<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>

<channel>
	<title>گلهای کاکتوس &#187; گلهای کاکتوس - نوشته‌هایی از هوشنگ سارنج - Cactus Flowers, by Houshang Saranj</title>
	<atom:link href="http://saranj.com/saranj/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://saranj.com/saranj</link>
	<description>نوشته  ‌هایی از هوشنگ سارنج</description>
	<pubDate>Mon, 07 May 2012 01:58:56 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/</generator>
	<language>fa</language>
			<item>
		<title>سانتادمینگو</title>
		<link>http://saranj.com/saranj/?p=1179</link>
		<comments>http://saranj.com/saranj/?p=1179#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 May 2012 02:24:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Houshang</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saranj.com/saranj/?p=1179</guid>
		<description><![CDATA[به فرودگاه پنتاکنا، که رسیدیم؛کمی از روز گذشته بود. زمین، نمدار و چال آبها، از باران بامدادی ، پر.   نا باورانه در هوای گرم ودلچسب تابستانی ، رها شدیم  ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به فرودگاه پنتاکانا ، که رسیدیم؛کمی از روز گذشته بود. زمین، نمدار و چال آبها، از باران بامدادی ، پر.   نا باورانه در هوای گرم ودلچسب تابستانی ، رها شدیم  .  زبان گلهای ختمی ژاپنی ، با سنگینی قطره های باران، آویخته. انبوه گلهای کاغذی چند رنگ، سر بر شانه ی پرچینها، نهاده. آرامش و سادگی ، گرما و قامت بلند نخلهای تزیینی ، مرابه مسجدسلیمان برد. به فرودگاه کوچک، خودمانی، و در دسترسش .  می روم ؛ از پهلوی خرابه های سر مسجد ،سه  راه چشمه علی، سرکوره ها ، پنج بنگله، چاه دیوانه، سه راه مال کریم، سینه کش دو شاخه ای اداره ی مرکزی، حسابداری ، کولر شاپ، میترشااپ، گلوگاه تنگ میدان مین  آفیس، برزخ میان آتش نشانی و مدرسه ی شمس داوری، باشگاه ایران، پیشاهنگی ،ژاندارمری، اداره ی فرهنگ، و سر انجام، آغاز راه سبزآباد ، پیش پای سکوی خانه ی ۲۱۶، همسایه ی چاه نفتی از نفس افتاده و در سنگ و سیمان، نشسته، روبروی گندابی از هرزابهای تپه نشینان بالا دست، در بوی نان تازه ی تنوری داغ، به خود می آیم. سالن تمیز بود و کلاهی قلندری از چوب و پوشه ای از برگهای نخل، بر سر داشت گروهی از رامشگران محلی به خوش آمد، می نواختند؛ با تمپو و جغجغه و چندساز بادی.  زود به راه افتادیم.  راه دالانی بود باریک و ترکدار و پر چاله. که از لای درختان گرمسیری می خزید.  در میان آنهمه سر سبزی و بوی جنگل و کومه های چوبی پوسیده و پای تا زانو در تالابهای کم ژرفا، گویی ، سفری داشتیم بر شیب تند مرزن آباد که تا خود چالوس می دواند.  آنقدر زیبا که دیدن کم می آورد باید بلعید.<br />
سر سوی آسمان، از پله ها ، بالارفتیم. و گذری از زیر هرمی از چوب با قندیلهای آویزان داشتیم؛ بعد در  حیاطی گسترده ، که آبگیر سپیدش ، پیچیده لابلای باغچه های سبز آوازه خوان ، تا پایان دیدن می دوید.<br />
من که هنوز غبارپاشنه های چاکناک زنده رود آب باخته را بر مژه ها ، بار داشتم؛ پیازکهای تشنه ی بویایی را با مزه ی خنک آن آبهای چشمه ای سیراب ساختم و ، رد آب را در فیروزه های منجمدی که در دستان هنروران سر زمینمان خمیر شده و بر کاشیهای آن کاخهای خدا نشین گسترانده اند؛جویا شدم.  می خواستم پژواک زمینکوب پای خود را زیر گنبد مسجد شاه اصفهان بیازمایم .<br />
ابرهای تازه و نیرومند، تا غروب آتشین، بارها سیلواره ساختند؛ آبدانه های پیاله ای تند و پر توان، از گوش و سر هر بلندی و ناودانها ، آبشاری ،  فرو ریختند.<br />
شب نرم و خوشرنگ لای چراغهای  رنگین و نیلوفری  لانه کرد؛ نسیم دریایی ،  بر سینه ی نخلهای بلند گیسوی نارگیل فشار می آورد. وآن پایبندان  خاک ، با چرخشی دلربا و بالا و پایین بردن بالها ، سینه رها می کردند.  شبی آذین بسته بود و از آینه ی تاریکی ، هزار هزار ، شبتاب سیما بی ، می درخشید. زمان اشباع بود از روح زندگانی ، جنبش و  شادمانی . ترد و طربناک در زلال مهربانی .  چیزی تخته بند و میخکوب نبود.<br />
آدینه روز بامداد، دیداراز سانتادمینگو ساز شد<br />
راه همان نخ یک لای کمتاب و پر گره از میان سبزه زارها و مه و ترس می گذشت  . فراوانی گیاه ، راه دید آسمان و ابر پاره ها، را بسته بود. تمام راه ، باران بارید هر کشتزار با مفتولی فلزی ، و دیوارکهای  مرجانسنگ از همسایه جدامی شود .  بر خاک نازک سپید و کهربایی ، بوستانهایی بود و نیزارهای شکر  و بر زمینهای سخت آتشفشانی ، گاوچر های تنک مایه ی بیشمار.<br />
تا چشم می توانست دید؛ نیشکر های بندبند تا زانو در آب گل، یاد آور دریای سبز مزارع صفی آباد شوش و هفت تپه ، می شد ؛زیر آسمان بی رادع و کشتبانان آفتابسوخته اش که نیم برهنه، با، دست باد و آتش، نی ساقه دسته می کردند.<br />
سانتادمینگو پر میوه است و پر آدم . باغ هزار رنگ قالی های ایرانی را می ماند  که در پرده ی موسیقایی پیچیده باشند، با تندیسهای برنزی، تنومند و معنی دار بر سر هر  چهار راه یا میدانی؛ نه هم شکل و یک لباس و نه اخمو یا نا مهربان.  بر سنگ ستونی هم ، کلمب ، پشت به ساختمانی سرخ آجر، پوسیده و نمادین، با انگشت تیر کرده، از کمان اندیشه ، راه پیش رو ، و اکتشاف را نشان می دهد.<br />
آب سرمه ای ، در جام کاراییب، چین  بر می داشت و از فراز بسیار جزیره های مرجانی مغروق ، پیش می آمد و بر پوستینه ی حلزونهای درخشان وشن   های سپید پهن می شد.<br />
درختی تناور، با ریشه های هوایی ، میان باغچه ی موزه تندیسه های ماهاگونی ، یاد درختان لیل ( انجیر معابد) که خود هزار درخت است با آن ریشه های آویخته و آبشار سایه ی سردش در آن هرم سوزنده ی کرانه های خلیج پارس و آبخست های خارک و قشم و بندر های کنگان و عسلویه و&#8230;تا افقهای مینویی دیگر ایران را در ذهنم زنده کرد.<br />
باز شب، در بازوان مرغ حسینی ؛هتل پای در آب آرام گرفتیم .در باز گشت ، تورنتو ، زیر دامن عروس برف ، خفته بود.<br />
سفری هم به تبریز باید رفت.<br />
هوشنگ سارنج ، تورنتو      </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saranj.com/saranj/?feed=rss2&amp;p=1179</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آب</title>
		<link>http://saranj.com/saranj/?p=1114</link>
		<comments>http://saranj.com/saranj/?p=1114#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Apr 2012 02:57:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Houshang</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[تاریخی]]></category>

