با مرگ, هیچ بزرگی زندگی به پایان نمی رسد.

تیر ۲۹م, ۱۳۹۵ توسط Houshang

هوشنگ  سارنج
…  این چه افسونیست که همواره سایه ی نا پایدار,  خویشتن بر سر ما ؛ گسترده است و هیچگاه نمی گذارد از آرامشی خرد پذیر بیاساییم . به گناهی نا کرده و راه, رفته ی نا خواسته ؛ پیوسته بر تابه ی اندوهی ژرف می سوزیم و شورا به می بارییم . اگر آدمی تنها بود و بر یک ستآره سوار؛ باز هم آن دادگاه, ازلی ؛ کفاره ی تنهایی  و ندانم کاریهایش را می ستد ؟ این بذر , خرد در هر خاکی فرا وردی دگر گون دارد.  جایی گردن آویز, راز شناسان, راه, ”  معرفت  ” رسن داراست . آلنده ها سرب آجین؛ پاتریس لوممباها گلوله باران ؛ لبان حق گویان دوخته  و یکی هم گلبویه ی جالیز نشین احمد آبادی می شود. … درین فرایند, روالی؛ جوجکان, از چنگال, شاهین, مرگ رهیده؛ مهر و انگ, ترس و گریز از پیگردهای ستمگرایانه دارند. و از رویارویی با حق طلبی هراسناکند . و در آستانه های احساسی ؛ چنان از خود بیخود می شویم که  از راه, منطق فرسنگها به دور می افتیم. از هر دستی ؛فن آور  , هنرور  یا دانشور .    این تنهایی و خود پنداری خیلی دانستن ؛ باره ها ؛ در افسانه هایی چون  اسفندیار ؛ سیاو وش ؛ پرومته ؛ اطلس …باز گو شده است. این چند روزه زیستن,انسان, تنها ؛  بر هر کرانه ای از  ارس؛ راین؛ یانک تسه کیانک ؛ می سی سی پی ؛ کارون یا دیگر سامانه های زندگی ساز ؛ بایستی در چاره گریها؛ سپری شود که در ستیزه های مرگ انباشت ؛ می گذرد. آدمی آفریده ی مفید هستی ؛ عقلمند ؛سازنده و الگویی ازتوان , آفرینش است. درخشش, داناییش در راهگشایی آزادگی باز می تابد. دردا  این سیاو وش است که در آتش, کینه ورزی و تنگ نگری ندانستن, می گدازد. و در عین, نا باوری ؛ اسطوره های اهریمنی ؛ هستی اورا به گدازش می کشا ند. زندگانی بشر در چرخه ی ابزار های نوین ؛ چنان میانبری می رود که گویا؛ فاصله ها گسسته اند. دیوارهای اخلاقمداری ریاکارانه و ترسمداری و واهمه اندیشی در بسیاری جا ها فرو ریخته است .هر چند نیمه خدایان زر نشان, زورمدار؛ جایگزین می شوند و اشرافیتی نو پا و آزمند تر؛ از میان , پا برهنگان انقلابی سر بر می کشند. ؛ اما بر هم انباشت؛ جهان در حال,دگرگونی و مداری نو است. فرهنگ, پند آموز, دیرین, ما؛ چنان رنگ و لعاب , جامعه ی پدر سالاری دارد که بند بند و سطر سطر و واژه به واژگانش, در چهار چوب, اندرزهای سالار باوری بر آمده است. هر از گاهی بزرگی از خانواده ی دانش یا هنر جان می بازد که به  راستی ” …از شمار, خرد ؛ هزاران بیش است. ” و با مرگ, آن بزرگ ؛ روند, جهان از پا نمی افتد. ؛ چه نبض , زندگانی آدمی در زدن است و بسیاری بزرگان, دانش و فن آوری و هنر در حال,آمدنند.  هوشمندی آدمیزاده از دیواره های بسته ی آمال اندیشی یگانه پرستی و سالار باوری می گذرد .

آری ؛ پاره ای  مردمان از جنس میدان و  خیابان و سنگ و سیمان نیستند؛از جنس, , گلند و درک, زیبایی دارند. و خدا را در زیبایی مظاهر او می بینند. . سینماگر ؛ شاعر یا نویسنده ؛ نقاش و دادرس و مفتی و سرباز؛ آموزشگر یا پزشک و  دیگر خادمان, به بشریت؛ همه از مقوله ی خرد و درک درستند.

آدمها بایستی پیوسته به سوی والایی و خدا گونگی متحول شوند. تیغ برنده در دست , زنگی مست کار بری دارد نه آنان که از سوی خداوند, راستی و پاکی و خلاقیت ؛  فرستاده ی سا ختا ریند.

تورنتو  ۲۰ جولای ۲۰۱۶

ارسال شده در اجتمأعی و فرهنگی‌, نوشته‌ها


(بخش نظرات بسته است)



درباره گلهای کاکتوس


گلهای کاکتوس مجموعه ایست از نوشته های پراکنده هوشنگ سارنج که به ضرورتِ تعهد نویسنده نسبت به آموزشِ زبانِ فارسی از طریق اینترنت در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.

نویسنده باور دارد؛ راه یابی به رسانه های نوشتاری، پیوندی با خوبی و هنرمندانه بودنِ اثر ندارد؛ پشتوانه ای دوستانه می خواهد و آشنایی با راه کارهای نوینِ - جهانِ اقتصادی - که یگانه سود، در کفه ی سنگینترِ شعورِ شاعرانه نیست.

امروز، به یمنِ اینترنت، بی بازدارنده ای، همچون میهمانِ ناخوانده، آرام، از لایِ در به جهانِ بی مرزِ دانشِ گسترده به شاگردی آمده است.