کشتار آ یین آزادگان نیست

مرداد ۲۰م, ۱۳۹۵ توسط Houshang

هوشنگ, سارنج

هر آن کشور , که در چرخشت, نا توانی پدافندی در افتد واز پشتیبانی نیرووران, مردمی خود واماند؛ آماج, چشمداشت, اهریمنی دیگران می گردد. مرزهایش در هم می آشوبد ؛ مردمانش از گرسنگی می میرند و کرکسان, لاشه خوآر ؛ پروار می آیند. آنگاه آتش, آزمندی سروران, جنگ افروزی ؛ همه ی بودها و باور ها و یادها را ریشه سوز می کنند.
” پشنگ ” نواده ی تورانی فریدون ؛ هموراه با سری پر کین , در پی یافتن, دست آویزی به یورشی و جنگی نو بنیاد و ویرانگرانه به ایرانزمین بود و بارها و بارها به سر زمین ما ؛ تا خت و تاز آورد. و بی دستاوردی پیروزمندانه ؛ شرمناک به ” توران ” باز گشت. و بسیاری جوانان ایرانی و تورانی را در آتش, آزمندی خودکامانه زندگانی سوز ساخت.
… زال سپهسالار, جنگجویان ایرانزمین؛ رستم, نو جوان و جنگ نا دیده را به البرز کوه در پی آوردن, ” کیقباد ” برای جانشینی پادشاه, در گذشته می فرستد. نخستین روزهای پادشاهی کیقباد ؛ سپاهیان تورانی بخش هایی از ایران را در چنگال گرفت و گیر دارند. جشن, تاجگذاری کیقباد نو تخت؛ بسی تند انجام می گیرد. و سپاه, ایران جنگ با تورانیان به فرماندهی افراسیاب را بسیج می شوند. ایران سپاه را ” رستم ” در نخستین جنگ آزمون, خود ؛ رهبری می کند و جنگاورانی بزرگ چونان مهراب , کابلی -قارن -کشواد- خراد - گستهم نیز در کنار, رستم ؛زیر, سایه ی درفش, کاویانی پیش میروند و در خوآر, ری دو سپاه, بزرگ ؛ یکدیگر را در می یابند. در آغاز جنگ ؛ قا رن ؛ در هر تازش؛ ده جنگنده ی تورانی را بر خاک می افکند. ونیز ؛ شما ساس ؛ پهلوانی از دشمن را با زخمه ی شمشیر شیر کش ؛ به چنگال, مرگ می سپآرد .
در گیر و دآر, جنگ ؛رستم ؛ پیش زال می رود و از پدر نشانی های افراسیاب را می پرسد. دستان سام - زال- می گوید: افراسیاب, پژنگ ؛ بسی آسیب ساز است. او در خفتان و درفش و با هوبند, سیاه ؛ چون اژدرماری گزنده در شب نهفته است. افراسیاب پس از شناخت, رستم ؛ به جنگ با وی می تازد. رستم؛ زخمی جانانه و جانکاه بر گردن, افراسیاب فرو می کوبد. افراسیاب از آن زخم ؛ جان در می برد. رستم می خواهد تا او را با کمربندش از خانه ی زین بر کند و به پیش, کیقباد ببرد که از سنگینی آن پاره کوه دوال, کمر, افراسیاب می گسلد و سواران تورانی گرد, او را فرا می گیرند و جانش را از خواری مرگ می رهانند. سپس افراسیاب از پشت, پرده ی غبار, رزمگاه با اسبی باد پا ؛ از مرگ گاه می گریزدو رستم از اندوه این گریز پشت, دست, خود را می گزد.
سر انجام کیقباد ؛ تاختن به سپاه, افراسیاب را فرمان می دهد. رستم با یارمندی دیگر رزمندگان ایرانی
هزار و صد و شست گرد دلیر به یک حمله شد کشته بر دست شیر …
سپاه, شکست خورده ی تورانی به سوی ” دامغان ” باز می گردند و در پی آن هم افراسیاب, سپهسالار دل آزرده و دردمندو سرافکنده خود را به کرآنه های جیحون می رساند و روز, هشتم به دیدار , پشنگ شاه می رسد و گزارش دردناک شکست را باز می گوید.
پشنگ ؛ راه کار رهایی را در آشتی می یابد. به کیقباد می نویسد که منوچهر شاه با کشتن, سلم و تور خونخواهی ایرج را بجای آورد … ایدون توران و فرا سوی آمو دریا - جیحون - ما را و ایرانزمین, بزرگ هم شما را باشد…..و به دنبال نامه می آورد …تو دانی که سر انجام, آدمیزادگان مرگ است و هر جانباخته ؛ با هر زیاد یا کمش ؛ تهیدست در بستر خاک می آرامد. …پس پادشاهی هم چندان ارزی ندارد. ….نبایستی خون, بیگناهان در جنگ, ما ریخته شود.