		<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saranj.com/saranj/?p=1114</guid>
		<description><![CDATA[هوشنگ سارنج
در خنکای تاریک و روشن بامداد خرداد، بوی شیرین و لیموا ی یاس چنپا ، در هوا موج می زد. به سوی کوپا ، که راه افتادیم ؛ می خواستیم از روستای تاریخی قهی دیدن کنیم.
کمی دورتر از شهر، پیش از رسیدن به کویر ، دود سیاه و نفسگیرکوره های آجر پزی ، راه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هوشنگ سارنج<br />
در خنکای تاریک و روشن بامداد خرداد، بوی شیرین و لیموا ی یاس چنپا ، در هوا موج می زد. به سوی کوپا ، که راه افتادیم ؛ می خواستیم از روستای تاریخی قهی دیدن کنیم.<br />
کمی دورتر از شهر، پیش از رسیدن به کویر ، دود سیاه و نفسگیرکوره های آجر پزی ، راه دمزدن را می برید. به هر روی ، گذشتیم و در آغوش هوای بیابانی، به راه پیش رو ، ادامه دادیم. آفتاب هنوز ، خیلی پهن نشده بود و پشت پرده ی غبار ، کمرنگ، می زد.کوپا آرام و پاکیزه از خواب دوشین بر می خاست. رانندگان خسته ی شب رو، کامیونهای خود را، در کناره ی راه بزرگ اصفهان - یزد , رج بسته بودند.<br />
شهر، به بیداری بامداد، خمیازه ، می کشید و گلهای خر زهره ، با برگهای چرمین و کلاله های رنگی و کمی خاک گرفته ، در کنار راه و پشت جدولهای سیمانی درخشش چهلچراغی، داشت و دانه های آبدار توتهای رسیده و بر راه ریخته ، نسیمی ترش را فریاد می کشید. پس از چند، چپ و راست گشتن، برشانه ی پیکان راهوارجاده، تا قهی، در چشم اندازی یازده کیلومتری، راندیم.<br />
در دور دست، دیواره ی کوهی چسبیده به آسمان، نگاه را از رفتن، می برید.<br />
کاکل روستا، در آسمانکرانه ی کویر دیده می شد که آرام آرام بالا می آمد. قهی در ته کاسه ی دشتی خشگ، و گیاه روبیده ، چونان سنگپشتی سینه بر خاک نهاده است. بر جایجای دشت تشنه، و کشت نادیده ؛بوته های وحشی با گلهای زرد، لبخند می زدند و در باد بیابانی تن می لرزاندند.<br />
روستای قهی ، با انگ و نشانه های زماندار، یادمانی است؛ از زیستگاه های ایرانیان پیش از اسلام، که امروز، در نا توانی پیر سالی ، بی آبی و بی کسی، آرامش کهنسالی را در اندوه غریبانه ا ی ، سر می کند. آمیزه ی دیوارهای ستبر گلی با خشت پخته، در بازی آجر چینی ی هنر بنایی ،شکوه معماری آراسته ی کویری است که آهسته در دریای نابودی فرو می رود.<br />
در کوچه های بی مردم، کسی نبود تا به پرسشی پاسخ دهد.<br />
تنها، زنی سالمند، پیچیده در چادرش، از درختی ، آب خورده ، با پیاله ی سقاخانه ، دانه های نیم خشگ توت، میوه ی سازگار با تشنگی ی سنگستان را می چید. به سایه ی بلند و خنک خانه ای فخیم ، خزیدیم و با تردید، پیش رفتیم تا، بر سکوهای سنگی پهن دو سوی در، آرام بگیریم . کوبه را مشت کردیم.<br />
در، صلابتی باستانی دارد. در آرایه ی گلمیخهای خوش پرداز.<br />
 آوای کوبش، درون هشتی سرای بیرواج پیچید و کسی پس از درنگی کشدار، از دالان بلند، نجیبانه و آهسته پرسید :که هستید؟ پاسخ دادیم :میراث فرهنگی گفته است :این خانه را می توان دید. زمان بینمان ، ماسید و تا گشایش در سده ای گذشت در سکوت خلوت روز. آفتاب تا نزدیک سکوها، پیش آمده بود. نیمروز داشت فراگیر می شد. که، گلمیخهای پای در چوب و زندانی زمان بر پاشنه های نیرومند در با آوایی خشگ و آهنین، چرخیدند و تا نیمه باز شد.<br />
مردی بیمار ، در قاب آستانه ، آشکار شد. یخ ناآشنایی و بهم ریختن آرامش او، بین ما ، آب نشد. با سر سنگینی ، راه دالان و کاشانه ی لب بسته و همیشه خاموش را به ما نشان داد. ساختمانی چهار سویه بود ؛با دیوارهای بلند و هره های سه گوشه و درختانی که باد بذر شان را می آورد وتشنه در ویرانه ها ، میبالند.<br />
همه ی در ها بسته بود و تمامی زیباییها ی آفریده ی هنرمندان، در دل خانه های پنج دری وسه دری و گوشواره ها، پنهان بود. نه چفت و بستهای دست ساز اهنکاران را دیدیم؛و نه روی در روی خورشد یها  ، به ستایش نور ایستادیم. هر آنچه که دیدیم؛سیاهی پشت دیگ بود. اندرونی را هم ، در بسته دیدیم و چه درهای زیبا و پا بر جایی. ناچار ، خدا نگهداری گفتیم و به بازدید آب انبار چهل پله ی کوی رو آوردیم. آبی پر فشار و سرد از دهان شیر ، می پاشید. آب در لوله ها و کشتزارها ، به پای خشکسالی کوهساران منطقه ی جبل و کاریزهای آن ، جان باخته بود.<br />
به دیدار قلعه و امامزاده رفتیم؛ دورتر از روستا ، در پس خاکریزی بلند، هردو زندانی هستند و راه ورودش هم زنجیر شده بود. از خاکریز ، خود را بالا کشدیم؛ گشتی دور قلعه زدیم؛ چنان فرتوت و بن باخته بود که ریگهای درون گل ، بر آمده بود. قلعه و امامزاده و همه ی دیگر نگینهای گوهری بینظیرقهی، تازانو، در خاک نرم پیکرشان، فرومی روند .<br />
باد در دست به کوپا ، باز گشتیم .  شهر ، در رخوت گرمای خردادی ، چرت می زد.<br />
اصفهان خرداد ۹۰</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saranj.com/saranj/?feed=rss2&amp;p=1114</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>دومنیکن</title>
		<link>http://saranj.com/saranj/?p=1125</link>
		<comments>http://saranj.com/saranj/?p=1125#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Mar 2012 00:56:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Houshang</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saranj.com/saranj/?p=1125</guid>
		<description><![CDATA[در اقیانوس اطلس ، و دریای کاراییب، رشته جزایری ، هست ؛ مسکونی یا غیر مسکونی ، که از هنگام آمدن کریستف کلمب و کشف قاره ی نو آنها را جزایر هند غربی می نامند. این جزایر در فاصله ای بیش ازسه هزار کیلومتر، از جنوب کالیفرنیا تا کرانه های شمالی ونزویلا ، در سه بخش ، پراکنده اند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>
در اقیانوس اطلس ، و دریای کاراییب، رشته جزایری ، هست ؛ مسکونی یا غیر مسکونی ، که از هنگام آمدن کریستف کلمب و کشف قاره ی نو آنها را جزایر هند غربی می نامند. این جزایر در فاصله ای بیش ازسه هزار کیلومتر، از جنوب کالیفرنیا تا کرانه های شمالی ونزویلا ، در سه بخش ، پراکنده اند.<br />
۱) باهاماس در شمال    ۲)انتیلهای بزرگ ( کوبا، جاماییکا ، هیسپا نیولا ،پورتوریکو )در میانه  ۳)انتیلهای کوچک (سه هزار جزیره ی کوچک آتشفشانی ، ماسه های دریایی و مرجانی )در جنوبتر ،سامان یافته اند. جزیره ی هیسپونیولا ، در جنوب خاوری کوبا، زیر مدار بیست درجه، شرق جاماییکا، و در دل دریای کاراییب در پنجم سپتامبر ۱۴۹۲ میلادی پذیرای ناوگان دریایی اکتشافی کریستفر کلمبوس شد.   کلمبوس با، پای بر صخره های ساحلی نهادن، ، آنجا را ، جزیره ی اسپانیا، نامید.<br />
جزیره ی هیسپا نیولا، نزدیک به نهصد و هفتاد کیلومتر مربع گستره دارد؛ که امروزه دو کشور مستقل، در آن زندگی می کنند. دو سوم آن سرزمین در خاور جزیره جمهوری دومنیکن  و یک سوم باختری آن، جمهوری هایی تی است.<br />
سال ۱۴۹۳ در سفر دوم و هنگام باز گشت، کلمبوس، دژپدافندی خود را ، واقع در شمال، جایی بنام  سانتاماریا  نابود شده دید ، چه ، بومیان دژبان های کلمب و همه ی سازه های دفاعی او ، را ، از بین برده بودند. کلمبوس، ناچار، به سوی خاور ، بادبان کشید تا به خلیج سامانا  رسید. و در آنجا  نخستین شهر زندگی ساز ، برای اروپاییان، در قاره ی نو  را بنام  &#8220;لا ایزابلا &#8221; نزدیک  &#8220;پرتوپلاتا  بنیان نهاد. و خود به اسپانیا بازگشت.<br />
مدتی که گذشت، بارتلمی کلمبوس(برادرزاده ی کلمب) درجنوب بخش دومنیکن امروزی ، پی ریز شهر   سانتا دومینگو  شد.<br />
کلمبوس در سفر دوم دریایی خود ۱۳۰۰ جنگجوی اشغالگر را بمنظور دستیابی به طلا آورده بود. غارتگران بهمراهی و یورش جویندگان طلا ، انگیزه ای بر نابودی بومیان جزیره شدند.<br />
میانه ی سال ۱۵۰۰ میلادی تب طلا شدت گرفت. و جویندگان اسپانیایی تبار به دیگربخش های جزیره و بعدتربه کوبا، مکزیک، پرو &#8230;هم پا گشودند. در آغاز جمعیتی نزدیک به سی هزار نفر در هجومهای پی در پی در جزیره جا گیر شدند و کم کم ، بازرگانان هلندی ،  فرانسوی هم   به بندرهای شمالی و باختری رفت و آمد و  ،  داد و ستد کردند.<br />
سال ۱۶۰۶ حکومت اسپانیا فرمان میدهد. تا همه ی اسپانیاییها به سوی سانتا دومینگو بروند و بازرگانی برای شاه اسپانیا را رواج بدهند.<br />
پیش از آمدن کلمب و در پی آن یورش ویرانگر اروپاییان ، بومیان رنگین پوست همچون پرندگان ، آرام و خوش ، تندرست و شاد ، زندگانی خدادادشان را داشتند. اما با آمدن میهمانان نا  خوانده ی دریایی ، روزگار روشن بومیان به تاریک شبی دراز مدت ، انجامید.<br />
دومنیکن ، سر زمینی است ؛ کوهستانی ، پوشیده با جنگلهایی از گیاهان گرمسیری، که نیمی از جمعیت نه میلیونی آن در دامنه های نیمه بارور و دره های کشتمند ، به کار کشاورزی سنتی سرگرم و زندگی سازند. آنان از آب و گرمای طبیعی ، فراورده هایی همچون ، برنج، آوکادو، منگو، پرتقال، نیشکر ، تنباکو ، بدست می آورند.<br />
دومنیکن، با گذراندن سر گذشتی دردناک از سوی همه ی دزدان دریایی و راهزنان مدعی تمدنسازی تاریخ استعماری  جهان، امروزه کشوریست فقیر مانده در اندازه ای نا چیز، اغلب در روستاها زندگی سختی دارند. در خانه هایی بسر می برند کوچک ، با مصالحی،غیر استاندارد، گویا ، هنوز، کمپانیهای غربی و مالکان بزرگ ، دست ازسر نیروهای کار ارزان بر نداشته، زمینها و کارخانه های دولتی هم ، دست در بهره کشی از جامعه ی حیران و درمانده ی تدارک زندگی ، دارند. فراورده های کشتزارهای تنباکو و نیشکر ،سر انجام، پاره ای از خواستهای بازار پر مصرف آمریکا را در جامه ی شکر، ملاس و مشروب الکلی  رم  بر آورده می کنند.<br />
آبهای شفاف کرانه های دریایی دومنیکن در بخش گردشگری ، برای سرمایه گذاران خارجی ؛بیشتر، اسپانیایی، درآمد زایی کلانی دارد. تفریحگاه های زیبا ،با درجه های گوناگون در طول سال ، گردشگران بسیاری را میزبان هستند.گردشگر  ، در محیطی ، امن ، آرام و بی دغدغه ی تدارک خوراک ، می تواند از بوفه های تقریبا هجده ساعته ، بهره بجوید و در استخر های آب پاک شنا کند. واز تمام امکانات درونی و بیرونی تفرجگاه ، بهره مند شود.<br />
دومنیکن ، با نقشه ی کله شتر، در شمال، و خاور، با اقیانوس  آتلانتیک و از جنوب سو،با دریای کاراییب همبر است. شهر بندرهایش در کمبود گستره ی خاک، بر دیواره های سنگی ساحلی، سامان گرفته، خانه ها برشانه های هم، سوار و راه های باریک شلوغ ،و پر شتاب پیوند برزنهای هر زیستگاه است  . راه های آسفالته ی اضطراری هم، به گذرگاههای خاکی پر مانع و آبچاله های هرز آبهای کوهستانی روستایی پیوسته می شوند.<br />
بند ناف مردمان دومنیکن را با پایکوبی و موزیک و شاد خواری بریده اند زیباترین شهر آن کشور،  سانتادومینگو ،   پایتخت کشور است؛ که خود موزه ای از شکوه بجا مانده ی دوران استعماری  در نمادهای نظامی دژهای بلند پوسیده از بارانهای توفنده ی استوایی با ارایه هایی از توپهای برنجین  زنگ زده است و کوچه های سنگچین که ذهن عریان آدمهایش را در نوای موزیک تند محلی ، وپایکوبی و سرمستی تخدیری نگاه می دارد.   .<br />
باید، واله بود و هشیار ، تا ، از بوی مواج آب شور دریا ، و سایه سار درختان خرما و نارگیل و جنگلهای بی راهروی  مانگرو( حرا )و بندر های ماهیگیری و پلاژ های گسترده و باغدره های کرانه ای و دیدن دورنمای رقص نهنگان بر پهنه ی آبهای پهناور به طاقنمای هشت پایه ای حافظیه  پناه برد و چون مرغ شباهنگ ، هر شب، شبانه ، به یادوانهاده ها ی نیلوفرانه ، که همواره بر رگ رگ جانها پیچیده ، سرود خواند و هم گام با موجهای پر فریاد دریای حمله ور وبوی شب و شعرحافظ، رو در روی اطلس، زیر باران تاریکی ی در بر دارنده ی آسمان و آب و آدمی ، در شنود نعره های آبخیزهای بلند، سرود غریبانه ، سر داد.<br />
و با کناره گرفتن از دیواره های جوشیده از ژرفای آب ، و سنگپاره های خلنده و خراشنده ی مرجانهای بستر نرم و سپید به سوی کرانه های خلیج فارس پر کشید و در بوی نمکین رطوبت و شکوه گلهای هزاری کاغذی خوزستان، و بخار بر خاسته از بدنه ی داغ شهرهایش، دل بهم آورد. و در آسمان شیفتگی ، زنده ماند و بر سمند گمان، از بوشهر تا بندر گمبرون ، تا جاسک، تا گواتر راه سپرد و بندر بندرآن سر زمین مهر آفرین را در یافت. یادمان رییسعلی دلواری را زیارت کرد و بر تک تک درختان کهور  و میموزا و نخلها، و تپه تپه های وسمه کشیده و حنا بسته و گنبدک های هر آب انبار تاریخی ، دست کشید و زایرعاشقانه خوان خور موج ، کنگان ، چارک، لنگه، کنگ، خمیر، جاسک ، تنب بزرگ وکوچک ، ابو مو سی ، خارک و کیش و هرمز &#8230; بود وبه  چابهار نفسی تازه کرد. و در بندر چارک  ، شهر سپیدی بامداد روشنی ،آبدستی در فیروزه ی مذاب گرفت و به پای قصه گوی دریا ، نا خدای کور و در حسرت دریانوردی نشست  .     </p>
