشی او در تراژدیهای پژوهشی بهداشتی در سرتا سر شمالی فرا سوی سلسله کوه های البرز و دشتهای گسترده ی هم مرز با اترک و بجنورد و گرگان و روستاهای خالی مانده از کشا ورزان است. وی در دو تابستان کامل روستا گردی برنامه ریزی لجستیکی پژوهشگران , سازمان بهداشت جهانی در راستای سرطان, مری را پشت, سر گذاشته است . حاصل کار ؛ در اوج تنهایی و کاربری کمترین هزینه ی دولتی ؛ انبوهی از اطلا عات, روشنگرانه ؛ حتی برای کارشناسان, جهانی بوده است. زردشت آنهمه روستا را به همراهی یک راننده و یک راهنما ؛ به تنهایی می کاود. در آن کنکاش ؛ او بیننده ی فقر, گسترده ؛ محرومیت؛ بیماری؛ دربدری ؛ درماندگی؛ و گرسنگی پایدار, روستا ییان, هم میهن خود بوده است. او بادیدن, پلهای ویران ؛ آب بردگیها؛ بی سرپناهیها؛ بی مدرسگیها و نبود, هر گونه آموزش؛ و نداری آشکار ؛ بعد از اصلاحات, فرمایشی صوری ؛خان و خانبازی و تهیدستی کشاورزان و روستاهای رها شده از زندگانی و خاک, زاینده و مکانیزه کردن تک کشت, انبوه و رماندن, کشتمندان به سوی عملگی در دور دستها و دور از خاکی که پیکر, آنها را ساخته است ؛ آزرده می نویسد.
زردشت با ظرافت, نگارنده ای چیره دست هر بخشی را که می گشاید ؛سناریویی از بد فهمیدن یا فهماندن, ملتی است. او می بیند که نزدیک به سالهای ۱۳۳۸ گدایی و تنگدستی زمینگیر کننده آدمیانی را به اجاره دادن یکساله فرزندان, دلبندشان به صد تومان ؛ وامی داشته است.
او پژوهش را بر متن, بررسی ی کاستیهای اجتماعی ؛و درد های بد درمان, مردمانی ستمدیده ؛ نجیب و در حال,فروپاشیدن ؛ می کشاند. شما خود در کتابش خواهید خواند که او چگونه از پیکرش می کاهد تا با کار و کوشش بی امان وسختی و دردو اندوه ؛ملغمه ی امید رسیدن به خواسته های ارزشمدار را بسازد. چه باور, ایشان به رستاخیز در خود, هر کس می باشد.
زردشت اکنون با عنوان,ارزنده ی استاد یار, جغرافیای انسانی ؛ پژوهشگر؛ نویسنده؛ پدر, جغرافیای پزشکی؛ بنیانگذار ملی اسباببازی؛ پدر بزرگ,بازیهای قدیمی و ۵۲ سال انجام, کارهای سخت و استادی دانشگاه, تهران باز نشسته شده است و هیچ از کار, آزاد, نوشتن و جستجو دست نشسته است.

پانزدهم اکتبر,۲۰۱۶ تورنتو

ارسال شده در اجتمأعی و فرهنگی‌, نوشته‌ها

نظر شما



درباره گلهای کاکتوس


گلهای کاکتوس مجموعه ایست از نوشته های پراکنده هوشنگ سارنج که به ضرورتِ تعهد نویسنده نسبت به آموزشِ زبانِ فارسی از طریق اینترنت در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.

نویسنده باور دارد؛ راه یابی به رسانه های نوشتاری، پیوندی با خوبی و هنرمندانه بودنِ اثر ندارد؛ پشتوانه ای دوستانه می خواهد و آشنایی با راه کارهای نوینِ - جهانِ اقتصادی - که یگانه سود، در کفه ی سنگینترِ شعورِ شاعرانه نیست.

امروز، به یمنِ اینترنت، بی بازدارنده ای، همچون میهمانِ ناخوانده، آرام، از لایِ در به جهانِ بی مرزِ دانشِ گسترده به شاگردی آمده است.