نامه ی پشنگ با ارمغانهای گرانسنگ به پیشگاه, کیقباد می رسد . قباد پس از خواندن نامه ؛ فرستاده را می گوید : گناه شما تورانیان بسیار است . نخست ؛ تور ایرج را کشت. سپس افراسیاب به ایران تاخت و نوذر شاه, سالمند و زندانی را کشت. اغریرث برادر خردمندو رهنمای خود را بیجان کرد. …
با اینهمه ما به آشتی تن می دهیم چه کین توزی و جنگ و خونریزی آیین, آزادگان نیست……رستم به شاه می گوید درخواست, آشتی آنان از درماندگی شکست می باشد ؛ ما نبایست به آرزوی آن فریبکاران گردن نهیم و به آشتی و دوستی روی آوریم. کیقباد به رستم می گوید :
…سزد گر هر آن کس که دارد خرد به کژی و نا راستی ننگرد…….
در پایان, گفتگوها قباد فرمان, فرمانروایی بر زابلستان تا سند را به نام, رستم می نویسد و پادشاهی کابلستان را هم به مهراب می دهد تا به دادگری و بخشندگی در آنجا ها فرمانروایی کنند. ……آنگاه رو سوی بزرگان و سران, سپاه می گوید : بی هستی زال پادشاهی من بی ارز است و بهایی ندارد پس جامه ای زربفت گوهر دوخته بر پیکر, کوهین, زال می پوشانند و او را در هودجی گوهر آجین بر پشت, پیلی می نشانند. به رستم - قآرن -کشواد-خراد -برزین- و پولاد هم تنپوشهای بها مند می بخشد و خود با سپاه بزرگش ؛ روانه ی پارس می شود تا ” استخر ” را به پایتختی سامان بدهد. کیقباد بسی روزها بی درگیری در آشوب و جنگ یا ستیز به جهانگردی پرداخت و شهر های آبادان ساخت و بیرون, شهر, ری سد ( ۱۰۰) روستای خرم هست کرد و همواره با دانشمندان نشست دآشت و همه کارگزاران لشکری وکشوری را به داد و دهش رهنمون شد.
چون سد سال از پادشاهی قباد گذشت ؛ نزدیکی مرگ خود را در یافت . کیکاووس پسر بزرگ, خود را فرا خواند و به او و دیگران گفت : چیزی بر تر از راستی نیست . که خداوند بر نا راستان خشم می آورد. همگان در پناه, یزدان و خردمندی و بی آزاری باشید. کسانیکه توش و توان, کار و زندگانی ندارند از بارگاه من نان خورش دارند . سپاهی و شهری یکسان ارزند. آنان که در سپاه منند و به دادگری و بخشندگی رفتار می کنند ؛ آبادگران, راستین, جهانند. او کاووس را به دادگری و دهش سپا رش کرد و به او گفت من رخت, زندگانی را فرو نهادم تو برای من تابوت آماده ساز و خود تخت, پادشاهی را بر گزین. تو اگر پاکدامن و دادگستر باشی همه کس ترا می ستاید و اگر آزمندی دامن ترا گرفت ؛ تیغ مردمکشی از نیا م,آرامش و آسایش؛ بیرون کشیده می شود. پس از آن سخنان ؛ جان داد و دیگر شایسته ی فرمانفرمایی ؛غرور بلند پروازی و کوچک نگری دیگران نبود. او را بر اسب چوبین, تازنده به سوی گورخا نه سوار کردند.
۸/۷/۲۰۱۶ برابر با ۱۸ امرداد ۱۳۹۵ تورنتو

ارسال شده در اجتمأعی و فرهنگی‌, ادبی‌, تاریخی, نوشته‌ها

نظر شما



درباره گلهای کاکتوس


گلهای کاکتوس مجموعه ایست از نوشته های پراکنده هوشنگ سارنج که به ضرورتِ تعهد نویسنده نسبت به آموزشِ زبانِ فارسی از طریق اینترنت در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.

نویسنده باور دارد؛ راه یابی به رسانه های نوشتاری، پیوندی با خوبی و هنرمندانه بودنِ اثر ندارد؛ پشتوانه ای دوستانه می خواهد و آشنایی با راه کارهای نوینِ - جهانِ اقتصادی - که یگانه سود، در کفه ی سنگینترِ شعورِ شاعرانه نیست.

امروز، به یمنِ اینترنت، بی بازدارنده ای، همچون میهمانِ ناخوانده، آرام، از لایِ در به جهانِ بی مرزِ دانشِ گسترده به شاگردی آمده است.