<p>هوشنگ سارنج<br />
تورنتو   فروردین ۹۱ .                  </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saranj.com/saranj/?feed=rss2&amp;p=1125</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>قصر الحمرا</title>
		<link>http://saranj.com/saranj/?p=1088</link>
		<comments>http://saranj.com/saranj/?p=1088#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Oct 2011 00:51:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Houshang</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<category><![CDATA[قصر الحمرا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saranj.com/saranj/?p=1088</guid>
		<description><![CDATA[ریزه کاری در گردش قلمهای حجاری و غوغای  ستونهای باربر ایوانها، شگفتی زا هستند. سیلان آب از سنگابها، آبشار الماس مذاب بر پهنای دیدن است؛ که از میان گذرگاه های باریک و کم ژرفا، به میدانهای خیال انگیز و راز آمیز پشت دیوارها، نهان می شود. آنجا معماری در اوج معنای آسمانی و ملکوتی نمایانست. آن پیچش های نرم خط ، در بطن گچ ، همراه برش های هندسی آجر، که چهره ی هر آسمانه ای آراسته، خود، سفری به ، جهان آرامش است. باید رفت و الحمرا را دید و در دریایی از زیبایی طبیعت و توان هنری بشر، به شناوری پرداخت.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: left;">هوشنگ سارنج</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra02.jpg" rel="lightbox[1088]"><img class="size-medium wp-image-1090 alignnone" style="border: 0pt none; margin: 1px;" title="Alhambra" src="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra02-300x224.jpg" alt="" width="168" height="125" /></a></p>
<p>تازیان مسلمان ، سال نود وپنج هجری قمری ، به سرداری طارق، غلام موسی بن نصیر، از تنگه ی میان مدیترانه و اقیانوس اطلس ، گذشتند و بر جنوب اسپانیا چیره شدند و آنجا را اندلس نامیدند و سپس، که بر تمامی اسپانیا تسلط پیدا کردند؛ تاریخ نگاران هم،   همه ی اسپانیا را اندلس تلقی کردند.</p>
<p>گرانادا ( قرناته  ) از سالهای ۶۳۵ تا ۸۹۷ هجری قمری در دست فرمانروایان بنی احمر (بنی نصر ) بود تا در دوران فردیناند و ایزابل از دست مسلمانان به در آمد.</p>
<p>کاخ الحمرا، ساختی دو منظوره بوده است. کوشکی زیبا ، در دل استحکامات پدافندی نظامی، که بدست معماران مسلمان شمال آفریقا ساخته شده است .&#8221; الحمرا &#8221; بر فراز تپه ای بر دامنه ی بلندیهای برفگیر گرانادا، در چپ سوی رودخانه ی &#8221; حدره &#8221; در آغوش دیواری سخت و بلند، از آجر و ملاط ساروج، بالاتر از کندک ( خندق )به گستره ی چهارده هکتار، ساخته آمده است و هنوز ، ۲۳ برج دیده بانی ، بر یال دیوار به نگهبانی ، نشسته اند و داستان پیوستن کاخی زیبا و شاه نشین به قلعه ای نظامی و افسانه ی پاره ای از تاریخ معماری اسپانیا  را باز می نمایند. سرخشهر &#8221; را محمد بن احمر ، در سده ی سیزده میلادی، فرمان ساخت داد و جانشینان وی به گسترش آن پرداختند.</p>
<p>گرانادای تحت فرمان مسلمانان تا چیرگی مسیحیان، سالها کانون فرافکنی دانش و شکوه فرهنگ اسلامی بود.</p>
<p>الحمرا ، اوج فنون تزیینی و هنرهای تجسمی اسلامیست. آرایه های به کار گرفته، در بخشهای همگانی، سپاهی و درباری، در بالاترین پایگاه کار آفرینی ی هنری، در آرمان هنرمندان بوده است. کوشکدژ ، چندین دروازه داشته که نام آورترینشان، باب الشریعه و باب السلاح می باشند.</p>
<p>از دروازه که می گذری، پای بر صحن بهشتی زمینی می گذاری؛ مالامال از چشم انداز های خیال انگیز، از، باورمندیهای آیینی .  بیننده، بی اختیار، از کناره ی هر سنگستون تراشدار،  زیر هلالی سقف های پر آذین، به سوی آسمان، عروج می کند.</p>
<p>بهره جستن هنر اندیشان، از دستمایه های آجر ، بجای سنگ و باغ آفرینی ی بهشت آسا، از خمیر مایه های گچ، در شکل دادن به خطاطی آیه های قرآنی و شعر و ستایش های خداوندی، بر بدنه ی تالار ها و راهروها، گویای آنستکه این  گزینه، بجای حجاری، سرعت پیشرفت کار و هرچه زودتر آماده سازی سازه مورد نظر بوده است؛ چه، کار مایه هایی، همچون، آجر ، ریگ و چوب، موید آنست. پیش از دوران بنی احمر و ساخت الحمرا، در آن محل استراتژیک، دژی نظامی به منظور استفاده ی بازداشتگاهی و زندان، بر پا بوده، که باز مانده ی سیاهچالهای تنگ و ژرف، امروزه ، گویای آن پیشینه می باشد و بنظر می رسد ؛ در دوران بنی نصر ، از آنها ، استفاده ی انبار آذوقه شده است.</p>
<p>مسیحیان، سال ۱۴۹۲، هنگام پیروزی بر گرانادا، در آنجا جشن گرفتندو کاردینال &#8220;مندوزا &#8221; بر فراز آن قلعه چلیپای مسیحیت را بر افراشت و ناقوسی جای داد، تا حضور پایدار زندگانی مسیحی، در گرانادا، نشانه باشد. وآن ناقوس، پنج سده، زمان درست نصف النهار قرناته و نزدیک شدن خطر را بانگ بر می داشت.</p>
<p>الحمرا ، از دو حیاط عمده ی صحن شیرهای سنگی و ردیف ستونهای خوش تراش آن، و عمارتهای مسکونی و بارگاههای تو در  توی با جلوه گاه های هنری، سامان یافته. بازدید کننده، با گذشتن از دروازه ی &#8221; مکسوار &#8221; با فواره ای میان &#8221; کوارتودورادو &#8221; روبرو می شود.  محمد پنجم از شاهان آل نصردستوری داد بر نما سازی داخلی سر درقصر ، از گچبری همراه با رنگهای درخشان . پیشامدگیهای پهن سایه انداز بر لبه های بام ، نیز، گچبریها را از باران نگهداری می کند. نقشهای از گچ برآمده به گونه ای شگفت با محراب الجایتو در شبستان مسجد جامع اصفهان همانندی دارند.</p>
<p>دیوارهای پیشخانه ی کوارتودورادو  آذینبندیهای هنرمندانه دارد. با گذر از کرانه ی آبگیر های زمرد  فام به تالارهای الحمرا، نمایشگاه هنرهای دستی ارایه های نقش و گچ و رنگ و  کاشیکاریهای دیواری و سرواد (ترانه ) های کنده کاری شده بر حجمهای پوششی زیستگاهها می رسیم. همه چیز تا آبفشانهای سنگی، بیانگرپندار بلند پایه ی سازندگان این بنیاد هوشربا می باشند.</p>
<p>در گنجینه ی الحمرا، گردش آب، و نمایه های آبفشانها، تنها،کاربرد آرایه ا ی ندارند ، که شاهان کوشک نشین، با دربند کشیدن قدرت آب، و  سرازیر سازی آن، تا فراز تپه های سرخ، و چرخش و دواندن بر تن آبفشانها و کار بست فن آوریهای پیچیده ی مهندسی در شیب بندی گذرگاه ها و بهره وری از افزایش نیروی راه آبه ها، آرامشی بهشتی را به گواهی کشانده اند و در همتراز سازی آب نما ها، در پیوستگی همواره ی زیبا کاری ، خنکسازی هم ، در نظر ، بوده است.</p>
<p>سایه آفرینی در همدستی سایه بانهای سازه ای و فضاهای سبز با آبگیر های پر ماهی و نیلوفرهای گلور، در آهنگ مشبک گچبریهای هوا گذر، به پالایش گرمای جنوبی کمک می کند. کاخ   موردهای سبز، و سایه سارش،  یاد آور یک زندگانی آسوده ی اشرافی در آن سرای بزرگ می باشد.</p>
<p>کاخ &#8221; ماکاره &#8220;  سمفونی دیگریست از مشبک سازی و کاشیکاری و سنگتراشی، در چنگال دروازه های شکوهمند و تاقبندیهای حیرت آور. سر در های هلالی نیز ، باز گوی جهان دایره وار فراز سرآدمیان میرا، و آرزومندان جاودانگی است.</p>
<p>بازی گچ، زیر پنجه های هنرمندان گچبر و پنجره های شبکه ای هر حجم، یا، به هم پیوند دادن بریده کاشیهای لعابدار سبز و سیاه و سپید در حاشیه بندیهای چمنی، انگاره ی باغهای جاودانه ی بهشت باورمندانست. آمیختن نتهای سنگ و کاشی و نیلوفرانه های گچین، بیننده را در اتاق کاماره، مقهور و شکست خورده ی هنرمندان سازنده می کند.</p>
<p>ریزه کاری در گردش قلمهای حجاری و غوغای  ستونهای باربر ایوانها، شگفتی زا هستند. سیلان آب از سنگابها، آبشار الماس مذاب بر پهنای دیدن است؛ که از میان گذرگاه های باریک و کم ژرفا، به میدانهای خیال انگیز و راز آمیز پشت دیوارها، نهان می شود. آنجا معماری در اوج معنای آسمانی و ملکوتی نمایانست. آن پیچش های نرم خط ، در بطن گچ ، همراه برش های هندسی آجر، که چهره ی هر آسمانه ای آراسته، خود، سفری به ، جهان آرامش است. باید رفت و الحمرا را دید و در دریایی از زیبایی طبیعت و توان هنری بشر، به شناوری پرداخت.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra01.jpg" rel="lightbox[1088]"><img class="alignnone size-medium wp-image-1092" style="border: 0pt none; margin: 2px;" title="alhambra01" src="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra01-222x300.jpg" alt="" width="95" height="130" /></a><a href="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra03.jpg" rel="lightbox[1088]"><img class="alignnone size-medium wp-image-1093" style="border: 0pt none; margin: 2px;" title="alhambra03" src="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra03-222x300.jpg" alt="" width="95" height="130" /></a><a href="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra04.jpg" rel="lightbox[1088]"><img class="alignnone size-medium wp-image-1094" style="border: 0pt none; margin: 2px;" title="alhambra04" src="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra04-300x224.jpg" alt="" width="172" height="128" /></a><a href="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra05.jpg" rel="lightbox[1088]"><img class="alignnone size-medium wp-image-1095" style="border: 0pt none; margin: 2px;" title="alhambra05" src="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra05-300x223.jpg" alt="" width="171" height="127" /></a><a href="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra06.jpg" rel="lightbox[1088]"><img class="alignnone size-medium wp-image-1096" style="margin: 2px; border: 0pt none;" title="alhambra06" src="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra06-224x300.jpg" alt="" width="93" height="126" /></a><a href="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra07.jpg" rel="lightbox[1088]"><img class="alignnone size-medium wp-image-1097" style="border: 0pt none; margin: 2px;" title="alhambra07" src="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra07-300x225.jpg" alt="" width="171" height="130" /></a><a href="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra08.jpg" rel="lightbox[1088]"><img class="alignnone size-medium wp-image-1098" style="border: 0pt none; margin: 2px;" title="alhambra08" src="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra08-300x222.jpg" alt="" width="175" height="129" /></a><a href="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra09.jpg" rel="lightbox[1088]"><img class="alignnone size-medium wp-image-1099" style="border: 0pt none; margin: 2px;" title="alhambra09" src="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra09-223x300.jpg" alt="" width="95" height="129" /></a><a href="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra10.jpg" rel="lightbox[1088]"><img class="alignnone size-medium wp-image-1100" style="border: 0pt none; margin: 2px;" title="alhambra10" src="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/10/alhambra10-222x300.jpg" alt="" width="95" height="128" /></a></p>
<p style="text-align: center;">*****</p>
<p style="text-align: center;">۹۰/۶/۱۸<br />
هوشنگ سارنج</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saranj.com/saranj/?feed=rss2&amp;p=1088</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>سایه ها</title>
		<link>http://saranj.com/saranj/?p=1083</link>
		<comments>http://saranj.com/saranj/?p=1083#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jul 2011 03:49:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Houshang</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<category><![CDATA[آدمها]]></category>

		<category><![CDATA[اصفهان]]></category>

		<category><![CDATA[اعتیاد]]></category>

		<category><![CDATA[انفجار]]></category>

		<category><![CDATA[خط]]></category>

		<category><![CDATA[روز]]></category>

		<category><![CDATA[روم]]></category>

		<category><![CDATA[سارنج]]></category>

		<category><![CDATA[سایه ها]]></category>

		<category><![CDATA[مادر]]></category>

		<category><![CDATA[هوشنگ]]></category>

		<category><![CDATA[پا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saranj.com/saranj/?p=1083</guid>
		<description><![CDATA[سایه ی نارونهای چتری، گسترده می شوند؛ قهوه خانه ها در می گشایند، جاهلهای نزاعی روی تخت ها ولو می شوند؛ دود قلیان، با بوی بنزین، در هم می آمیزد؛ شهر نفس می کشد.
قرار بر آنست، تا گروهی تازه به جمع گرفتاران بپیوندند. ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: left;">
<p>هوشنگ سارنج</p>
<p>هشت و نیم بامداد اردیبهشت است.  بهار از پیکر درختان می تراود و گلها هم.</p>
<p>سبزینه ی گیاه، سرود شادی می خواند.  خود روها ، بر تیره ی پشت  راه ها، می دوند و در شتاب ترسناکشان، بذر ویرانی می پاشند و با طنین جانکوب و نعره های ساینده ی هراس آفرین، گوشواره های هلاکت را به هر برگ ترد طراوت، می آویزند. همهمه با آفتاب، هر دم بلند تر و کوبنده تر می شود.</p>
<p>روندگان پیاده ، بی چهره های باز ، اخمگین ، نژند، و فرسوده، به سوی شکمهای سیری نا پذیرخودروها، گام بر می دارند  - اتوبوسهایی که از بیرون ریختن بلعیده های پیشین، خمیازه می کشند.</p>
<p>این کشند موجی، تا فرارسیدن شامگاه پر دمه و دود آجین ، به دور ترین بدنه های بی باره و عریان شهر و زمینهای بی کشتزار های سبز و چمنزارهای خشک پر زباله ، خیز بر می دارد.</p>
<p>بر سمند دو پای از آغاز روز خسته، زیر سایه های پراکنده ی بامدادی می روم . زنهایی از روبرو می آیند .  سیاهپوش ،  لجن خستگی ی، پی دار, بر, قابچهره ها یشان، ماسیده . چشمان بی فروغشان بر تالاب سیاه هاله های مهربانی ندیده؛  ناشیانه، شناور. و خشم  فرو خفته و بد خلقی آنان پاشنه های شلخته راسخت بر سر هر موزاییک صد پاره ی پیاده رو می کوبند  رهگذران، هریک انبانی فشرده از کینه ای دیرینه و آماده ی انفجار.</p>
<p>دو مامور انتظامی می گذرند با لباسهای سبز خدمت ،از روستا بریده و غم هجرت. دود سیگارشان را از ریه  های پر شده، به هوای خنک پگاهی ، می دمند.چکمه های سیاه تا میان ساقها را پوشانده. می خندند و به هیچ جا نگاه نمی دوزند. بوی جگر تراش دود و جرم مانده ی آن به دنبالشان، کشیده می شود.</p>
<p>سر چهار راه، پایه های بلند، عکسی بزرگ بر سینه دارد ؛ همراه با  لبخندو پیامی . به افقی کشیده و معنی دار انگشت تیر کرده است.</p>
<p>آدمها، بیرون از قاب بلند بیلبرد، نمی خندند ؛ بی اشکی خیس ، بغضی نترکیده در سفر است.</p>
<p>کاخ داد گستری ، عظیم ، زیبا و پر ستون، تا زیر ابرهای دونده ، پر کشیده. اتاقها ی دادرسی بسیاری در دل دارد. دیوارهایش سنگی است . با پله ها و کف پوش سنگ خارایی.</p>
<p>پیشخوان ، شلوغ است و پرآمد  و شد. مردان با ته ریش هایی از بی فرصتی و اضطراب ، نتراشیده. زنها، سرتا پا ، غمیارو زندگی در مشت. درمانده در پی به تاراج دادن آن ، به دادگاه آمده اند. جوانها، مچاله و رنگباخته، جهیده از زیر اسیاسنگ سرکوفت های نا سازواری ، ننگ نداری ، دزدی یا اعتیاد ،  در امتداد خط جدایی, اه می کشند.</p>
<p>طفلان خرد سال، بچه های تیره روزی، بازیچه های ندانم کاری ،  فقر و تنگدستی ، با نگاههای معصومانه ، گرد گلها ، می چرخند. و گاه به گوشه ی دامن مادر می چسبند. دردناکتر، رج بی پایان شکایت نویسان است؛ که چون کرکسان مردار خوارچشم براه قربانی ، گام شماری می کنند. آن رانده شدگان از سفره ی کاری با کوره سوادی، شکارچیان امید باختگان زیانمندند. آنان که در جمع آدمیان ، پوست انداخته اند و در دگردیسی و نو زایشی، از فواره ی پلشتی  کارهای پیشین از چرکابه ی دیگری  سر بر آورده اند. توبره بر شانه، مثله و مسخ، تندیس وار، بر چهار پایه اش در هم فرو رفته ، پاره نانی، سق می زند.</p>
<p>آدمها در هم می لولند؛ ما موری میانشان می چرخد؛ روی پله ها ، بسیاری نشسته اند ؛ روی چمن ها ، پهن شده اند؛ اتوبوس زندان می آید ؛ زندانیان با لباسی نازک و دستبند پیاده می شوند؛ آنها با ما موران، دستبندی هستند . دختری گلها را پرپر می کند. زنی می گرید. زنی دیگر به پدرش، تکید داده و نفرین می کند.</p>
<p>بچه ای به جمع می نگرد . چند نفر با کیفهای سیاه چرمی و  جامه های تمیز و یقه حسنی ، از پله ها بالامی روند؛ نگهبانها، درود می دهند. خود روها ، هجوم می آورند. سبزه ها لگد کوب می شوند.</p>
<p>سایه ی نارونهای چتری، گسترده می شوند؛ قهوه خانه ها در می گشایند، جاهلهای نزاعی روی تخت ها ولو می شوند؛ دود قلیان، با بوی بنزین، در هم می آمیزد؛ شهر نفس می کشد.</p>
<p>قرار بر آنست، تا گروهی تازه به جمع گرفتاران بپیوندند.<br />
اصفهان ۵ /۲ /۹۰</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saranj.com/saranj/?feed=rss2&amp;p=1083</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>دزک</title>
		<link>http://saranj.com/saranj/?p=1079</link>
		<comments>http://saranj.com/saranj/?p=1079#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 18 Jun 2011 02:56:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Houshang</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<category><![CDATA[اصفهان]]></category>

		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>

		<category><![CDATA[تاریخی]]></category>

		<category><![CDATA[سارنج]]></category>

		<category><![CDATA[عناصر]]></category>

		<category><![CDATA[هوشنگ]]></category>

		<category><![CDATA[پا]]></category>

		<category><![CDATA[گرمابه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saranj.com/saranj/?p=1079</guid>
		<description><![CDATA[زیبایی چنین کارها، در باز سازی و نگهداری هر آنچه، از نیاکان ما ، مانده است و انگ و نشان هویت ملی دارد ؛ نموده می شود.
تاریخ زنده ی تحولات  اجتما ای یک ملت در خاک سازه ها ی باستانی مانده است و در خون رگها و اندام شرفمندان می مند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: left;">هوشنگ سارنج</p>
<p>روستای دزک ، در ۲۲ کیلومتری فرخشهر ، خرمی بهاران، پیشکش می کند. برای رسیدن به آنجا، روستاهای &#8221; امامزاده &#8221; و &#8220;قلعه سلیم &#8220;را هم می بینیم.  راه از میان کشتزارها و تل تپه های زیبا می گذرد.  همه، دیدار از گلستان غزلهای ناب آفرینش است در هوایی بهشتی و پروازی سبک در آسمان ذهنی سیال و غیرمادی و آزادی در پس کوچه های خاکی ، بر چال آبهای زمستانی، سایه ی کوتاه چینه های گلی گسترده است. پیر گرمابه ای، نیمه ویران، بیکار و توسری خورده، زیر پای قلعه ی امیر مفخم، قوز کرده است.</p>
<p>در بندی آهنین را می  گشاییم ؛ از قلب بارویی بلند با آجرهایی قهوه ای رنگ . دفتر زنده ای را می گشاییم از هویت ملی ی پاره ای زیستمندان سر زمینی پر آبرو. به صحن دژی با گستره ای ۵۰۷۷ متری پا می نهم ، که دو برج قطور باز مانده از چهار تایش، به دیوار های خاوری و باختری قلعه ی تاریخی دزک چسبیده است.</p>
<p>دو برج باز مانده ، در جنوب سازه ، بیشتر ، برای باز دارندگی رانش آن ساختمان سنگین به دو سو بوده ، البته، کار برد پدافندی ، انباری و زندانی هم داشته است. رو در روی نمای جنوبی، و در اصلی قلعه، آبگیری تهی از آب ، بزرگ و تشنه میان، دیواره های سنگی تراشدار، نشسته .  ساخت دو اشکوبه ،  آمیزه ایست از پیوند عناصرگل، گچ، آجر و تراشکاری و آجر چینی وآذینهای معماری ایرانی با در هم آمیختن کاشیهای آبی ، سرمه ای وسبز برای خلق نقش های هندسی بر پایه ی طراحی سازه های غربی وارداتی. و استفاده ارایه ی باغسازی ایرانی و گردش آب میان آبگیرها و سپس ، سیرابسازی عناصر کشاورزیاست که همه ، گونه ای ، پاسخگویی به آرزوی جاودانگی و بهشتی زیستن کارفرمایان قادر و قاهر را می نمایاند. استادان نماچین در بافت نماسازی سردر ورودی و دیواره های اطراف در ها و پنجره ها، با گچکاری و نقشبندیهای معقلی ، و ترکیب پاره کاشیهای آبی و سرمه ای و بازی آجر چینی ، پرده نمایی خیال انگیز ساخته اند.</p>
<p>چوبین دری دو لنگه بسیار زیبا و پایدار، آراسته به کوبه و حلقه، و گلمیخهای درشت ، ششتایی، در دو ردیف، بر هر لنگه، به بینندگان، خوش آمد می گوید. راه یابی به درون ، با گشایش آن در و رفتن، به هشتی دیدنی، با نشیمن های پهن ترکبندی شده ی گچکاری ؛ امکان می یابد. از هشتی می توان با دو دالان سنگفرش، به صحن شمالی ، راه یافت. که پله های سنگی دو سوی نمای شمالی ، به دو اتاق گوشواره ی قرینه، و سفره خانه و دیگر اتاقها می رسد. طبقه ی همکف، دو ایوان در ،  بخش شمالی ،همچنان دو ایوان در بخش جنوبی دارد که نور و سایه و حفاظ بارانی ی ساختهای بنا می باشند. سقف ایوانها, را ستونهای بلند تراشیده ، نگاه می دارند. &#8221; دیوانخانه &#8220;  یا &#8221; سفره خانه  &#8221; پنج دری بزرگیست میان دیگر اتاقها، که، پنجاه متر مربع، فرشخور دارد.  اوج هنرآفرینی ، در،اینه خانه و دیوانخانه است.</p>
<p>کار آفرینان نخستین، با گرد آوردن هنرمندان آینه کار وگچبر  اصفهانی، نقشبندی گل و مرغ به سبک قاجاری، درشت و بدون ظرافت کارهای پیشین،کارهایی، انجام داده اند. در پنج دری نزدیک سقف، نوعی ، گچبری قالبی از  افسانه ها، در شکل  سر شیر و فرشته،تکراری و شتابزده، میان گلهای درشت، گچکاری و رنگ آمیزی شده است. چنانکه، در کل، از ، پیچشهای خیالپردازانه و افسونگرانه ی نیلوفرانه ها و اسلیمی های خوشفرم گچبری  و قاب بندی  دوران صفوی دراینجا، خبری نیست. آرایش گرد بخاری دیواری، درشت و فضا پرکن و کپی برداری از نقش گوپلنهای خارجی می باشد.</p>
<p>می توان گفت، بنیاد این کاستی ها ، دوری از کانونهای مصالح ساختمانی و دسترسی به هنرمندان برجسته وپسند کارفرمایی بوده اند.   همه ی سقف ها قاب بندی چوبی دارند، درها همه، از ساختی زیبا بهره ورند؛ از چوب گردوی فندقی رنگ، و بر آنها سیم کوبی و معرق چوب هزینه شده است.   دیوارهای دو پهلو ی  راست و چپ سفره خانه، دو قاب بزرگ گچبری شده  ، دارد که،   عکسهایی از مینیاتورهای دوران عباسی ، آنها را، زیر لعاب شفاف روغن جلا،  پر کرده اند.</p>
<p>بر پیشانی نمای شمالی  تاریخ ساخت ۱۳۲۵ ه ق ، خوانده می شود. و در همین صحن شمالی آبگیری بزرگ و بی آب، خود را زیر سایه ی درختان کهنسال ، پنهان می کند. لبه ی دور چین سنگتراشی ظریف دارد که، از  دل خود ، یک حجم استوانه ای آبجای، را به آبنمای پهن پشت دیواره پیوند داده است. و در مرکز ، فواره ای، با تراش چهار سر انسانی از دهانشان ، آبفشان بوده اند.</p>
<p>امروزه، قلعه ی دزک ( قلعه ی امیر مفخم ) از خاندان خانهای بزرگ هفت لنگ بختیاری، به موزه ی مردمشناسی سامان یافته است و با شماره ی ۳/۱۷۳۱ در فهرست  اثرهای ملی ، ثبت و به فرزندان، آن کار یاران ایرانی که سازه را بر افراشتند، هدیه شده است.</p>
<p>زیبایی چنین کارها، در باز سازی و نگهداری هر آنچه، از نیاکان ما ، مانده است و انگ و نشان هویت ملی دارد ؛ نموده می شود.<br />
تاریخ زنده ی تحولات  اجتماعی یک ملت در خاک سازه ها ی باستانی مانده است و در خون رگها و اندام شرفمندان می ماند.</p>
<p style="text-align: left;">اصفهان ۹۰/۳/۲۷</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saranj.com/saranj/?feed=rss2&amp;p=1079</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>گشنیزجان</title>
		<link>http://saranj.com/saranj/?p=1074</link>
		<comments>http://saranj.com/saranj/?p=1074#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Jun 2011 02:33:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Houshang</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<category><![CDATA[اصفهان]]></category>

		<category><![CDATA[برق]]></category>

		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>

		<category><![CDATA[روز]]></category>

		<category><![CDATA[زبان]]></category>

		<category><![CDATA[سارنج]]></category>

		<category><![CDATA[مرد]]></category>

		<category><![CDATA[مروارید]]></category>

		<category><![CDATA[معلم]]></category>

		<category><![CDATA[هوشنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saranj.com/saranj/?p=1074</guid>
		<description><![CDATA[خاموشی بر دفتر مدرسه فرمان می راند. برق شوق دیداری نامنتظر، چشمان آموزشگران جوان را فرو گرفت. با شگفتی می نگریستند.  وقت رفتن رسید؛ بر خاستم و رفتن ساز شد. یکی از آن پنج تن پیش آمد و با فروتنی مهر آمیز ، گفت : ولی آقا بذری که شما افشاندید ؛ به بار نشست. از بسیار آموختگان این روستا، دست کم، چهار نفر را به نام می شناسیم که از دانشگاه های سر شناس و آبرومند جهان، پی. اچ. دی گرفته اند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هوشنگ سارنج</p>
<p>از تنوره ی گردنه ی رخ، که بیرون می رویم؛ چنگال دود تلنبار و گرمای شهر بزرگ، از گلوگاه آدمی ، برداشته می شود و دم بر آوردن آسوده تر و نسیم کوهستانی چهره شوی هر رهنورد واله.</p>
<p>زیر گذر فرخ شهر، بال گشوده ، تا هر از راه رسیده را، چون گردکانی ، از کرانه ی گلبافت بوستانها، به نرمی پرواز یک پر، به آغوش فرخشهر ، در بافتی گلین کهنسال و هم نو ساخت ، بغلتاند. راهی هموار و پیچاپیچ را سوی نیمروز، تا می کنیم تا در میان فرشهای گسترده ی سبز گندم و جو و یونجه زاران آبرومند، فرصت  شستشوی چشمان در آبی آسمان و کشتزارها ، دست دهد.</p>
<p>پیشتر که می رویم؛ تپه های کوتاه، که ، جانپناه بادهای سرکوبگرند؛ بر دامنه های تل های بلندتر لمیده اند واز پیش پای کوهک های سر فراز، به دور دستهای کوهساران بلند، سرک می کشند.</p>
<p>تسمه ی راه ، درخشان ، بر پست و بلند دشت می دود تا در سرزمینی  پهناور، روستا به روستای  &#8221; کیار &#8221; را به یکدیگر پیوند بزند.</p>
<p>لار، میزدج، گندمان ، کیار،  چهار محال سبز غیوران بختیاریست.</p>
<p>سه خواهران &#8221; مزرعه  &#8221; ی  سفلی، وسطی ، علیا ، روستا های خرمی هستندکه به شیب بلند و نفسگیر &#8221; kat &#8221; گره خورده اند.</p>
<p>کت، سرسره ی شادی آوریست که تا رسیدن به شاخه شدن راه ، سوی خیرآباد و گشنیزجان، و دستگرد امامزاده، قهقهه بر دل می نشاند.</p>
<p>ما به  راه گشنیزجان  رفتیم. بیشه زاران کنار رودک ، از دور می درخشیدند. بامها و دیوارها هم. راه روستایی ، در دل کوچه های خلوت می دود. همهمه ازفراز دیوارهای بلند آجری مدرسه ای به کوچه می نشست. از رفتن واماندیم و در پی خرد سالان، بمدرسه شدیم.</p>
<p>از پسری خواستیم ما را به دفتر، رهنما شود که مدیر خود به پیشباز آمد. فصل آزمونهای پایان سال بود و شاید انگاشت از مرکز آمده ایم.</p>
<p>به اتاقی بزرگ رفتیم، مجهز ، با همه ی کار افزارهای اداری و چاپگرها و چند رایانه.  جان گرفتیم. ما را پذیرفتند و از خود دانستند در نتیجه، به نجواهای همپیشه ای و درد دلهای معلمی پر داختیم.</p>
<p>مرد همراه من، که امروز ، دبیری باز نشسته است و آگاه ، مسلط بر زبان مادری وسراینده و دیوان شعری پارسی هم دارد؛ سخت به دیوارها می نگریست واز پنجره تا ژرفای صحن گسترده ی مدرسه و به بچه های دختر و پسری که در لحظه های پر امید رو سوی آینده می بالیدند.</p>
<p>دشت پر شقایق یادش گسترده شد و  دهان به سخن گشود.</p>
<p>سال ۳۳ شمسی, دو سال بود که آموزگار روستای دستگرد امامزاده - شش کیلومتری اینجا - بودم . راه ها خاکی بود و زمستانها هر باریکه گذرگاهی ، گردنه ای می شد، جانشکار. فاصله ی آبادیها ، پر گزند و گمان یورش پلنگان و گرگهای گرسنه می رفت و کفتارهای فرصت طلب. چند دختر و پسر خردسال دانش آموز ، این راه آزاردهنده را هر روز تا امامزاده می پیمودند. گشنیزجان  رو به رشد داشت و نسیم بهم ریختن نظام فئودالی هم می وزید و اهالی گشنیزجان خواستار مدرسه بودند.</p>
<p>سال ۳۴ به من ابلاغی داده شد، که فلانی به شما ماموریت تاسیس یک مدرسه ی چهار پایه در روستای گشنیزجان داده می شود. به محل ماموریت خود بروید. من به  اینجا آمدم هر چه تلاش کردم جایی برای بنیانگذاری مدرسه یافت نشد؛ سر انجام مردی نیک ، پناهی نام، از روستاییان، یک گوسپنددانی - آغل- در اختیار من گذاشت.</p>
<p>از فردا، با یاری فرهنگ پناهان، از ویرانه قلعه ای فرتوت، آجر فراهم آوردیم و کف آغل را فرش کردیم و اتاقکی برای دفتر مدرسه و نیز، خوابگاه معلم ، که مدیر و خدمتگزار و نامه رسان هم بود سر هم بندی کردیم. چندی بعد، دیگران یاری دادند؛ بر لادبنی از سنگهای گورستان ارامنه ی کوچیده ، دیوارهای مدرسه ای چهار کلاسه را بر آوردیم.</p>
<p>خاموشی بر دفتر مدرسه فرمان می راند. برق شوق دیداری نامنتظر، چشمان آموزشگران جوان را فرو گرفت. با شگفتی می نگریستند.  وقت رفتن رسید؛ بر خاستم و رفتن ساز شد. یکی از آن پنج تن پیش آمد و با فروتنی مهر آمیز ، گفت : ولی آقا بذری که شما افشاندید ؛ به بار نشست. از بسیار آموختگان این روستا، دست کم، چهار نفر را به نام می شناسیم که از دانشگاه های سر شناس و آبرومند جهان، پی. اچ. دی گرفته اند.</p>
<p>&#8230;دیدم که همراهم، رضا طلایی، آرام می گریست.</p>
<p>-</p>
<p>اصفهان ۷/۳/ ۹۰</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saranj.com/saranj/?feed=rss2&amp;p=1074</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>عمر مختار</title>
		<link>http://saranj.com/saranj/?p=1072</link>
		<comments>http://saranj.com/saranj/?p=1072#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Jun 2011 23:15:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Houshang</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<category><![CDATA[Add new tag]]></category>

		<category><![CDATA[ایتالیا]]></category>

		<category><![CDATA[بمب]]></category>

		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>

		<category><![CDATA[تاریخی]]></category>

		<category><![CDATA[جنگ]]></category>

		<category><![CDATA[زمین]]></category>

		<category><![CDATA[سارنج]]></category>

		<category><![CDATA[عثمانی]]></category>

		<category><![CDATA[قذافی]]></category>

		<category><![CDATA[لیبی]]></category>

		<category><![CDATA[مدیترانه]]></category>

		<category><![CDATA[مرد]]></category>

		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<category><![CDATA[مسجد]]></category>

		<category><![CDATA[هوشنگ]]></category>

		<category><![CDATA[پا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saranj.com/saranj/?p=1072</guid>
		<description><![CDATA[خون ریخته شده ی بیگناهان، جنگجویان و عمر مختارها ، چه در قصه ها ، چه در فیلمها ، شعر ها و یا داستانهای انقلابی ، از خشگسار سرزمینهای بیداد، در شکل خار های خلنده می رویند و سر انجام بر جگرگاه های دروغپردازان خودکامه و انقلابی نمایان چون قذافی ، خواهند نشست.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: left;">هوشنگ سارنج</p>
<p>عمر مختار قهرمان ملی سرزمین بلا زده ی - قذافی زده - ، در خاورسیرنا ییک ، روستای جنجور تبرق ، سال ۱۸۵۸ میلادی پا به پهنه ی هستی نهاد. زودا، از پدر و مادری نادار، واماند. شریف الگا رییایی، برادرزاده ی حسین ، یک رهبر سیاستمدار مذهبی ، او را به فرزندی پذیرفت. آموزش های درست آن پدر خوانده بر شایستگیهای آن خرد سال ، نیکو نشست .</p>
<p>وی نخستین آموزش های زیر بنایی را در مسجد روستای زادگاهش آموخت. پس از فراگیری قران و جان گرفتن ،در آموزه های ساختاری ، هشت سال نیز ، دوره ی دانشگاهی السنوسی را هم، سپری کرد. عمر مختار ، در تمام سالهای دانشجویی، رهبری جنبش های آزادیخواهی دانشجویان را بدست داشت. سال ۱۸۹۹ . م  او ، همگام با گروهی دیگر از دشمنان استعمارو سلطه گران ، در چاد، به یاری  رابین الزبایر ، با فرانسویان اشغالگر جنگید.</p>
<p>اکتبر ۱۹۱۱ ، نیروی دریایی ایتالیا زیر فرماندهی لوییجی فارا ولی ، به کناره های مدیترانه ای لیبی یورش برد. آن زمان، خطه ی تریتوری زیر کنترل دولت عثمانی بود. ترکها با کمک نیروهای لیبیایی محاصره ی ایتالیاییها را در هم شکستند. این آغاز جنگهای صحرایی لیبی با ایتالیاییها می باشد و آن جنگهای پارتیزانی بر ضد اشغالگران ایتالیایی را عمرمختار که جغرافیای محل را می شناخت و در جنگ صحرایی و کوهستانی مهارت داشت رهبری کرد.</p>
<p>آنان گروهی چریک با یک قبضه تفنگ و سوار بر اسبی بودند که با تاکتیکهای رزم صحرایی ، امان نیروهای ایتالیایی را بریدند و مدت بیست سال از ۱۹۱۲ تا ۱۹۳۱ یگانهای موتوریزه  و آکادمیک دشمن را زمینگیر کردند. سر انجام ، نیروهای زرهی ایتالیا ، با پشتیبانی بمب افکنهای هوایی به فرماندهی ژنرال رودولفو گرازیانی ، بر چریکهای کم جنگ  افزار و کم آذوقه ، چیره شدند . عمر مختار چریک کهنسال و بزرگ جنگاور ۷۳ ساله دستگیر، زندانی و در بیدادگاه ژنرالیسم،  به مرگ با دار محکوم شد. در دادگاه هر چه، از او خواستند تا چیزی بگوید ؛ خاموش ماند و در پایان ، مهر سکوت را شکست و شکوهمندانه و با توانی دشمن شکن ، فقط ، گفت &#8221; انا لله و انا الیه راجعون &#8221; پس او را دست و پا بسته از زندان به پای چوبه ی در بردند.</p>
<p>سپتامبر ۱۹۳۱ .م .  هنگامیکه بر اسب چوبین دار سوار شد، و پیکرش چون پرچم رهایی بخش مردم لیبی به اهتزاز در آمد فرمانده ی نظامی دشمن به احترام وی کلاه از سر بر گرفت.</p>
<p>سرهنگ معمر قذافی ، رهبر ضد مردمی کشور لیبی،همواره ، از آبروی بسیار گسترده و ژرف عمر مختار هزینه می کرده است . قذافی که از پشت روبند ریاکاری ، چهره ای انقلابی به خود گرفته بود ، برای تهیه ی زندگینامه ی آن میهن دوست راستین ساخت فیلم تاریخی - جنگی ، شیر صحرا ی هولیودی را با چند میلیون دلار ، سرمایه گذاری کرد. در فیلم شیر صحرا ، آنتونی کواین نقش عمر مختار را بسیار زیبا بازی کرد. همچنین اولیور رید ، در نقش ژنرال گارزیانی وروداستیگر در نقش موسولینی، خوب درخشیدند. فیلمنامه را از کتاب ابراهیم بلوشی در شرح جنگهای عمرمختار بین دو جنگ اول و دوم جهانی برداشت کرده بودند. جا دارد یاد آوری شود ؛ صحنه ی به دار آویختن عمرمختار - که صحنه ای بسیار تراژیک و اندوهباراست - یاد آور صحنه ی بر دار کردن حسنک وزیر از کتاب تاریخ کبیر ابوالفضل بیهقی خواهد بود.</p>
<p>&#8221; &#8230;&#8230; آواز دادند که سنگ دهید ، هیچکس ، دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار می گریستند  &#8230; پس مشتی رند را ، سیم دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود  که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده &#8230;.و نیز یکی از برجسته ترین سکانسهای فیلم، افتادن عینک ذره بینی عمر مختار از میان دو دست از پشت بسته ای اوست که به دستان کوچک فرزند زنی   شوی کشته  - چریکی  - می رسد.</p>
<p>شیشه ها برای کودک مناسب نیست و آگیم ، هم ، بزرگست . باید شکیبایی کند تا زمان انتقال دانش و ادراک و روشن بینی به نسل آینده فرا برسد تا بوته ی اندیشیدن راستین و مبارزه با دیکتاتوری که در نسل پیشین و نسلهای پیشتر در شوره زار تاریک اندیشی و بازدارندگی کاشته شده است به بار بنشیند.</p>
<p>فریاد های امروزین مردم لیبی بویژه در شرق آن سر زمین از گلوگاه و دهانهای بسته ی آن چریک هاییست که همراه با عمر مختار ، در شنهای صحرا خفته اند.</p>
<p>قذافی از باد کشته ی دیکتاتور موسو لینی ، اکنون باید توفان درو کند و خود نیز کیفر نفهمیدن مردم را ببیند.</p>
<p>خون ریخته شده ی بیگناهان، جنگجویان و عمر مختارها ، چه در قصه ها ، چه در فیلمها ، شعر ها و یا داستانهای انقلابی ، از خشگسار سرزمینهای بیداد، در شکل خار های خلنده می رویند و سر انجام بر جگرگاه های دروغپردازان خودکامه و انقلابی نمایان چون قذافی ، خواهند نشست.</p>
<p style="text-align: center;">اصفهان  -  ۲۹ /۲ / ۹۰</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saranj.com/saranj/?feed=rss2&amp;p=1072</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>لیبی</title>
		<link>http://saranj.com/saranj/?p=1070</link>
		<comments>http://saranj.com/saranj/?p=1070#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Mar 2011 01:56:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Houshang</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<category><![CDATA[آتلانییک شمالی]]></category>

		<category><![CDATA[اسلام]]></category>

		<category><![CDATA[ایتالیا]]></category>

		<category><![CDATA[بریتانیا]]></category>

		<category><![CDATA[تاریخی]]></category>

		<category><![CDATA[ترابلس]]></category>

		<category><![CDATA[تصویر]]></category>

		<category><![CDATA[جنگ]]></category>

		<category><![CDATA[روز]]></category>

		<category><![CDATA[روم]]></category>

		<category><![CDATA[زبان]]></category>

		<category><![CDATA[زمین]]></category>

		<category><![CDATA[ستعمار]]></category>

		<category><![CDATA[سعودی]]></category>

		<category><![CDATA[صدام]]></category>

		<category><![CDATA[عثمانی]]></category>

		<category><![CDATA[فرانسه]]></category>

		<category><![CDATA[قذافی]]></category>

		<category><![CDATA[لیبی]]></category>

		<category><![CDATA[مدیترانه]]></category>

		<category><![CDATA[مصر]]></category>

		<category><![CDATA[نفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saranj.com/saranj/?p=1070</guid>
		<description><![CDATA[او نه مردم را به سوی جمهوری پیش برد و نه به سوسیالیزم رنگ باخته ی روسی -  چینی رسانید ؛ همان نظام قبیله ای را رنگ آمیزی کرد و خود و و خانواده و عشیره اش را به نوا رسانید. قذافی سرزمینی مالامال از نفت را از آن خود پنداشت ومردمرا بردگان فرزندانش . او از قماش صدام و بن علی و حسنی مبارک می باشد، گاندی هنگام مرگ، جز بزی و پیاله ای و لنگوته ای نداشت ، اما بر قلب میلیونها هندی زندگی می کرد و قذافی، با شنی تانکهای ساخت غرب ، پیکر لیبیایی ها را چرخ کرد و،  هم ، با هواپیماهای هر جهنم دره ای آشیانه ی آرزومندان حق طلب را به خاک و خون کشید. او به حفره ای می رود که صدام رفت. شب آبستن است، تا چه ، زاید...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><br />
شب آبستن است تا چه زاید سحر</strong></p>
<p>با پایان گرفتن نخستین جنگ جهانی ، به سال ۱۹۱۴ . م و در هم پاشیدن امپراتوری عثمانی، کرکسان مرده ریگ خوار اروپایی ، روی به سازماندهی کشورهای عربی سر جنبان امروزی آوردند.</p>
<p>از میان سرزمینهای خشک و بیابانهای جانور سوز و سبزه بر انداز ، یکشبه قارچ آسا، شیخ نشین های بی بته ، بین پرچمداران سازمان ملل نشین ، سر بر آوردند و به یمن دلار های باد آورده ی نفتی، با جامه های زربفت مطرز، صدر نشین شدند و سر از کازینو های اروپایی بر آوردند - شاهزادگان سعودی سالانه سی میلیارد دلارهای زیارتی رابه شکمهای سیری ناپذیر قمارخانه داران غرب میریزند و نیز درآمد بیحساب فروش نفت حوزه ی عربی خلیج فارس هم به جیب جنگ افزار فروشان آدمی خوار ریخته می شود.</p>
<p>لیبی بین مدیترانه ، مصر و سودان، چاد و نیجر ، الجزایر و تونس، با گستره ی ۱,۷۵۹,۵۴۰  کیلومتر مربع، و جمعیت ۶,۴۲۰,۰۰۰ نفر آدمیان بر شنزارهای بیابانی بالیده یکی از همان پرچمدارانیست که از قواره ی  عثمانی بریده آمده است.</p>
<p>یونانیها، همه ی شمال آفریقا -بجز مصر - را لیبی می نامیدند؛ به نام قبیله ای، سپید پوست که در هزاره ی دوم پیش از میلاد، در پاره ای از کرانه های مدیترانه ای شمال لیبی امروزی، جای خوش کرده بودند و همچنین ، رد اسکان دریانوردان بازرگان پیشه ی فنیقی هم، شناسایی، شده است. در سده ی چهارم پ . م . لیبی - بجز ترابلس غرب - بخشی از متصرفات مصر باستان شد و در سده ی دوم پ . م . لیبیا ،  یک استان رومیانی بود. تا آنکه در ۹۶ پ . م   ، همه ی سر زمین پهناور استراتژیکی لیبی به امپراتوری روم افزوده شد. سده ی پنجم میلادی، واندل ، ها ، تریپولی را اشغال کردند و دولت چپاولگر روم، به سال ۵۳۴ میلادی ، باز آنجا را تحت تصرف خود در آورد.</p>
<p>اکنون نیروهای مشترک دریایی و هوایی پیمان آتلانییک شمالی - ناتو - یکی از دستپروردگان میراث فرهنگ استعماری تاریخی خود را سخت می کوبد. که جهانخواران، همواره ، به یارمندی دست نشاندگان خود در حاکمیتهای محلی به غارت دست آوردهای انسانی و منابع سر زمینهای ناتوان و نیازمندان اندیشه ای می پردازند و پرداخته اند. اینکه چرا جهان عرب ، امروزه و بویژه لیبی در چنین چرخشتی افتاده اند ، پیوند با سازماندهی نا درست مدیریتی دارد. در یک تصویر دلخراش از سایت پدافند هوایی، دیده می شود ، در پای موشکی زنگ زده ی روسی ، چند بز نجدی بر علفهای تنک می چرند .</p>
<p>در دوران خلیفه عمر- اول هجری - سیرناییک و ترابلس غرب و نیز دوران اموی ، لیبی یکسره به قلمرو  اسلام ، پیوست. و آن آغاز مستعرب شدن لیبی بود.  سال ۱۵۵۱ جزو امپراتوری عثمانی و در سال ۱۸۳۵ میلادی ، استانی از عثمانی بود.  اروپاییان هیچگاه از اندیشه ی دست اندازی بر لیبی بیرون نرفتند ، چه پس از شکست عثمانی در جنگ با ایتالیا ، سال ۱۹۱۲ و کمی بعد تر، پس از جنگ جهانی اول، ایتالیا همه ی خاک لیبی را فراچنگ آورد و از همان زمان چالشهای آزادیخواهی میهن پرستان لیبیایی با نیروهای سر کوبگر بیگانه آغاز گردید. آزادیخواهانی همچون عمر مختار که خواستار جمهوری بودند.</p>
<p>اما ، فریبکاران غربی درپی استقرار حکومتی دست نشانده ی خود بودند. سر انجام ، نه بر خواست آزادیخواهان  &#8221; ادریس السنوسی &#8220;از بزرگان طایفه ی  &#8220;سنوسیه &#8221; را با نام  &#8221; ادریس اول &#8220;به سلطنت بر کشیدند. پنج سال بعد، ترابلس غرب ، سیرناییک و فزان و در نهایت پایان جنگ جهانی دوم، که لیبی مهمترین جبهه ی شمالی آفریقا بود  ؛یکسره مستعمره ی ایتالیا شد. شش سال هم تا سال ۱۹۳۹ فرانسه و بریتانیا آنجا را ، اداره می کردند. به دنبال پیکار های پیوسته ی بین آزادیخواهان و اشغالگران ، با پیشنهاد سازمان ملل، در سال ۱۹۵۱، لیبی استقلال یافت .</p>
<p>سال ۱۹۶۹ . م  گروهی از افسران جوان آموزش دیده ی نظام شاه ادریسی و ناصریست های احساساتی ناسیونالیست عربی، بر ، ملک ۷۹ ساله شوریدند . رهبر کودتای بدون خونریزی، سرهنگ هوایی، معمر قذافی بود. وی از سوی شورای انقلاب ،کشور را جمهوری سوسیالیستی ، اعلان کرد . نخست وزیر، محمود سلیمان مغربی، از زبان شورای انقلاب ، سخن از ملی شدن بانکهای خارجی راند. قذافی هم گفت : همه ی منابع کشور در اختیار مبارزات فلسطینی قرار می گیرد. شورای انقلاب، ستیز با غرب را آغازید. تکیه بر گسترش زبان و آموزش و فرهنگ عربی برنامه ی آموزش همگانی شد. ممنوعیت فراگیری زبانهای خارجی، و دشمنایگی با غرب به روز شد. پایگاه های نظامی انگلیس و امریکا که از سالهای ۱۹۵۳ و ۱۹۵۹ با کشف نفت، زیر نام مستشاری اقتصادی- فنی  به مردم لیبی تحمیل شده بود؛ بر چیده و نیروهای مستشاری بیگانه ، پاکسازی شدند. به دنبال هفدهم ژانویه ی همانسال قذافی ، پستهای نخست وزیری و دفاع را خود بعهده گرفت و شرکت های صادر کننده ی نفت را هم ملی کرد.</p>
<p>هرچه بر عمر حکمت نوین لیبی افزوده گشت، دیو خود شیفتگی درونی قذافی بیشتر نمایان گشت. او که دریک دست منشور رهایی بخش اسلامی و در دستی دیگر، کاپیتال را داشت، نتوانست پیروان ساده ی زود باور و امیدوا ر خود را به خوشبختی و سعادتمندی دانایی رهنمون شود. زیرا وی در تضاد تربیت فرهنگ ایلیاتی و چادر نشینی با مدرنیسم قرار داشت. او با آنهمه قدرت یابی ناگهانی و دارایی باد آورده نفتی ، توان درک و فهم رهبریت ملی و پیشوایی را نداشت.</p>
<p>نتوانست سخن گران ارز گاندی بزرگ را در یابد، که گفت: من از امتیاز ها و انحصارات، نفرت دارم . هر آنچه نتواند با توده های مردم تقسیم شود برایم ، گناه آلود و حرام است. یا ماندلا را در یابد که پیش از آلودگی به پلشتی قدرت، در وقت کناره گیری کرد.</p>
<p>قذافی نتوانست آزادی اندیشه به ملت لیبی هدیه کند. او پایه های قدرت خود را بر دوش ریزه خوران کم مایه و نادان نهاد و نمی توانست بداندجهل همگانی ، شکست آزادگی و آزادیست. او با بر انگیختن احساسات ملی مذهبی , مردم کشورش را گول زد.</p>
<p>وی بدنبال حاکمیت زور و زرمدار خود بود ، نه در پی خردمند سازی توده های مردم . در پی رای دهندگان و فریاد کشان بیشتر رفت. نمیدانست جیره خواران عددی ، عامی تر و عادی تر ، از نخبگان اندیشه ورند. شیطان توان گرفته ی فکر قذافی، فرمانروایی خرد را در چرخه ی خرافه گرایی، از میدان بدر کرد . وی خود میاندار و صحنه گردان اوباشان و سیاست بازان انگل بود. ندانست که با پول فراوان نفت، بایستی، بن پایه های دانشی و زیر ساختهای تولیدات کشاورزی - صنعتی را ، مایه ور ساخت یا بجای پخش کردن در آمد های ملی ، بین ارتشیان و نیرو های امنیتی ی نگهبانان خویش، به گسترش نهادهای دبیرستانی، هنرستانی, دانشگاهی و کانونهای پژوهشی در راستای رفاه زندگانی مردمان لیبی باید، بپردازد.</p>
<p>قذافی سر خود را چنان بالا گرفت که مردم را ندید و از شنیدن فریادشان، درمانده شد و ندانست که ناله ی ستمدیدگان، نیرومندتر و رساتر از لطیفه های شبانگاهی ی نرمتنان پاشنه بلند خونین لب دودین عینک است. از قذافی چادر نشین خود کامه جز آن نمی تراود ؛ که نمی داند ؛ دموکراسی، فرمانروایی و برنامه ریزی فرهیخته ترین مردم برای مردمان است. او دانایان هر پیشه را بخدمت نگرفت.</p>
<p>او نه مردم را به سوی جمهوری پیش برد و نه به سوسیالیزم رنگ باخته ی روسی -  چینی رسانید ؛ همان نظام قبیله ای را رنگ آمیزی کرد و خود و و خانواده و عشیره اش را به نوا رسانید. قذافی سرزمینی مالامال از نفت را از آن خود پنداشت ومردمرا بردگان فرزندانش . او از قماش صدام و بن علی و حسنی مبارک می باشد، گاندی هنگام مرگ، جز بزی و پیاله ای و لنگوته ای نداشت ، اما بر قلب میلیونها هندی زندگی می کرد و قذافی، با شنی تانکهای ساخت غرب ، پیکر لیبیایی ها را چرخ کرد و،  هم ، با هواپیماهای هر جهنم دره ای آشیانه ی آرزومندان حق طلب را به خاک و خون کشید. او به حفره ای می رود که صدام رفت. شب آبستن است، تا چه ، زاید&#8230;<br />
هوشنگ سارنج  - اصفهان  ۶/ ۱/ ۹۰</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saranj.com/saranj/?feed=rss2&amp;p=1070</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>بشاگرد</title>
		<link>http://saranj.com/saranj/?p=1053</link>
		<comments>http://saranj.com/saranj/?p=1053#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Jan 2011 02:53:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Houshang</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نوشته‌ها]]></category>

		<category><![CDATA[اصفهان]]></category>

		<category><![CDATA[ایران]]></category>

		<category><![CDATA[برق]]></category>

		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>

		<category><![CDATA[تاریخی]]></category>

		<category><![CDATA[جنگ]]></category>

		<category><![CDATA[خط]]></category>

		<category><![CDATA[روز]]></category>

		<category><![CDATA[زبان]]></category>

		<category><![CDATA[زمین]]></category>

		<category><![CDATA[سارنج]]></category>

		<category><![CDATA[شور]]></category>

		<category><![CDATA[مادر]]></category>

		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<category><![CDATA[مهربان]]></category>

		<category><![CDATA[هسته]]></category>

		<category><![CDATA[هوشنگ]]></category>

		<category><![CDATA[پا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saranj.com/saranj/?p=1053</guid>
		<description><![CDATA[حاج والی در راستای باور های خود ، با یاری مردمان نیک اندیش و دولت ، به قله های فقر فرهنگی و اقتصادی ، حمله کرد. وی پس از ۲۳ سال کار شبانه روزی، بر فراز تپه های مرگزای روستای " ربیدون " شهرک کمک رسانی و ستادی امام خمینی را ساخت ؛ بخشی از کاستیهای کهنسال را با چنگ و دندان از تهران و اصفهان و هر جا و هر کس که می توانست؛ با خود به بشاگرد کشید. هنگام ترک منطقه ،  اجرای نود برنامه ی زیر ساختی را در کارنامه ی خود داشت؛ از، راهسازی تا ژرفای بشاگرد ، مدرسه و بهداشت کارگاه فنی و مزرعه و بهداری و برق و  ...حوزه ی علمیه ،  تا ، دانشگاه .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سرگذشت یک سر باز  &#8221; نام دفتریست ۲۴۴ برگی در  سوک و ستایش حاج عبد الله والی (۱۳۲۷ - ۱۳۸۴ ) جهادگر باورمند و رزمنده ی جبهه های کردستان و جنوب، که سید مهدی طباطبایی پور ،  سال ۱۳۸۶ خورشیدی نوشته است.  نویسنده ، کتاب را با اندوه مرگ آن بزرگ می آغازد و به دنبال، از کارهای چشمگیر مردی خستگی ناپذیر و نستوهی کم مانند یاد می کند و آنها را به زنجیر سخن می کشاند.</p>
<p>طباطبایی پور ، آورده :  در سفری همراه با گروهی باز دید کننده از دانشگاه اصفهان ، به بشاگرد می روند و دست آورد آن سفر، دیده ها و شنیده هایی است از  شور کار مردی پر آرزو در دوزخی جایی همچون گورستان زندگان .</p>
<p>از زبان والی می گوید :  شبی از شبهای جنگ تحمیلی، در راحتجایی سنگری، از یک خلبان چرخبال شنیده بوده ، که پیش از انقلاب ، در فرودی اجباری - در خاور ایران - مردمانی را دیده که علف می خورده اند و در نقشه ی همراهش ،  تنها آمده بود  &#8221; کوهستان بشاگرد &#8221; .</p>
<p>خاک خوب ، آب فراوان، نیروی کاری سازنده و کاردان ، زیر ساخت شهروندی و عدالت اجتماعی بر بن مایه های ابراز شایستگی ، انگیزه ی والایی و پیشرفت گروه های انسانی می شوند. اینکه چرا ، گروهی فراتر از مرز بندگی و بهره کشی همنوعان خویش می روند و یا ، اجتماعاتی هنوز در گوشه و کنار جهان ، در بند بهره دهی گرفتارند و در دامچاله های غلامی ی نوین ، افتاده یا می افتند؛ بیشتر وابسته به خرد گریزی و خرافه گراییست تا سر نوشتی بایدی.</p>
<p>زنده یاد والی ،  در سفری از جبهه به تهران ، برای دیداری با همسر و دو فرزندش و پدر و مادر و برادران ، سری هم به وزارت بازرگانی می زند ؛وزیر وقت ، با دیدن وی او را می گوید : ترا به ماموریت ایجاد کمیته ی امام و یاری رسانی به گروهی شیعه ی نیازمند در &#8220;بشاگرد&#8221; برگزیده ایم. &#8230;</p>
<p>سر زمین پهناور ایران ما ، که هر از گاهی، در سیاهسالهای یورش بیگانگان کوچک و کوچکتر شده است ؛ هیچگاه ، به تمامی ، از چنگال نظام اربابی انسانخوارش، رها ، آسوده و در آرامش نبوده ، تپشی، گاه تند و گاه کند شده است.</p>
<p>از دوران هخامنشی - که خوشنامترین دوران دور از دسترس  باشد - تا هر دوره ی پر جنگ و ویرانی و قدرت طلبیهای آدمی سوز و آسیب رسان به توده های زحمتکش بر خاک و نانجویان از آب و آفتاب، تا پشت گوش دیروز تاریخی ، چه بسا ، آدمیانی که از ترس جان ، به کوهستانهای بی خاک زندگیبخش گریخته و با گردش روزگار ، انسانواره هایی ، پوسیده اندیشه ، پلشت و خوارمایه شده اند. <a href="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/01/beshagrd.jpg" rel="lightbox[1053]"><img class="alignleft size-medium wp-image-1054" style="margin: 2px; border: 0px solid black;" title="بشاگرد" src="http://saranj.com/saranj/wp-content/uploads/2011/01/beshagrd.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p>در فرهنگ جغرافیایی ایران، جلد هشتم ، آمده است : &#8221; بشاگرد&#8230; عرض جغرافیاییش از خط استوا ۲۶ درجه و طولش از نصف ا لنهارگرینو یچ ۵۸/۵ درجه است &#8230;  و به گفته ی  &#8221; فارسنامه ی ناصری  &#8221; بشاگرد از دهستانهای بخش کهنوج شهرستان جیرفت &#8230;&#8230; محدود است از شمال به دهستان &#8220;کوه شهری مارز &#8221; از خاور به دهستان قنوج ، از جنوب به دهستان جاسک  از باختر به دهستان  سیرک &#8230;&#8230; و عبدالله والی در گزارش سفر یکماهه ی خود به دولت چنین تصویری از منطقه نشان داده است.</p>
<p>-درک مطلب و نثر از مقاله نویس است- &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230; بشاگرد ، منطقه ایست ؛ بلا زده ، مهر و موم و قفل و بست شده &#8230; جزیره ایست کوهستانی ، تپه زارانی بی خاک خوب، جهنمی از گزندگان مرگ آفرین و درندگان گرسنه ی وحشی .  آب آشامیدنی و کشاورزی ندارد. همه ی خاک دره هایش و هم سنگها را بارانهای سیل ساز ، شسته.  از آغاز تاریخ و زندگی بشری، آدمی، بی راهنما بوده، خوی برده سازی ،  در اوج فقر، ادامه یافته، اگر کسی بر دو پای رونده است و در جامه ی هستی نفس می کشد ؛ گرسنه، زجر دیده، بی سواد، تشنه ، چرکین، فرومانده و بیرون از چهار چوب قانونمندی حیات حقوقی  است. سرپناه وی کپری نا امن و مزه ی شیرین زنده بودن و زیستن و دیدن ، دست و پا زدن در چنگال مرگی زودرس می باشد. هفتاد هزار نفر در نهصد و شصت واحد روستایی یک، دو، سه ، تا پنجاه کپره، بر شانزده هزار کیلو متر مربع ، تیغه های جانشکار سنگهای در حال تلاشی و تپه های بی کلاله های سبز گیاه در شش گروه اجتماعی شیره ی جان باخته پناه گرفته بودند. آنجا ، گستره ای کوهساری بوده با دره های تنگ.  که تند آبهای بارانی زمین را درنده بود  و می دراند ؛ خاک را می لیسید و گرمای برخاسته از سنگ تپه ها ، آب تن های خوشیده و بی رمق را می مکید. نیاکانشان ، تا چند نسل پیش در غار های پر کژدم و مارهای &#8221; شب &#8220;  زندگی داشته اند.</p>
<p>حاج عبدالله والی در گیر و دار جنگ و دفاع مقدس بامدادی با دو رزمنده ی دیگر همکارش &#8221; اسدی &#8221; و &#8221; روحانی  &#8220;به سوی بندر عباس راه می افتند؛ با دو لندرور ،  به پشتیبانی کمیته ی مرکزی امام و هلال احمر.  در بندر عباس هفده نفر ، همراه آن سه شده؛ خود را به میناب شهر ساحلی عقب مانده می رسانند؛ شهری که خیابانی دارد و بازاری و دیگر مردمانی فقیر.</p>
<p>در ساختمانی ساده ی روستایی وش ، از سوی مردمانی نجیب و مهربان ، استقبال می شوند. مسوول هلال احمر که برایشان در معرفی بشاگرد ،  سخن می راند؛ چنین گفته بود:  ما شناختی به بشاگرد نداریم؛ می دانیم در دویست کیلو متری شمالشرق میناب است؛ گزارشی از راهسازی بدان سامان در دست نیست؛ آب ،خوراک، بهداشت، مدرسه ، کار، کشت و کشاورزی هم ندارد.</p>
<p>پر جانوران سهمناک است و نیز ،پناهگاه اشراری چند. تا شب فرا رسد ، همراهان بندر عباسی ، صحنه را خالی می کنند و حاجی والی را تنها رها می سازند. والی با توان و روحیه ی یک جنگجو ، به نبردی دلیرانه با تمامی واماندگیهای تاریخی بشاگرد ،  بیش از بیست سال می پردازد.</p>
<p>فردا روز سه نفری ،  پا به راهی نه شناخته می نهند ؛ قدم به قدم پیش می روند بر گرده ی سنگلاخ.</p>
<p>آنچه می بینند ؛ گرسنگی ی عریان و سیال و پسودنی است. مردگانی را می بینند که برهنه پا ، بر سر تیغه های سنگ ، گام می زنند. آن نیازمندان ،  پسرانشان لخت، دخترانشان در پیراهنی بلند و تکه پاره ، زنانشان پیچیده در  &#8221; ساری &#8221; های مندرس و پنهان پشت یک برقع . مردانشان ،  با دو لنگوته تن را پوشاننده. خوراکشان در شبانه روز یک وعده، اگر خرمایی خشک با نانپاره ای از آرد هسته ی خرما یافت شود و کودکان خمیر نپخته تا زود گرسنه نشوند.  شگفتا ،  نظام طبقاتی تا ژرفای پس نشینی از شهرهای جانمند، و ریشه دواندن در دوزخ یتیمی بشری در شش طبقه ی حاضر ، واماندگان تاریخ را سر پا نگه داشته بود.</p>
<p>خانها، ریسیون، بلوچکار، نقیبیون، چوپونون و غلا مون. که مرز خانی تا غلا می ، داشتن یا نداشتن چند راس بز با چند نخل نزار و پریشیده در برهوت سنگستان است. غلا مان با داشتن لنگی بر کمر و پیکری سوخته از آفتاب ، انگ نداری را شب و روز با پای پیاده ،  همه جا ،  با خود می کشند.</p>
<p>برای ریشه کن سازی نداری های تاریخی ی گروه های اجتماعی، در زمینه های فرهنگی ، اقتصادی، و اخلاقی ، فراهم آوردن نهادهای آموزشی تخصصی ، کار و تولید و رفاه در گستره ای ژرف ، یک باید است. چه، درمانگری های ناپایدار و بی پر بازده، قطره آبی ، بر آتش تشنگی بسیار ، ریختن است.</p>
<p>حاج والی در راستای باور های خود ، با یاری مردمان نیک اندیش و دولت ، به قله های فقر فرهنگی و اقتصادی ، حمله کرد. وی پس از ۲۳ سال کار شبانه روزی، بر فراز تپه های مرگزای روستای &#8221; ربیدون &#8221; شهرک کمک رسانی و ستادی امام خمینی را ساخت ؛ بخشی از کاستیهای کهنسال را با چنگ و دندان از تهران و اصفهان و هر جا و هر کس که می توانست؛ با خود به بشاگرد کشید. هنگام ترک منطقه ،  اجرای نود برنامه ی زیر ساختی را در کارنامه ی خود داشت؛ از، راهسازی به ژرفای بشاگرد ، مدرسه و بهداشت کارگاه فنی و مزرعه و بهداری و برق و  &#8230;حوزه ی علمیه ،  تا ، دانشگاه .</p>
<p>او هر آنچه را که می توانست؛ به کار بست؛ تا شاید، جامعه ای باز مانده از چرخه ی شهروندی را به سامان برساند.</p>
<p>روانش شاد .</p>
<p style="text-align: center;">*****</p>
<p style="text-align: left;">عاشورای ۸۹<br />
هوشنگ سارنج<br />
اصفهان</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saranj.com/saranj/?feed=rss2&amp;p=1053</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>

